کتاب و فرهنگ


 

 

کتاب و  فرهنگ

محمد طبیبیان

22 سفند ماه 1394

بخشی از این مطلب در شماره اسفند ماه 1394 ماه نامه مهر نامه درج شده است

مرگ كتاب مرگ فرهنگ است و اين امر را بايستى جدى گرفت. دليل اين گفته را در اين نوشته توضيح خواهم داد. در جرايد آمده است كه تيراژ بسيارى كتاب ها به صد عدد و پنجاه عدد نيز تنزل يافته. اخيرا مطلبى از يك نشريه اينترنتى نقل شد كه هزاران جلد كتاب (در حد سیزده کامیون عمدتاً کتاب های پزشکی) يك ناشر براى خمير شدن به يك كار گاه مقوا سازى تحويل شده است. پس از آن  خبر جديدى كه در نشريات نقل شده نشان از حاد تر بودن شرايط است. تيراژ كتاب يك ناشر دولتى تا حد بيست نسخه نيز تنزل يافته است. دليل اين كه كتاب خوانده نمى شود و درنتيجه خريدارى نمى شود چيست؟ اگر مطالبى كه در مورد تيراژ كتاب در جرايد و سايت ها مطرح مى شود موردى نبوده و يك وضعيت عموى را نشان دهد، اين علامت يك بحران فرهنگى است. برخى از وجوه آن در پايين بررسى مى شود. 

 

غايب بودن كتاب از برنامه مطالعه دانشگاهى

 كسانى كه با دانشگاه هاى ما آشنا هستند مى دانند كه كتاب خواندن دربين دانشجويان بسيار نادر است. حتى در بسيارى موارد كتاب درسى نيز خوانده نمى شود و به مرور زمان، جزوه  تبديل به عمده ترين ماخذ دانش دانشجويان شده است. بسيارى از دانشجويان با استعداد و ممتاز ايرانى كه براى ادامه تحصيل به دانشگاه هاى معتبر كشور هاى غربى رفته اند از حجم مطالبى كه در دانشگاه هاى غربى براى هر درس بايد بخوانند متعجب مى شوند و مدتى تلاش مضاعف اعمال مى كنند تا ضعف خود در زمينه خواندن كتاب و مقاله علمى را جبران كنند و به خواندن حجم بالاى مطالب در كتاب و مقاله از جورنال هاى علمى عادت كنند.

براى ناچيز بودن مطالعه كتاب دانشگاهی نيز از جمله دو دليل را مى توان ذكر كرد:

يك مسبب اين پديده را مى توان ورود افراد سياسى به دانشگاه ها و مراكز علمى، به عنوان هيات علمى دانست. آن هم از طريق رابطه ونه بر اساس علاقه حرفه اى و صلاحيت علمى. البته تمام افراد سياسى و وابسته به جريانات مختلف را نمى توان به صورت كلى مورد نقد قرار داد. چه اين كه برخى از آن ها از تحصيلات با كيفيت بر خوردار بوده و پس از ورود به جامه هيأت علمى با جديت و صميميت به كار آموزش و پژوهش مشغول بوده اند. اگر تعدا افرادى كه مدارك خود را به صورت وصله پينه اى اخذ كرده اند، و با تمهيدات سياسى به كسوت هيأت علمى در آمده اند و اين حيطه را محل پارك كردن خود براى كسب فرصت در فواصل عروج و افول اختر سياسى خود مى دانند يا از اعتبار در حال اضمحلال اين حرفه براى مقاصد ديگر استفاده مى كنند، معدود مى بود باز لطمه وارده به بدنه آموزش عالى كشور قابل جبران مى بود. مانند ورود اندكى مواد غير ضرورى  به جريان آب شهر، كه شايد تا حد خاصى داراى زيان ناچيز و قابل چشم پوشى باشد، ليكن اگر از يك حد آستانه اى گذشت تخريب وآسيب آن اساسى است. به نظر مى رسد در دو دوره دولت قبلى تعداد اينگونه موارد از حد آستانه اى گذشت و متاسفانه تاثير منفى خود را بر كيفيت آموزش عالى نشان خواهد داد.

