Piketty

مرور بر کتاب "سرمایه در قرن بیست و یکم" تالیف توماس پیکِتی




Capital in the Twenty- First Century,


Thomas Piketty


Translated by Arthur Goldhammer



محمد طبیبیان


6 خرداد 1393




این متن در شماره 16 (خرداد 1393 )مجله اندیشه پویا چاپ شده است


کتاب سرمایه در قرن بیست و یکم، تالیف توماس پیکِتی، به تحلیل آماری کم سابقه ای از روند های بلند مدت تغییر در توزیع در آمد و ثروت می پردازد. کتاب او از این نظر که به بررسی آمار ها و اطلاعات گسترده پرداخته کتابی است بسیار قطور که چاپ اولیه آن به زبان فرانسه حدود هزار صفحه است. ترجمه کتاب به زبان انگلیسی نیز توسط آرتور گولدهَمر انجام شده و ترجمه دقیق ومتعهدانه ای ارزیابی می شود. این کتاب در ماه های اخیر در زمره فهرست پر فروش ترین کتابها قرار گرفته است.   از نظر پوشش تاریخی و جغرافیائی بحث او بازه زمانی ابتدای قرن هجدهم تا ابتدای قرن بیست و یکم را در بر می گیرد موضوع کتاب در واقع توصیف و تشریح چرائی و چگونگی توزیع ثروت در جوامع مختلف و در طول تاریخ بشر است. خصوصاً پدیده مربوط به  تمرکز بخش بزرگی(مثلا حدود پنجاه درصد) از ثروت جوامع در دست حدود ده درصد از کل جمعیت پدیده ای است هم درخور مطالعه و هم موجد نگرانی برای سلامت اجتماعی و سیاسی کشور ها. گرچه تلاش نویسنده در جهت پوشش جغرافیائی  ارائه یک مطالعه جهانی و همه جانبه است،  لیکن به دلیل نبود اطلاعات آماری کافی تاکید او بیشتر متوجه دو کشور انگلستان و فرانسه بوده که بیشترین اطلاعات تاریخی در مورد آن ها قابل دسترسی است. علاوه بر آن از ابتدای قرن بیستم به بعد اطلاعات آماری آمریکا نیز از جامعیت بسیار برخوردار بوده و برای ارائه روند ها و نتایج مورد بهره برداری او قرار گرفته است. 


کتاب، چنانکه مولف می گوید حاصل پانزده سال (1993-2013) پژوهش توسط یک تیم از صاحب نظران است که وقت خود را به بررسی درک دینامیک تاریخی ثروت و در آمد اختصاص داده اند.


پیکِتی می پرسد: با این که مسئله توزیع ثروت و در آمد از ملاحظه های اساسی در هر جامعه است ما در مورد دینامیک و ساز و کار آن در واقع چه می دانیم؟ آیا ثروت به صورت مستمر تمرکز می یابد، به نحوی که چنانکه مارکس در قرن نوزدهم می پنداشت نهایتاً در دست تعدای معدود انباشته می شود. یا این که ،چنانکه سایمون  کوزنتز در قرن بیستم تصور می کرد، نیرو های تعادل بخش رشد و توسعه اقتصادی و رقابت در مراحل پیشرفت اقتصادی توزیع در آمد و ثروت را متعادل می سازد ؟ اکنون در قرن بیست و یکم ما در واقع چه می دانیم؟ توزیع  ثروت و در آمد در واقع از قرن هجدهم تا کنون چه روندی را طی کرده و چه در سهائی را  از بررسی این روند تاریخی برای قرن فعلی می توان آموخت؟ اینها پرسش هائی است که نویسنده کتاب سعی در پاسخگوئی به آنها دارد. 


