سیاست فقر زدائی در آمریکا

 

یک تجربه نا موفق در کاهش فقر

مروری برمقاله

The American Welfare State: How We Spend Nearly $1 Trillion a Year Fighting Poverty--And Fail

by Michael D. Tanner

Cato Institute


Policy Analysis no. 694:

April 11, 2012

 11 خرداد 1391

 

مسئله مبارزه با فقر نه تنها در کشور ما،  که در بسیاری از کشور های دیگر نیز مطرح است. کشور های ثروتمند نیز با این مسئله روبرو هستند و به همین دلیل  دهها سال است که در این مورد تجربه اندوخته اند. این تجره ها برای ما هم می تواند مفید باشد. در یک مقاله از موسسه کاتو، میشل تانر تحت عنوان" نظام رفاه امریکائی: چگونه ما سالانه یک تریلیون دلار خرج می کنیم و ناموفق هم هستیم" به بررسی برنامه های مبارزه با فقر در آمریکا می پردازد. برنامه مبارزه با فقر در امریکا از سال 1964 شروع شد که رئیس جمهوروقت لیندون جانسون اجرای یک برنامه فرا گیر مبارزه با فقر را شروع نمود. در آن زمان 19  درصد از مردم آمریکا زیر خط فقر بودند و در واقع در صد تعداد مردم زیر خط فقر در حال کاهش نیز بود. در سال جاری این نرخ در حد 15.1 درصد است و درحال رشد. در این مدت دولت فدرال حدود 12 تریلیون دلار برای مقابله با فقر هزینه کرده است، دولتهای ایالتی نیز حدود 3 تریلیون دلار در این زمینه هزینه کرده اند. به نظر می رسد این هزینه های گزاف دست آورد قابل ملاحظه ای نداشته  زیرا در تمام این مدت در صد افراد زیر فقر از ده درصد جامعه کمتر نشده است. تعداد برنامه های مبارزه با فقر که قانوناً تصویب شده است به 126 برنامه می رسد که این بودجه ها در چارچوب آنها هزینه می شود.

درسال 2011 دولت فدرال به تنهائی معادل 668 میلیارد دلار برای این 126 برنامه هزینه کرده است. اگر هزینه های ایالتی را نیز اضافه کنیم این رقم به  952 میلیارد دلار می رسد. خط فقر برای سال مزبور معادل در آمد سرانه ای برابر 14848 دلاردر سال بر آورد شده است. برای یک خانوار فقیر سه نفره خط فقر معادل 44500 دلار می شود. یعنی اگر یک خانوار سه نفره در آمد سالانه ای کمتر از این داشته باشد فقیر محسوب می شود. اگر ارقام هزینه دولت را بر خانواده های فقیر تقسیم کنیم رقمی حدود 61830 دلاردر سال بدست می آید. یعنی قاعدتا بایستی با آن همه هزینه فقر ریشه کن شده باشد چون رقم هزینه سالانه دولتی در ازاء خانوار های فقیر بالاتر از خط فقر است. البته بسیاری از افراد غیر فقیر از مزایای بسیاری از این برنامه ها بهرهمند می شوند و بسیاری از خانوار های فقیر نیز فقط ازبخشی از این برنامه ها بهرهمند می شوند. بنا بر این مشکل هدف گیری و مراحل اداری نا کار آمد خود یک عامل بهرهمند شدن افراد غیر فقیر از این هزینه ها است. دیگر اینکه بسیاری از این برنامه ها در فراگرد های سیاسی تصویب شده است که توجه آنها بیشتر به حفظ منافع گروههای خاص بوده است. برای مثال توجه به منافع گروه سنی مسن، یک مجموعه منسجم رأی را برای افراد کاندید نمایندگی تامین می کند.

بسیاری از این برنامه ها موازی عمل می کنند. برای مثال تعداد برنامه های کمک به مسکن، 33 برنامه است که توسط وزارتخانه های مختلف از جمله وزارت انرژی نیز اجرا می شود. تعدا د 21 برنامه کمک به تغذیه وجود دارد که بوسیله سه تشکیلات مختلف دولت فدرال ویک موسسه مستقل اجرا می شود. همچنین هشت برنامه مراقبت های پزشکی وجود دارد. بزرگترین برنامه از این دست برنامه "کمک در مانی اقشار کم در امد است" که به "medicaid" موسوم است و این برنامه به تنهائی معادل 228 میلیارد دلار در سال 2011 هزینه داشته است. دست کم 106 میلیون آمریکائی از یک یا چند برنامه از این برنامه ها کمک دریافت می کنند.

علیرغم این شرایط بسیاری از سیاستمداران و افراد علاقمند به این مطلب هنگامی که بحث فقر پیش می آید صحبت از لزوم افزایش باز هم بیشتر هزینه ها می کنند.  به نظر مولف آنچه تا کنون اتفاق افتاده هزینه کردن برای ایجاد آسایش در فقر بوده است و نه رفع فقر، هزینه هائی از قبیل ارائه سر پناه برای فقراو کمک غذائی و درمانی به آنها. به همین دلیل مفهوم و نظریه ای که پشت ایده مبارزه با فقر بوده است خود دچار مشکل است. به جای آن بایستی به افراد فقیر ابزار بیرون آمدن از فقر را ارائه کرد. بر اساس مطالعات گسترده موجود راه های عمده نیز مشخص شده و شناخته شده هستند. یکی اینکه به جوانان کمک شود تحصیلات دبیرستانی رابه اتمام برسانند. جلو حاملگی دختران در سنین پائین و خارج از چارچوب ازدواج گرفته شود وشرایطی فراهم شود که افراد شغلی بیابند و به آن پایبند باشند. برای مثال در مورد اخراجی های دبیرستان، احتمال اینکه به زیر خط فقر بیفتند سه و نیم برابر کسانی است که حد اقل دبیرستان را به پایان رسانده اند. اخراجی های دبیرستان، اگر شغلی هم بیابند دستمزد آنها پائین است. نرخ دستمزد این گروه به قیمت های حقیقی در سی سال اخیر 17.5 درصد کاهش یافته است. از طرف دیگر بچه هائی که در خانوار های تک سرپرست بزرگ می شوند احتمال اینکه در زیر خط فقر قرار گیرند چهار برابربچه هائی است که در خانوار های با دوسرپرست زندگی کرده اند. تقریبا 63 درصد کودکان فقیر در خانوار های تک سرپرست زندگی می کنند. شغل عامل مهم بیرون آوردن افراد از فقر است. فقط 2.6 درصد از کسانی که شغل تمام وقت دارند فقیر تلقی می شوند. حتی شغل نیمه وقت نیز تفاوت اساسی ایجاد می کند. 15 درصد از افراد دارای کار نیمه وقت فقیر هستند در مقابل 23.9 در صد از بیکاران زیر خط فقر قرار دارند. نکات اساسی عبارتند از شغل، آموزش، و ازدواج. علاوه براین عوامل یک عامل مهم دیگر که کمترمورد توجه قرار می گیرد پس انداز و انباشت ثروت است. به جای کمک به اینگونه خانواده ها برای افزایش مصرف بایستی همزمان راههای افزایش پس انداز نیز آموخته شود. اصل مقاله را در اینجا بخوانید.

 

 

 

 

Ċ
Mohammad Tabibian,
May 31, 2012, 5:18 PM