دليل دوم مربوط به انگيزه دانشجويان است. دانشجويانى كه مشاهده مى كنند براى يافتن شغل و پيشرفت مادى، به علم و تخصص نياز ندارند و يك مدرك و احيانا ارتباطات خاص براى موفقيت شغلى آنان كافى است،  بنابر اين دليلى براى جدى گرفتن آموزش نمى يابند. بيشتر دانشجويانى كه در امر فرا گيرى جدى هستند، آن كسانى هستند كه براى رفتن به دانشگاه هاى خارج برنامه ريزى مى كنند.

 

 مشاهده شرايط آموزش عالى نشان مى دهد كه اين بخش در يك تعادل مادون گرفتار آمده، بسيارى از هيات علمى علاقه اى به تلاش براى فرا گيرى مطالب روز آمد و آموزش و انتقال آن به دانشجويان ندارند- از جمله مطالب قديمى را به صورت جزوه تكرارى در اختيار دانشجو قرار مى دهند و از طرف ديگر دانشجو نيز، به دليلى كه گفته شد، انگيزه اى براى فراگيرى و سخت كوشى ندارد و هر دو گروه از اين تعادل مادون شكايتى نداشته بلكه راضى هستند.

البته مشكلات مربوط به اين ساز و كار در دانشگاه ها جديد نيست. خصوصاً اين كه هيات علمى دانشگاه ها در مشاغل مختلف در گير بوده اند، از جمله مشاغل سياسى و خصوصى و تدريس در مراكز و شهر هاى مختلف و مشاوره و غيره. اين مشغله ها عامل عدم امكان تمركز بر فعاليت اصلى بوده است. 

 

به عنوان نمونه يك تجربه شخصى را در اين باب بيان مى كنم. در دهه ١٣٨٠ يكى از دانشگاه هاى معتبر مهندسى كشور قراردادى براى آموزش كادر مديران تخصصى و كارشناسان يك دستگاه دولتى منعقد كرد. كه اين اقدام قابل تقديرى  بود. از جمله كارفرما تاكيد كرده بود كه يك درس اقتصاد سنجى نيز در برنامه اين مديران گنجانده شود و براى تدريس از اينجانب دعوت شد و من نيز پذيرفتم. در فواصل بين دو جلسه درس كه چند دقيقه اى براى استراحت دانشجويان پيشبينى شده بود من در راه رو هاى دانشكده مربوط قدم مى زدم. چند بار براى شكايت از وضع نظافت كلاس به نزد منشى ها رفتم(رئيس دانشكده و بخش در دسترس نبودند) و البته بى فايده. در يك مورد مراجعه از آن ها پرسيدم كه در اين راه رو ها اطاق هاى متعددى وجود دارد كه نام اساتيد بر روى در آن ها نوشته شده وليكن آنقدر گرد وخاك و بعضآ تار عنكبوت بر روى اكثر در ها وجود دارد كه به نظر مى رسد مدت ها است اين در ها باز نشده اند! منشى دانشكده گفت اساتيد از كلاس كه خارج مى شوند حتى دست گچى خود را نيز نمى شويند و با عجله به سر كار هاى ديگر خود مى روند. چون برخى از آنان شركت دار هستند و برخى مقام و مدير و برخى مشاور يا در كار تدريس حق التدريسى در جاى ديگر. به عنوان يك مورد  مشخص ديگر و دانشگاهى ديگر، آقايى يك درس دوره مقطع تحصيلات تكميلى را ارائه مى كرد. قاعدتا در هر دانشگاه معتبر جهان چنين فردى ساعت هاى بسيار صرف مطالعه و آمادگى و روز آمدى و صرف وقت براى بحث و رفع اشكال دانشجو مى كند. اين بزرگوار مشهور بود كه ساعت اول به كلاس مى آيد يك دانشجوى سال قبل را معرفى مى كند كه قرار است درس را او ارائه كند و ديگر پيدايش نمى شد و به كار هاى ديگر خود مى پرداخت. اين شيوه براى سال ها ادامه داشت. بنا بر اين آن 'دانشجواستاد' هم سال قبل، خود از يك دانشجوى ديگر آموخته و همچنين مسلسل و مى توان تصور كرد كه كيفيت چنين آموزشى لاجرم تنزل يابنده است... من نمى دانم آيا چنين شيوه هايى كماكان در جريا است يا نه. ليكن مى دانم كه در دولت قبلى روند عمومى آموزش عالى از جهات مختلف در جهت تنزل بوده است. خصوصا گسترش مراكز ارائه مدرك دولتى (شامل دانشگاه هاى دستگاه هاى خاص) و غير دولتى و خصوصى و از راه دور و حين كار و نيمه وقت و غير حضورى و مكاتبه اى  و غيره ...اين ماشين توليد انبوه مدرك بحث كيفيت را از دايره بيرون انداخته است.  اگر مقامات در طرح اهميت علم و آموزش و پژوهش جدى هستند يك بررسى وضع موجود و جديت در رفع اين دسته از مشكلات ضرورى است. 