توزیع در آمد  و ثروت در کانون مباحث اقتصادی


پیکتی می گوید از لحاظ نظری از همان ابتدائی که در پایان قرن هجدهم اقتصاد سیاسی به عنوان یک رشته جدید از معرفت ظاهر شد، مسئله توزیع یکی از کانونی ترین و کلیدی ترین مباحث آن محسوب می شد. همه متفکرین اروپا به وضوح تغییر بی سابقه ای را در اطراف خود حس می کردند. فرو ریختن فئودالیسم و مهاجرت روستائیان به شهر ها افزایش جمعیت- پدیده ای که قبلا سابقه نداشت- و عواقب آن همراه با ظهور انقلاب صنعتی. پرسش اولین اقتصاد دانان این بود که این حوادث چگونه بر توزیع ثروت و ساختار نظام اجتماعی و تعادل سیاسی در اروپا تاثیر خواهد گذارد؟ خصوصا دو اقتصاددان مشهور قرن نوزدهم، ریکاردو و کارل مارکس، به این مسئله توجه ویژه معطوف داشتند. هردو می پنداشتند که یک گروه اجتماعی کوچک به طور اجتناب نا پذیری سهم فزاینده ای از تولید و درآمد را به خود اختصاص خواهد داد. از نظر ریکاردو این گروه طبقه زمین دار بودند و از نظر مارکس صاحبان سرمایه صنعتی. ریکاردو تحت تاثیر نظریه مالتوس در باره جمعیت بود، مبنی بر اینکه جمعیت به صورت تصاعد هندسی رشد می کند و محصولات کشاورزی بر اساس تصاعد حسابی و بنا بر این هر گونه افزایش جمعیت به زودی با محدویت منابع غذائی روبرو شده و بسیاری از مردم دچار فقر  و پریشانی و مرگ و میر می شود. ریکاردو این بحث مالتوس را توسعه داد. او بیش از هر چیز به این تعارض توجه داشت که: آنگاه که جمعیت و تولید محصولات کشاورزی افزایش یابد زمین قابل بهره برداری در مقابل سایر کالا ها به صورت فزاینده ای کمیاب خواهد شد.  به دلیل قانون عرضه و تقاضا قیمت زمین به طور مداوم افزایش خواهد یافت و در نتیجه اجاره ای که به زمینداران پرداخت می شود نیز افزایش می یابد. به این نحو سهم زمینداران از تولید و ثروت جامعه به صورت مستمر افزوده می شود و این امر تعادل اجتماعی را دچار دگرگونی و بحران می نماید. راه حل این مشکل از نظر ریکاردو تحمیل یک مالیات فزاینده به اجاره زمین بود.


این پیشبینی نگران کننده درست در نیامد. گرچه اجاره زمین های کشاورزی بالا ماند، لیکن برای مدت طولانی قیمت زمین کشاورزی در مقایسه با سایر شکل های ثروت کاهش یافت، به دلیل اینکه افزایش تولید در سایر بخش ها، سهم بخش کشاوری را در تولید ملی کاست. زیرا ریکاردو که در سال 1810 تالیف خود را پدید آورد هیچ راهی نداشت برای پیش بینی این که به زودی پیشرفت فنی و رشد بخش صنعت از سهم کشاورزی در تولید و ثروت جامعه خواهد کاست. برای او امکان نداشت پیشبینی کند که انسان به زودی از اسارت نیاز های اولیه فارغ خواهد آمد.


مارکس نیز مانند ریکاردو توجه خود را بر تعارض های ذاتی درونی سیستم سرمایه داری بنیاد نهاد. به همین دلیل تلاش کرد خود را از اقتصاددانانی که آنان را اقتصاد دانان بورژوازی می خواند متمایز کند(یعنی کسانی که اعتقاد به نظم خود جوش بازار داشتند)همچنین سعی کرد تمایز خود را از سوسیالیست های مدینه فاضله ای نیز مشخص نماید. زیرا آن ها را چنین می انگاشت که فقط آماده اند بی نوائی طبقه کار گر را محکوم کنند، بدون اینکه نظری در مورد ساز و کار آن مطرح نمایند. مارکس الگوی نظری ریکار دو را انتخاب کرد. به این معنی که مسئله قیمت سرمایه و اصل کمیابی را از نظریه او وام گرفت لیکن به جای زمین در نظریه ریکاردو، به سرمایه صنعتی توجه کرد که امکان تولید آن وجود داشت و در نتیجه امکان انباشت نا محدود برای عده ای فراهم بود. این امکان انباشت نا محدود مبنای نظریه بحران در دیدمان مارکس را تشکیل می داد.در چنین شرایطی یا با انباشت سرمایه نرخ یازده آن کاهش می یافت به نحوی که انگیزه برای سرمایه برداری و نقد کردن ظرفیت های تولید فراهم می گردید یا اینکه سرمایه سهم فزاینده ای از در آمد ملی را به خود اختصاص می داد و سهم نیروی کار کاهش می یافت، به نحوی که منجر به بحران و انقلاب می گردید. در هر حال هیچ مکانیزم باثبات اجتماعی و اقتصادی قابل تصور نبود.