 

 ممكن است استدلال شود كه برخى از كتاب هاى دانشگاهى كه تيراژ رقت بارى دارند، به منظور كسب امتياز هيات علمى به جهت ترفيع به چاپ مى رسند. در ساير كشور ها هم براى ترفيع كتاب تاليف مى شود ليكن تيراژ و استقبال از كتاب نيز يك ضابطه از ضوابط ترفيع به شمار مى آيد. عليرغم اين امر هنوز اين پرسش باقى مى ماند كه چرا اين كتاب ها خواننده و در نتيجه خريدار ندارند. شايد پاسخ را نيز بايد در شرايط عمومى آموزش عالى كه در بالا به آن اشاره رفت جستجو كنيم.

 

تيراژ پايين كتاب هاى غير دانشگاهى

البته همه كتاب ها كتاب هاى دانشگاهى نيستند و كتاب هاى غير دانشگاهى نيز سر گذشت بهترى ندارند. كاهش تيراژ كتاب منجر به خروج  و يا كم كارى مولفين و مترجمين قابل گرديده و اين نيز خود منجر به كمبود كتاب هاى خوب و در نتيجه عدم استقبال از كتاب  شده است. ليكن اين حلقه معيوب عوامل ديگرى نيز دارد. برخى افراد استدلال كرده اند كه سانسور و مميزى يك عامل ركود بازار كتاب بوده است. آخر چه كسى مايل است به جاى ديدگاه مولف، ديدگاه عامل سانسور را مطالعه كند؟ گرچه انصافا بايد گفت كه در مورد كتاب هاى دانشگاهى محدوديت خاصى از اين جهت وجود نداشته ليكن اين عامل در مورد كتاب هاى غير دانشگاهى به كرات به عنوان يك مشكل مطرح بوده است. اثر اين وجه هم قابل مشاهده است چه اين كه در سال هايى كه سختگيرى كمترى به عمل مى آمده بازار كتاب از رونق بيشترى بر خوردار بوده و تيراژ كتاب ها افزايش يافته است. در اين كه سانسور كتاب و نشريات اثر مخربى بر كتاب خوانى و توسعه صنعت تاليف و نشر كتاب داشته است ترديدى نيست. براى اين امر هم دلايل مختلفى وجود دارد. 