البته پیش بینی مارکس نیز مانند ریکاردو تحقق نیافت زیرا در دهه های آخر قرن نوزدهم در تمام کشور های صنعتی سطح دستمزد ها افزایش یافت و سطح عمومی زندگی  به نحو بارزی بهبود یافت. این امر نیز شرایط را تغییر داد، گرچه اختلاف فاحش در توزیع در آمد و ثروت تداوم یافت و تا جنگ اول نیز ادامه یافت. مارکس نیز مانند اسلاف خود کلاً نقش پیشرفت تکنولوژی و افزایش بهره وری، که خود نیروئی است که می تواند با نیرو های انباشت و تمرکز ثروت هماوردی کند، را مورد غفلت قرار داد.


مزیت دسترسی به داده های تاریخی از نظر پیکتی


پس از این مرور بر اندیشه اقتصاد دانان قرن هجدهم و نوزدهم پیکتی نتیجه می گیرد که ریکاردو و مارکس بدون در دسترس داشتن اطلاعات آماری و بدون تحقیق آماری و تاریخی به ارائه نتیجه گیری های خود اقدام کردند. در سال 1848، در واقع قبل از شروع پژوهش برای توجیه نظرات خود، مارکس به ارائه استنتاج مشغول شد. پیکتی می گوید مارکس با آنچنان تب و تابی به نوشتن مشغول بود که حتی اطلاعات تاریخی که در اختیار او بود را مورد توجه قرار نداد. 


مالتوس، ریکاردو و مارکس و بسیاری از افراد در باره نابرابی بحث کرده اند بدون اینکه هیچکدام کوچکترین دلیل عینی در مورد ابعاد و روند های آن ارائه کرده باشند. این در قرن بیستم بود که با تلاش کوزنتز و دیگران به تدریج جمع آوری و نگهداری حسابهای ملی رایج شد و به تدریج پایگاههای اطلاعاتی فراهم گردید که بررسی عینی و آماری توزیع ثروت و در آمد را عملی ساخت. در نیمه قرن بیستم کوزنتز این خبر خوش را بر مبنای اطلاعات و آمار جمع آوری شده مطرح کرد که در واقع نا برابری در حال کاهش است. در سال 1955 کوزنت پژوهشی را منتشر کرد که نشان می داد در مراحل اولیه رشد اقتصادی ابتدا نا برابر افزایش می یابد و پس از آن که اقتصاد به یک در جه از رشد نائل شد با تداوم رشد، نا برابری نیزکاهش می یابد. این در واقع همان مفهوم "منحنی کوزنتس است" . پیکتی استدلال می کند که کاهش شکاف در آمدی در سالهای بعد از جنگ مر بوط به تخریب ناشی از جنگ که منجر به کاهش ثروت بسیاری شد و تلاش های باز سازی بعد از جنگ که فرصت های جدیدی را ایجاد نمود است، و نه مر بوط به مکانیزم ها و کار کرد های درون اقتصاد سرمایه داری. 




پیکتی برای کار خود یک جایگاه تاریخی را از لحاظ روش شناسی پژوهش قائل است. او به تفصیل در مورد اینکه کار متقدمین عاری از پشت بند آماری بود و کار پژوهشگران قرن بیستم را نیز در مرحله اول و ابتدای جمع آوری داده ها می داند و به این نکته توجه می کند که کوزنتز و هم عصران او بسیاری از محاسیه ها را بایستی با دست انجام می دادند، از این لحاظ خود را خوش شانس می داند که حجم عظیمی از داده های آماری در اختیار اواست و از امتیاز استفاده از کامپیوتر در پردازش داده ها بر خوردار است.  او ازاین نظر برای تیم پژوهشی خود اعتبار و جایگاه خاصی را طلب می کند. او و همکارانش به عنوان اولین قدم، اطلاعات مالیات بر در آمد را برای کشور های مختلف و دوران های طولانی در یک پایگاه اطلاعاتی به نام the World Top Incomes Database (WTID)