 

قبل از ادامه مطلب يك تجربه شخصى را در اين باب مطرح مى كنم. چند سال پيش مطلبى مى نوشتم و در آن از بخش هايى از(ترجمه انگليسى) كتاب روح القوانين مونتسكيو نقل قولى آوردم. فكر كردم كه اگر ماخذ فارسى براى نقل قول مزبور انتخاب كنم بهتر است و يك خواننده علاقمند، بهتر مى تواند به ماخذ اصلى مراجعه كند. ترجمه كتاب مزبور كه قبل از انقلاب انجام شده را از كتابخانه گرفتم و  آن مطلب را جستجو كردم. با كمال تعجب دريافتم كه آن مطلب كلاً در ترجمه فارسى موجود نيست! آن مطلب مربوط به بحث پيرامون معايب حكومت سلطنتى و مزاياى حكومت جمهورى بود. يا اين که بخش مزبور از طريق خود سانسورى مترجم يا به احتمال بيشتر از طريق سانسور رسمى در دوره قبل از انقلاب، از ترجمه حذف شده بود. ترجمه را با دقت بيشترى بررسي كردم. معلوم بود كه مترجم فرد قابلى بوده و مطلب را مى شناخته و زبان اصلى كتاب و زبان فارسى را نيز خوب مى دانسته و كار با ارزشى ارائه كرده، ليكن بسيارى از نكات جالب و كليدى ديگر بحث نيز اصولا حذف شده و در ترجمه موجود نبود. اين مطلب را در بسيارى آثار منتشر شده خواه ترجمه و يا تاليف مى توان ديد. براى مثال محمد على فروغى (ذكاءالملك) در كتاب 'سير حكمت در اروپا' در معرفى فلاسفه قرون هفدهم و هجدهم تمام مطالب مربوط به حقوق انسانى، سياست و اقتصاد كه محور تغيير پارادايم فلسفى در آن قرن - و كانون اصلى مطالب مطرح شده در آن عصر بوده است- را حذف مى كند. در صفحه هاى ١٥٥-١٥٦ پس از بحث در مورد فلسفه بركلى و هيوم مى گويد ساير متفكرين انگليسى قرن هجده و اوائل قرن نوزده " تعليماتشان آنقدر تازگى و اهميت ندارد كه بيانش در اين مختصر واجب باشد" . سپس اين افراد را نام مى برد: آدام اسميت و بنتام! و اضافه مى كند اولى در مورد ثروت بحث كرد و دومى  " كه تعاليمش در وضع قوانين اروپا تاثير مثبت بخشيد". يعنى دو نفر از مهمترين متفكرين تاريخ معاصر - كه يكى پايه گذار علم اقتصاد و ديگرى مهمترين اصلاح گر قوانين و فلسفه حقوق بود- را با يك جمله منتفى مى كند. در صفحه ١٧٩ در مورد كتاب "پيمان اجتماعيه" روسو مى گويد"ما در ترتيباتى كه روسو در اداره هيئت اجتماعيه فرض كرده است وارد نمى شويم". يعنى آنچه مبناى فلسفه سياسى مدرن است را مورد چشم پوشى قرار مى دهد. به طور خلاصه آنچه مربوط به اقتصاد، حقوق و قانون و سياست است را كلاً از بحث كنار مى گذارد. فروغى كه به وضوح درك عميقى از اين مباحث داشته در كتاب خود از بحث مهمترين وجوه فلسفه مدرن، خود دارى مى كند و تن به خود سانسورى مى دهد(جلد دوم كتاب سير حكمت در اروپا كه اين مطالب در آن آمده در سال ١٣١٨ منتشر شد، زمانى كه او مورد غضب رضا شاه و خانه نشين بود و برخى از نزديكان وى به قتل رسيده بودند).

به نظر اينجانب يك دليل سر درگمى بسيارى از تحصيل كرده هاى ايران در زمينه انديشه سياسى، اقتصادى و اجتماعى بى ارتباط با اين امر نيست كه كتاب هايى كه بسيارى از ما و نسل قبل طى يكصد سال اخير خوانده ايم، به مناسبت خود سانسورى مولف و مترجم و يا سانسور رسمى، تصوير صحيحى از عمق، جامعيت و تجربه انديشه قرون اخير و نقادى آن را در برابر ذهن ما قرار نداده است.