جمع آوری کرده اند. همچنین اطلاعات مربوط به مالیات بر ثروت را نیز برای بررسی توزیع ثروت جمع آوری کرده اند. با استفاده از این بانک اطلاعاتی است که به تحلیل روند های مربوط به توزیع در آمد و ثروت پرداخته اند، و این امر را از ویژگی های بدیع کار خود می دانند. نتایج حاصله به جز چند مورد، از جمله  به چالش کشیدن منحنی کوزنتز، مبنی بر اینکه بهبود توزیع در آمد پس از جنگ های جهانی به دلیل کار کرد درونی نظام سرمایه داری نبود، نتایجی است کم و بیش دانسته شده. به این معنی که می دانیم از ابتدای تاریخ تا کنون ثروت به نحو قابل ملاحظه ای در دست اقلیتی از جامعه متمرکز بوده است. در مورد آمریکا داده های او نشان می دهد که سهم ده درصد دارندگان بالاترین رده در آمد، در سال 1910 برابر 40 درصد در آمد ملی بوده، در سال 1930 به 50 درصد در آمد ملی افزایش یافته،  بین سالهای 1940 تا 1980 به 33 درصد کاهش یافته، مجددا رو به افزایش نهاده به ترتیبی که در سال   1990 به 40 درصد و در سال 2012 به 48 در صد رسیده است. همان دوران تنزل سهم ثروتمندان را به حساب آثار جنگ های جهانی و سیاست های مر بوط به مقابله با آثار آن می داند، بر خلاف کوزنتز که این را به دلیل ساز وکار های رشد به حساب می آورد.


چگونگی ساز و کار های توزیع ثروت و در آمد


او ادعا می کند که در کتابش بیش از اینکه به مسئله توزیع در آمد و ثروت بپردازد به این فکر بوده است که به ساختار توزیع ثروت و در آمد یعنی منشاء این نابرابری بپر دازد. او می گوید که توزیع نا برابر ثروت الزاماً پدیده بدی نیست. بلکه نکته مهم این است که آیا این عدم برابری بر مبانی کار کرد های اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و اخلاقی قابل توجیه است یانه. آیا دلائل قابل قبولی برای لزوم وجود آن نابرابری می توان یافت؟


پیکتی نتیجه می گیرد که:


باید توجه کنیم که از هرگونه توجیه برای معرفی ساز و کار های  اقتصادی جهت تشریح نابرابری توزیع ثروت و در آمد پرهیز نمائیم. تاریخ توزیع ثروت همیشه عمیقاً سیاسی بوده و نمی توان آن را با مکانیزم های اقتصادی خلاصه کرد. به عنوان مثال کاهش نابرابر در سال های 1910 تا 1950 مربوط به جنگ های جهانی و سیاست هائی بود که برای مقابله با تکانه های جنگ های بین المللی اتخاذ شد. همچنین تشدید نابرابری در سالهای 1980 نیز مربوط به جابه جائی های سیاسی و سیاست گذاری خصوصاً در حیطه مالیات ها و بخش مالی بود. آنچه به تاریخ نابرابری شکل داده است مربوط به این است که چگونه بازیگران اقتصادی، سیاسی و اجتماعی آنچه انصاف است و یا آنچه دور از انصاف است را تبین و پیگیری می کنند.




 نتیجه دوم که در کانون بحث کتاب است، این است که مکانیزم های پر قدرتی در ساز و کار توزیع ثروت و جود دارند که آن را به طرف همگرائی و یا واگرائی سوق می دهند. نیرو های مهم که در جهت همگرائی یا تصحیح نا برابری عمل می کنند عبارتند از اشاعه اطلاعات و برنامه های آموزش دانش و مهارت. به عنوان نمونه از نیرو های واگرائی، یعنی آنچه به تشدید نابرابری کمک می کند نیز می توان موارد زیر را مورد توجه قرار داد: یکی اینکه اقشار ثروتمند خود را به نحو فزاینده ای از سایرین جدا می کنند. دیگر اینکه در جوامع مدرن بخشی از اختلاف فاحش در آمد مربوط به در آمد ناشی از کار است. مثلاً مدیران شرکت های بزرگ در آمد های بسیار بالا دارند  و این نیز به دلیل اختیار تعین دستمزد های خود بدون حد و حساب است. دیگری اینکه صاحبان ثروت های بالا می توانند با استخدام کارشناسان مبرز سرمایه های خود را در موقعیت هائی سرمایه گذاری کنند که بازده بالاتری بدست می آورد و صاحبان سرمایه های کوچک از این فرصت بی بهره هستند.