 

فضيلت آزادى انديشه و آزادى بيان در شكل هاى مختلف آن از جمله انتشارات

بايستى توجه داشت كه در هر جامعه اى مطالبى وجود دارد كه نوشتن آن مغاير برخى اصول عمومى است و مورد پذيرش قرار نمى گيرد. براى مثال نوشتن مطالب ضد دين در يك جامعه اى كه عميقا مذهبى است. در اين موارد لازم است در حد مكفى قوانين و استاندارد هاى نگارش، به صورت روشن و غير قابل تفسير، وضع و با يك هدف مشخص، مثلا اجتناب از ايجاد بحران اجتماعى اجرا شود. ليكن از اينگونه موارد كه بگذريم سانسور انديشه و قلم اقدامى است غير سازنده و مضر براى سلامت جامعه.

استدلال در جهت دفاع از آزادى بيان كه از مجارى مختلف جارى مى شود، از جمله از طريق نشر،  يك گرايش روشنفكرانه نيست. دليل ضرورت آزادى بيان نيز از دليل ضرورت آزادى انديشه در جوامع امروزى ريشه مى گيرد. اين ضرورت نيز از پيچيدگى جوامع امروزى نشأت مى گيرد. در جوامع ساده و كوچك قديمى آنچه يك فرد بايد از جامعه خود مى دانست به سادگى حاصل مى آمد چون جايگاه فرد در جامعه و روابط او با ديگران شناخته شده بود. هر فرد تعداد معدودى مراوده روزانه با اهل محل داشت و اين روابط تعيين شده بودند و معمولا طى عمر او نيز به صورت يكسان ادامه مى يافت. در جوامع امروزى به دليل پيچيدگى فراوان، انسان ها با افراد متعددى در روز به دلائل مختلف ارتباط دارند و هر آن نيازمند هستند محيط اجتماعى خود را بشناسند. يعنى جزيى از محيط فرهنگى باشند كه در آن زندگى مى كنند. منظور از فرهنگ نيز رويكرد ايده آلى و آرمانى نيست كه برخى مى پندارند. فرهنگ همان چيزى است كه مجموعه محيط زيست اجتماعى و ادراك و شناخت و رويكرد رفتارى مارا شكل مى دهد. در يك فرهنگ وجوه نيك و بد وجود دارد، تهذيب و پلشتى، و نام و ننگ و زشت و زيبا، ظلم و رأفت، خشونت و مهربانى، درستكارى و نابكارى... آنچه ما از خود و ديگران مى پسنديم و نمى پسنديم همه  و همه جزئى از فرهنگ است. يعنى خارج از ارزيابى ارزشى ما واقعيتى هايى كه ما رابه عنوان يك عضو جامعه احاطه كرده اند هاله اى تاثير گذار و هدايت كننده اى است كه فرهنگ مى ناميم. درك اين نكته ما را متوجه اين نتيجه مى كند كه در جوامع امروزى ما نيازمنديم حجم بسيار بزرگى از آگاهى را كسب كنيم، در مقايسه با كسانى كه در گذشته در جوامع سنتى و كوچك زندگى مى كرده اند. اين نوع آموزش و فراگيرى از طريق گفتمان، مراوده ارتباط و آنچه رابط هاى فرنگى هستند مانند هنر و ادبيات انجام مى شود. ما حتى از افسانه و داستان در مورد محيط اجتماعى خود و در مورد خود مى آموزيم و از طريق استقبال يا عدم استقبال از يك اثر تا ييد و يا عدم تاييد خود را به يكديگر اعلام مى كنيم. درزمانى كه در قرن ١٩ويكتور هوگو بينوايان را نوشت هزاران عنوان كتاب ديگر نيز به چاپ رسيده بود. ليكن اين كتاب بود كه زبان شكايت ها و گلايه ها و نگرانى هاى يك عصر و زمان بود و اين كتاب بود كه حساسيت هاى لازم در مورد برخى مسائل سياسى و اجتماعى را ايجاد كرد و ذهنيت ها و ديگاه هاى عمومى را شكل داد كه براى جلب همدردى اجتماعى ضرورى می بود. در جوامعى كه تحول جامعه، اقتصاد و سياست از سرعت بالايى بر خوردار بوده اند، هنر و ادبيات نيز نقش خود را در تحول ايفا كرده اند و بلكه به تحولات اجتماعى جهت داده اند. مشخصاً مى توان از نمونه تاريخى رونسانس نام برد كه ابتدا تحول و  تبين گفتمان جديد از تحول در هنر و ادبيات آغاز شد و راه پيشرفت علم را باز كرد.