نهایتا اینکه هیچ مکانیزم خود کاری وجود ندارد که مانع این شود که نیروی های بی ثبات کننده به طور خود کار خود را تصحیح کرده و توزیع ثروت و در آمد، به حالت ثبات  و برابری بیشتر رجعت نمایند.


پیکتی به این نکته توجه می کند که طی چند قرن اخیر، گرچه در مقایسه با قرن هجدهم سهم ده درصد بالا کاهش یافته، لیکن هنوز تمرکز قابل ملاحطه ای در ثروت جوامع قابل مشاهده است و قلیلی از افراد سهم های بزرگی از ثروت را در اختیار دارند. لیکن علیرغم این نکته تحولات ماهوی در نفس ثروت به وقوع پیوسته است. یکی اینکه ثروتمندان چه آنان که در ده درصد و یا حتی یک درصد بالا قرار دارند(برخلاف زمان مارکس) جزو نیروی کار هستند و از محل کار خود ثروت کسب می کنند. گرچه عامل ارث نیز در انتقال بین نسلی ثروت حائز اهمیت است. دیگر اینکه در قرن هجدهم برای تامین سطح زندگی شامل غذای تازه(از طریق کشاورزی و شکار)، لباس تمیز(بافندگی، دوزندگی، و نظافت) مسکن راحت و حمل و نقل (کالسکه و اسب) یک خانوار بایستی از 30 خدمتکار بر خوردار بود. امروزه این زندگی با کیفیت بهتر(یخچال، لباسشوئی، اتومبیل...) در اختیار اکثر خانوارهای متوسط نیز قرار دارد.


ساز و کار نظری و نتیجه گیری


آنچه که او مازاد بر شرح و بسط داده ها و روند های تاریخ به عنوان ابزار نظری به کار می برد این بحث است که اگر نرخ رشد درآمد ملی از نرخ بازده سرمایه کوچکتر باشد پیوسته به تمرکز ثروت اضافه می شود او استدلال می کند که در اکثر موارد تاریخی که شاهد افزایش تمرکز ثروت بوده ایم نرخ بازده سرمایه از نرخ رشد در آمد ملی بالا تر بوده است (r > g).  او چنین تصور می کند که در قرن بیست و یکم نیز این روند ادامه داشته باشد و ما شاهد تمرکز بیشتر در ثروت و در آمد در دست افراد قلیلی باشیم. البته او برای این تصور خود دلیلی ارائه نمی کند.


نتیجه گیری پیکتی بر عکس مارکس نشانی از سقوط سیسیتم سرمایه داری در بر ندارد. او پیشنهاد می کند که اگر یک مالیات تصاعدی جهانی بر عایدی سرمایه وضع شود، این مالیات می تواند به نحوی تعیین شود که به تصحیح تمرکز ثروت بیانجامد. البته این پیشنهاد نیز بعید است در افق قابل پیشبینی عملی شود. 


نکته پایانی


هنوز مدت زیادی از انتشاز کتاب مزبور نگذشته و این کتاب مورد موشکافی کافی قرار نگرفته. در روزنامه فایناشیال تایمز روز 23 ماه مه (دوم خرداد 1393)مطلبی درج شد که اگر برخی خطا های موجود در داده های مورد استفاده پیکتی تصحیح شود برخی از نتایج عمده پژوهشی وی متفاوت خواهد بود. گرچه ایراد های دیگری نیز به کار او وارد است لیکن کما کان اهمیت کار او در این است که یک بار دیگر مسئله مهم توزیع ثروت و در آمد را در کانون توجه عموم قرار داد.



پرسش های مجله اندیشه پویا:


پرسش: نظر شما در مورد این  نظر پیکتی که در یک مصاحبه مطرح شده، پیرامون تاکید اقتصاد دانان بر تئوری و ادعای علمی بودن رشته بیش از دیگر رشته های علوم اجتماعی و ایدئولوژیک بودن علم اقتصاد چیست؟


"پس از اتمام دکترای خود در اکول نورمال سوپریور، در اوایل سالهای ۱۹۹۰ در آمریکا بودم، هنگام تدریس در دانشگاه ام‌ای‌تی و جاهای دیگر، خود رضایتی اقتصاددانان در دانشگاه‌ها خیلی قابل توجه بود. آن‌ها اعتقاد داشتند که روشهایشان نسبت به همکارانشان در علوم باصطلاح نرم مانند جامعه شناسی، تاریخ، انسان شناسی، بمراتب علمی تر میباشد. اما اغلب، «علم» انها بیشتر ایدئولوژیک بود. اقتصاددانان نقش مهمی در ایده الیزه کردن بازار در ایلات متحده و سراسر جهان، بعد از سقوط دیوار برلین بازی کرده اند.... من نمی‌خواهم چیزی بر علیه تئوری بگویم، اما باید با احتیاط از تئوری استفاده شود: مقدار کمی تئوری می‌تواند بسیاری از حقایق را توضیح دهد. اما در اکثر مواقع، اقتصاددانان بر خلاف این کار می کنند. آن‌ها فضا را با تئوری پر کرده و توهم علمی بودن را برای خود ایجاد می‌کنند، حتی اگر اساس واقعی انها بسیار شکننده باشد.


پاسخ: اینکه اقتصاد دانان ادعا می کنند اقتصاد یک رشته علمی است مبتنی بر کار کرد ها و دست آورد های این رشته است. کما اینکه خود پیکتی هم ادعا می کند پژوهش او علمی است و اگر دیگران هم همین ادعا را بکنند جای ایراد نیست. دیگر اینکه رشته های دیگر علوم اجتماعی دست آورد قابل مقایسه ای با اقتصاد تولید نکرده اند. برای مثال کار های مرحوم پروفسور بکر به بسیاری از پرسشهائی پاسخ داد که رشته جامعه شناسی به آن ها می بایستی پاسخ می داد(مانند موضوعات مربوط به زاد و ولد، ازدواج و طلاق، جرم و جنایت ...). رشته تاریخ هم زمانی از داستانگوئی فاصله گرفت و تا حدی که در این زمینه موفق بود که توانست از دست آورد های علمی استفاده کند(برای مثال می توان به کتاب چگونه غرب غلبه کرده است آیان موریس اشاره کرد). به کار بردن تئوری در همه علوم و ازجمله اقتصاد اجتناب نا پذیر است. چنانکه در همین جمله هم به این معنی اشاره کرده که کمی تئوری مفید است و لیکن این که کمی چه میزان است را مشخص نمی کند. کما اینکه ضعف کار خود او نیز در زمینه تئوری است. او تمام کانون بحث خود را برمبنای رابطه نرخ رشد تولید و نرخ بازده سرمایه قرار می دهد، بدون اینکه یک تئوری که در آن نظریه رشد و نرخ بازده سرمایه به هم ربط داده شود در کتاب او مطرح شده باشد.


پرسش: اینکه او می گوید اقتصاد بیش از حد ریاضی شده و باید به جای عبارت "علم اقتصاد" از عبارت "اقتصاد سیاسی" استفاده شود تا از این باب هدف سیاسی، هنجاری و اخلاقی آن بیشتر مورد توجه قرار گیرد، چیست؟


پاسخ: استفاده از ریاضی در علوم برای ایجاد زمینه برای پیگیری منطق صحیح است. در اقتصاد هم چنین است. امروزه در برخی رشته های اقتصاد آنچنان ریاضیات پیشرفته ای به کار می رود که برای ریاضی دانان متعارف نیز خواندن برخی مقالات مثلا در مجله اقتصاد ریاضی قابل فهم نیست. اینکه پیکتی و بنده و دیگران نمی توانند برخی از این مقالات را بخوانند نفی کننده این نیست که بخشی از اهل این حرفه اینیکونه پژوهش را تولید کرده و می خوانند و با هم در گفتمان مربوط شریک هستند و دست آورد ایجاد می کنند.


این مسیر نیز دلیل تاریخی خود را داشته است. در دهه 1930 و 1940 مجلات اقتصادی پر بوده است از یاوه سرائی و انشاء نویسی مغلوط و مغشوش و به همین دلیل نیز ضرورت استفاده از تئوری، روش علمی و منطق ریاضی برای روشنکردن چارچوب بحث به تدریج آغاز شد و جایگاه یافت و حال اگر کسی علاقمند به بازگشت این روند باشد یک سلیقه شخصی را مطرح کرده است. در مورد قسمت آخر پرسش هم باید بگویم بحث پیرامون مطالب سیاسی، هنجاری و اخلاقی بعد از به نتیجه رسیدن بحث اثباتی می تواند مطرح شود و نه به جای آن.