 در سايت گود ريدرز فهرست بهترين كتاب هاى قرون مختلف درج شده است. براى مثال در قرن سيزدهم ميلادى در فهرست ٢٩ بهترين كتاب ها، سه كتاب در مورد مولوى، گلستان سعدى و به جز آن كتاب هايى از متفكرين دينى مسيحى مانند توماس اكيناس و فرانسيس اسيسى مشاهده مى كنيم. در فهرست بيست و شش كتاب كه به عنوان بهترين هاى قرن چهاردهم انتخاب شده اند كتاب غزليات حافظ، سفرنامه  ابن بطوطه، جامع التواريخ ذكر شده اند. همچنين از كتاب تاثير گذار ادبيات مشهور رونسانس و از پيشگامان اين عصر، يعنى كتاب 'كمدى الاهى'- اثر دانته (١٣٢٠)-(توجه مى كنيم كه كمدى به معنى داستان خوش عاقبت است و نه مطلب خنده دار و در مقابل تراژدى قرار مى گيرد) نام برده شده است. واز آن پس بسيارى از كتاب هاى تعيين كننده كه هر كدام زبان  انديشه و ادبيات عصر خاص بوده اند. در قرن شانزدهم به كتاب كوپرنيك تحت عنوان 'در باره گردش اجرام آسمانى' بر مى خوريم، و حدود بيست اثر از شكسپير و كتاب شهريار ماكياولى. در قرن هفدهم آثار ديگرى از شكسپير و كتاب مشهور دون كيشوت. در قرن هجدهم به كتاب هاى سفر هاى گاليور جاناتان سوئيفت، كانديد اثر ولتر، ثروت ملل آدام اسميت، قرارداد اجتماعى، نامه هاى راهبه پرتقالى در ادبيات. در قرن نوزدهم به آثار ويكتور هوگو، الكساندر دوما، چارلز ديكنز، تولستوى، داستايوفسكى، مارك تواين، اوسكار وايلد... بر مى خوريم كه در قالب ادبيات تبيين كننده زشت و زيبا، خوشحالى و بدحالى، بيم و اميد و خلاصه تبيين كننده آنچيزى در مورد جامعه بوده اند كه بايستى گفته و شنيده مى شد، و به زبانى به جز زبان ادبيات و فلسفه قابل گفتن نبود.  بنابر اين آثار تاثيرگذار را نبايد محدود به آثار علمى دانست. هر كدام از نويسنگانى كه ذكر شدند چنان شرح احوال و روزگار خود را گفته اند كه به زبان آمار و ارقام وزبان ديگرى قابل گفتن و خواندن و درك كردن نمى بود. گفته شده كه 'شايد حقايق جوامع را تغيير ندهند، اما قصه ها اين كار را مى كنند'.

امروزه همه ما نسبت به اهميت كتاب كوپر نيك در ايجاد تحول در نجوم و درك انسان از گردش زمين و عواقب اين فهم در درك روش علمى و جايگاه انسان آگاه هستيم. ممكن است از خود بپرسيم چگونه ادبيات بر انديشه اجتماعى تاثير اعمال مى كرده است؟ اگر بخواهیم بررسی حتی ناقص از این موضوع انجام دهیم،داستان به درازا می کشد. لیکن من باب تمثیل برخی موارد به صورت گذرا مورد اشاره قرار می گیرد. براى درک چگونگی تاثیر کتاب های ادبی بر تحول جوامع مى توان به هزاران كتابى كه  طى چند قرن اخير نوشته شده و به برخى از آنان در بالا اشاره شد اشاره كرد. كتاب بينوايان ويكتور هوگو شرايط رقت بار زندگى لايه هاى زيرين جامعه فرانسه را ترسیم می کند و تاثير نهاد هاى رسمى مانند تصميم هاى سياسى و سازمان پليسى در تثبيت و تداوم آن را چنان تشريح مى كند كه به نظر مى رسد زبان بهترى براى ايجاد همدردى با آسيب ديدگان آن نمى توان يافت. نشان می دهد چگونه نهاد ها و ساز و كار هاى اجتماعى نا مناسب از كسانى كه سعى در اجراى بدون خدشه وظيفه اجتماعى خود دارند غولى ترسناك مى سازد؟  يا چگونه ممكن است بهتر از كتاب داستان دو شهر چارلز ديكنز، وحشت قرار گرفتن انتقام و اجراى عدالت در دست اجامر خيابانى، پس از انقلاب فرانسه، را ترسيم كرد و درس هاى آموختنى آن را براى هميشه در خاطره انسانيت نگاشت؟ در اين كتاب مى بينيم كسانى كه براى ده ها سال تحت ستم بودند، چون قدرت يافتند چنان ستمكارى كردند كه كارنامه  ستمكاران قبلى رنگ باخت. 

 

 كتاب روزگاران سخت(چارلز ديكنز) در نقد ايام و روز گار خود، کتاب برادران کار مازوف (1880) در تشریح یک جامعه و یک عصر به زبان داستان، جامعه ای که در شرایط تحول دنیای پیرامون، سر خود را به سنگ روش های کهنه می کوبد و به دنبال فلسفه و شیوه تفکر جدیدی است که خود را از خواب روابط تثبیت شده و ظالمانه فئودالی بیدار کند. كتاب كشتن مرغ مقلد(خانم هارپر لى) كه يكى از پرفروش ترين و تاثير گذار ترين آثار ادبى آمريكا در قرن بيستم بود و چشم هاى بسيارى را بر تبعيض نژادى و زشتى آن گشود، كتاب انگورهاى خشم(جان اشتين بك) روشنگر درد و رنج فراموش شده هاى جامعه. به این نکته کتاب مزبور توجه می کنیم:  هنگامى كه در يك خانواده آواره دچار فقر و گرسنگى و نا اميدى، در يك زمستان سرد و روزى بارانى، كودكى به دختر خانواده بدنيا مى آيد، و در شرايط مزبور جان مى دهد. عموى خانواده مامور مى شود كه آن نوزاد مرده را دفن كند، او نيز طفل مرده را در جعبه اى قرار مى دهد و بر روى جريان آب باران رها مى كند و مى گويد' طفلك! برو و در خيابان هاى شهر بپوس. اين تنها زبانى است كه مى توانى با آن صحبت كنى. شايد به اين نحو فرياد تورا بشنوند...'. و حتى كتاب هاى ادبياتى كه در ظاهر به نظر مى رسد جز سر گرمى نقشى ندارند، مانند كتاب هرى پاتر سر شار از نكات مختلف پيرامون روابط انسانى، اجتماعى، اقتصادى و سياسى هستند، كه جامعه اى كه اثر در آن خلق شده با آن ها در گير است. به تمثيل جالبى كه در برخى از كتاب هاى هارى پاتر (تاليف خانم جوآن رولينگ) آمده است توجه مى كنيم، پيرامون موجوداتى كه آنان را 'دمنتور' ناميده.  نگهبانان زندان هاى وحشت كه براى تجسس مخالفين به هر گوشه اى سر مى زنند و هركجا كه هستند وجود آن ها قبل از مشاهده شدن هر گونه اثر ديگرى از آن ها، احساس مى شود؛ ' حتى نسناس ها هم وجود آنان را حس مى كنند'،  زيرا آرامش، اميد و شادى را از فضا مى مكند و بودن آنان در هر محيط ابتدا با احساس دلهره و افسردگى عميق خود نمايى مى كند! آنان هر خاطره خوش و احساس نيكو را  از فضاى اطراف با نَفَس خود تخليه مى كنند. اگر در اطراف كسى براى مدت كافى باشند روح و روان انسان را تخليه مى كنند و فقط يك جلد شرير بى روح از او باقى مى گذارند. آنانى كه به زندان هاى اين تفتيشگران منحوس منتقل مى شوند لاجرم به  جنون و ديوانگى دچار مى شوند. زيرا كه هر گونه اميد و احساس شادى از فضا مكيده مى شود.  فقط آن زندانيانى از سرنوشت ديوانگى و جنون بر كنار مى مانند  كه دل هاى آنان آكنده از خشم و نفرت باشد!