پرسش: در مورد این گفته پیکتی در مصاحبه با روزنامه گارید نظرتان چیست؟  جامعه سرمایه داری نمی تواند مسئله توزیع در آمد را حل کندو این از بحران  2008  تا جنبش اشغال وال استریت برای مردم معمولی نیز تفهیم شد.


پاسخ: عملا هیچ سیستمی نتوانسته است برای این مسئله راه حل ارائه کند. در جوامع کومونیستی نیز توزیع نا متعادل ثروت به صورت پنهان و جود داشت که پس از فرو پاشی به صورت ثروتمندان کلان به ناگاه ظاهر شد. در کشور های غیر پیشرفته نیز که وضعیت بد تر است. این شاید بیش از اینکه به نوع سیستم اقتصادی مربوط شود به ذات انسان زیاده طلب و سیری نا پذیر مربوط می شود. بسیای از افراد را دیده ایم که تا وقتی دسترسی و امکانی ندارند خود را به عنوان انسان هائی ممسک و بری از مال دنیا معرفی می کنند و چون فرصتی بدست می آورند برای طمعکاری خود حدی نمی شناسند. در کشور های سرمایه داری لااقل شرایط طی دوران طولانی بهبود یافته است. به این معنی که اگر در ابتدای قرن هجدهم چنانکه خود او می گوید درانگلستان ده درصد از مردم نود درصد از ثروت را در اختیار داشته اند در پایان قرن بیستم این مقدار به حدود 45 درص رسیده است. کما اینکه سطح زندگی عموم نیز در سیستم سرمایه داری به نحوی بهبود یافته که مردم عادی در پایان قرن بیستم، از اشراف قرن هجدهم زندگی بهتری دارند.




پرسش: اینکه مردم در کشور های سرمایه داری مطالبه سهم بیشتری از ثروت را دارند آیا نشان دهنده بحرانی شدن شرایط جوامع نیست؟


پاسخ: یکی اینکه بایستی در مورد جمع بندی های خودمان دقیق باشیم. در پرسش قبلی به جنبش اشغال وال استریت اشاره کردید. این حرکت نتوانست یک جایگاه تاثیر گذار برای خود بیابد و به تدریج منتفی شد، به دلیل اینکه در درجه اول مبتنی بر یک تحلیل منسجم و یک مجموعه پیشنهاد اجرائی قابل پیگیری نبود. علیرغم این مسائل نکته قابل توجه این است که آمار گیری های مختلف نشان می دهد که شصت در صد مردم  آمریکا در مورد اینکه از ثروتمندان مالیات بیشتری اخذ شود مخالف هستند. اکثریت مردم با اینکه دولت میزان پرداخت به مدیران شرکتهای خصوصی را تعیین کند مخالفند.  پیکتی به این مسئله اشاره نمی کند که آمار گیری های موجود چه میزان حمایت عمومی را برای پیشنهاد او، که بسادگی شامل یک مالیات بیشتر بردر آمد سرمایه است، را نشان می دهد.


در تاریخ بشر همیشه ثروت های جامعه در کنترل اصحاب قدرت بوده است و عموم مردم نیز بی بهره بوده اند. لیکن کمتر مشاهده شده است که نویسندگان و فلاسفه اصولا به مسئله توزیع ثروت توجهی کرده باشند، لا اقل در ابعادی معادل اقتصاد دانان قرن هجده و نوزده. در طول تاریخ فقط بحث اخلاقی این بوده است که اغنیا به فقرا کمک کنند. بحث سیستماتیک در این زمینه با کار مالتوس و ریکاردو و مارکس شروع شد. اگر توجه کنیم این مقطع نیز مقطعی است که علی رغم فقر گسترده، ولیکن زندگی مردم عادی که از روستاها به شهر ها می آمدند و با توجه به فقری که با آن دست بگریبان بودند باز هم در شهر بهتر از روستا بود. در غیر اینصورت در همان روستا  می ماندند. با توجه به این واقعیت، مسئله توزیع ثروت به صورت یک گفتمان روشنفکری مطرح شد. دلیل این امر نیز شاید مشاهده تولید ثروت در نتیجه انقلاب صنعتی بود. که با مشاهده ابعاد تولید ثروت، توزیع ثروت را نیز برای نیرو های روشنفکری(مانند ریکارد، مارکس و دیگران ) و سپس فعالان سیاسی مطرح کرد و یک قرن طول کشید تا این مجموعه افراد، مطلب را به کارگران جدید آموزش داده و آنها را نیز طلبکار کنند.   