نویسنده مشهور مارك توين فرازى دارد كه در تاريخ به زبان هاى مختلف گفته شده است؛ او مى گويد ' حيوانات، سگ و گربه، مى دانند كه چه هستند. اما به انسان ها بايد آموخته شود كه چه هستند. بر اساس طبيعت، انسان ها مى توانند چيز هاى مختلف و متناقضى باشند. اگر آدميت را نياموزند آدم نخواهند بود.' انسان ها وقتى انسانند كه آدميت را بياموزند. آدميت آموختنى است. اين گفته مارك تواين را سعدى نيز به زبانى گفته است؛' به حقيقت آدمى باش/ و گرنه مرغ باشد كه همین سخن بگويد به زبان آدميت. اگر اين درنده خويى زطبيعت بميرد/ همه عمر زنده باشى به روان آدميت. نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم/ هم از آدمی شنیدیم بیان آدمیت' انسان ها آدميت را از فرهنگ مى آموزند و فرهنگ نيز از مراوده و ارتباطات داوطلبانه مردم پديد مى آيد(هم از آدمى شنيديم بيان آدميت). نه با سفارش و دستور و تحكم و يا مميزى و سانسور و يا روش هاى ديگر- این شیوه ها نگهبان فرهنگ نیستند. نگهبان فرهنگ شیوه هائی است که به مراوده آزادانه اندیشه های نیک و بد کمک کند. اين مراوده داوطلبانه مردم است كه عاقبت سره را از نا سره تشخيص مى دهد و خوب و بد را بر اساس اصول كاركردى محك مى زند و در مورد آن قضاوت می کند. به همين ترتيب است كه امروز از هزاران اثر نوشته و منتشر شده قرون مختلف چند اثر قابل ذكر است كه بهترين ها و بادوام ترين هستند و در بالا به برخى اشاره شد. بر همين مبنا بود كه در ابتداى اين نوشته گفته شد رونق كتاب نيازمند آزادى بيان و نوشتن و نقادى است و در بلند مدت اين قضاوت مردم است كه بهترين مميز است و سره و نا سره را از هم جدا مى كند و آنچه بايد پايدار شود را از آنچه بايد كنار گذارده شود تميز مى دهد. اگر این چارچوب تولید و انتخاب کتاب(به هر شکل آن خواه کاغذی یا غیر  آن ) مخدوش شد کتاب ماندگار چندی تولید نشده و فرهنگ سترون می شود. به همين دليل نيز مرگ كتاب مرگ فرهنگ است.  

 

Comments