در ابتدای قرن بیست و یکم نیز دو جریان بزرگ تولید ثروت فعال بود. یکی پیشرفت فن آورد در حیطه کامپیوتر، ارتباطالت و اینترنت و دیگری نو آوری های جدید در بخش مالی. مشاهد کنید که ثروتی که توسط چند جوان پایه گذارفیس بود ایجاد شد ارزش این شرکت را بیش از ارزش کمپانی بوئینگ با آن سابقه طولانی قرار داد. مشاهده اینگونه تولید ثروت مجددا عده ای را به فکر شریک شدن در آن  و یا لا اقل شریک کردن دیگران در آن انداخته و بحث توزیع ثروت را در کار افرادی مانند پیکتی مطرح کرده است.




پرسش: راه حل نهایی نویسنده مبنی بر وضع نرخ و نظام مالیات جهانی بعنوان راه حل مهار روند مذکور را تا چه حد عملی و مفید ارزیابی می کنید؟ اراده سیاسی کافی برای آن وجود دارد؟ برنده ها و بازنده‌های چنین موقعیت فرضی چه کشورها و بلوک هایی خواهند بود؟


پاسخ: راه حل او عملی نیست و خود نیز این پیشنهاد را برای باز کردن بحث مطرح می کند. مضافاً این پیشنهاد نشان از آن دارد که او فکر می کند مسئله توزیع در آمد و ثروت قابل حل است. او در ابتدای کتاب خود می گوید که هدف او این است که ساز و کار های توزیع نا برابر ثروت و در آمد را باز شناسی کند. لیکن کتاب او در این مورد عملاً دست آوردی در بر ندارد، اصل مطلب هم در اینجا است. مسئله توزیع ثروت بسیار پیچیده تر از آنی است که او باز شکافی می کند. در کشور های غیر دموکراتیک و عقب مانده تر، تمرکز ثروت از طریق غارت مردم توسط اصحاب قدرت عملی می شود. در چنین شرایطی راه حل،لا اقل به صورت نظری، ساده است. تصحیح سیستم سیاسی به صورت دموکراسی بیشتر و نظارت روزنامه ها، احزاب و مردم،  همراه با بهبود سیسیتم حقوقی و قضائی می تواند ابعاد مسئله را به شدت کاهش دهد.  لیکن در نظام های سرمایه داری مسئله به این سادگی نیست. وجه ثروت مورثی یک وجه از مسئله است. لیکن این وجه در بلند مدت اهمیت چندانی ندارد. زیرا باقی ماندن ثروت در خاندان ها معمولا تا چهار نسل است. مثلا نسل چهارم اعقاب راکفلر و کارنگی و مانند آن ها به هیچ وجه ثروتی قابل مقایسه با نو آوران جوان امروزی ندارند. اصل مسئله به کسانی بر می گردد که اگر بخواهید ثروت آن ها را از آن ها بگیرید آن ثروت نیز بخار شده و نا بود می شود. کمپانی اپل بدون استیو جابز و چند نفر مانند او ارزشی نمی داشت. یا یک شرکت دارو سازی ژنتیکی جوان که به دلیل اختراع داروهای جدید میلیارد ها دلار ارزش یافته بدون دانشمندان و مدیران آن فقط یک ساختمان معمولی و مقداری وسائل اداری و آزمایشگاهی است. همچنین است بسیاری از ثروت های بزرگی که تحت عنوان شرکت های تکنولوژی ایجاد شده است. اخذ ثروت این افراد معادل از بین بردن ثروت جامعه است چون دیگر انگیزه چندانی برای فعالیت و نوآوری نخواهند داشت. اگر به ساز و کار چیستی ثروت در کشور های صنعتی و نحوه تولید و توزیع آن توجه کنیم متوجه پیچیدگی آن خواهیم شد و خواهیم دید که راه حل های ساده ماننده مالیات جهانی ممکن است کار گر نیافتد.  





Comments