خاطرات یک بوروکرات

به نام خدا

خاطرات یک بوروکرات

غیر قابل تکثیر واستناد

پیشگفتار ویراستار

ماجرا از آن روز شروع شد و من هم انتظارش را نداشتم. به همین دلیل هم باید آن را به تفصیل بگویم و شما هم کمی حوصله کنید. دلیل این کار را بعدا توضیح می دهم. آیا سر و کار شما هم به این دستگاههای اداری افتاده است؟ آیا بعد از بارها بالا و پانین رفتن از پله ها و شنیدن جوابهای مبهم و قتی که به نظر می رسد در یک ماز بدون خروجی گیر افتاده و برای انجام کاری که لاجرم بایستی انجام شود- یعنی حکم قانون است و نه میل شما- از زندگی بیزار شده اید؟ بالاخره معاون کل یاد داشتی بدستم داد و گفت پرونده را از بایگانی بگیر و بیاور. با زانو های دردناک یک دور دیگر پله هارا طی کردم و به زیر زمین رفتم که انبوه مراجعین بر روی پیش خان ازدحام کرده بودند و به چند نفری که آن طرف مشغول کار بودند در خواست خود را برای پرونده یا نامه یا چیزی از این دست از زیر دست و پای همدیگر ارائه می کردند و سر وصدا و جنجال و در خواست و التماس.  مثل صدای یک کندوی زنبور پر آشوب. باید در فرصتی دستور نامه معاون را به کار مندی بدهم که گاهی دست او به جلو می آمد و از بین ده ها کاغذ و پرونده ای که در دست مراجعین در هوا موج می گرفت یکی را می گرفت که رسیدگی کند. به نظر می رسید از این کار احساس لذت هم می کند. معلوم بود که کار من پیش نمی رود نه زور بازوئی که حریفان را هل بدهم (که البته چند سعی نفس گیر نا موفق هم کردم). گفتم نه استغاثه و نه التماس و نه زور، کار آور نیست بگذار دادی بزنم و ناسزائی به همه بگویم و کاغذ معاون را پاره کنم و بر سر همه بریزم با یک اختتامیه خاک بر سرتان. البته داد زدم و سرو صدا و هر چه باید با متانت گفت را با فریاد گفتم که ناگهان مردی که در آن طرف پیش خان سینی چای را مانند کتاب به زیر بغل زده بود روی انگشتان دو پا بلند شد و اشاره کرد به انتهای دیگر بروم و از آنجا راه گربه ای را باز کرد مانند همان راه گربه های مغازه های عطاری قدیم و به آن طرف پیش خان رفتم. صدای اعتراض برخی از مراجعین بلند شد که البته از خفت کشیدن شاکی نبودند ولی از اینکه من در عصبانیت آن را گفته بودم نا راحت بودند. آبدارچی اداره مزبور هم کارش را بلد و حریف بود.  درحالی که به من اشاره می کرد گفت: "نگاه کنید بنده خدا دارد از شدت جوشی شدن سکته می کند، می خواهم کمی آب به او بدهم." البته نه او نه سایر کامندان پشت پیش خان از حرفهای من هیچ عصبانی نشدند ککشان هم نگزید که اگر به داش مشتی های جنوب شهر می گفتی چاقو کشی هم می کردند. آبدارچی که معلوم شد اسمش مش رجب است، به انتهای ریف طولانی قفسه های بایگانی اشاره کرد و گفت با تو کار دارند. در آن ته که نیمه تاریک بود مردی پشت میز کهنه ای نشسته بود. پای میز که رسیدم در حالی که هنوز از شوک عصبانیت نفس نفس می زدم سلام بالا بلندی کردم. به صندلی بغل دستش اشاره کرد که بنشین. نشستم و سعی کردم نفس تازه کنم. در این فرصت هم او و اطراف را ور انداز کردم. بر روی میز دو دفتر بزرگ پوسیده باز بود که سطح میز را کلاً گرفته بود و او مطالبی را از یکی می خواند و در دیگری می نوشت. گوئی کارمهمی انجام می دهد. یک کت سرمه ای نخ نما به تن داشت و به نظر می رسید آنقدر در آن محل مانده که بر روی شانه هایش گرد و خاک جمع شده بلکه تار عنکبوت را هم می شد تصور کرد. در قفسه ها هم همه جا پرونده های پوسیده و کهنه چیده شده بود که از بعضی آن ها کاغذ های زرد شده ای هم بیرون زده بود. به نظرم آمد مثل مرده هائی هستند که به ردیف چیده اند و هرکدام به طرفی خم شده و زبانشان از دهان به بیرون آویزان است. بوی نم و کاغذ کهنه  صدای وزوز چراغ مهتابی و نور تیره روشن... آبدارچی با یک چای آمد و جلوی من گذاشت، از این خیالات بیرون آمدم. مرد پشت میز دستش را دراز کرد و گفت بده به من. تازه یادم به دستور معاون افتاد که هنوز در دستم بود. آمدم در مورد آن توضیح بدهم ولی مثل اینکه او همه چیز را می دانست. سر تکان داد و نامه را به آبدارچی داد و اشاره ای کرد. آبدار چی مجدداً سینی را مثل کتاب به زیر بغل زد و با نامه در بین قفسه ها نا پدید شد. مرد به آهستگی گفت پول چای مش رجب فراموش نشود. و باز ساکت شد مثل اینکه منتظر بود من چیزی بگویم. بالاخره سر بلند کرد و از پشت عینک نگاهی کرد و گفت.... مرا نشناختی؟ به اسمی که در زمان کودکی خانواده و دوستان مرا صد می زدند مرا خطاب قرار داده بود. با تعجب به او نگاه کردم و سخت حافظه زنگ زده خود را کاویدم او به کمکم آمد و گفتم منم القلبور.  به یادم آمد. ما با هم در مدرسه ... در کنار حمام شیخ فصل الله خان دوره ابتدائی هم کلاس و دوست بودیم. این خوشحالی غیر منتظره ای بود دوست زمان کودکی بعد از پنجاه سال و اندی در اینجا. صورت همدیگر را بوسیدیم من نزدیک بود گریه کنم. قلم را برروی دفتر رها کرد و در مورد آن ایام صحبت کردیم سراغ همکلاس ها را گرفتیم. مثل اینکه بیش از من خبر داشت. حمید که می خواست تاجر شود ورشکست شد .سکته کرده و مرحوم شده است. سعید که می خواست شاه بشود در بویر احمد کارمند... است. خلیل را بیاد داری روزی که آقای علیمزاده آموزگار از همه ما یک به یک پرسید می خواهید چکاره شوید گفت می خواهم لشکر امام زمان بشوم. او در افغانستان مفقود شده است. رضا را یادت می آید؟ او هم مهاجرت کرده به هند...بیاد داری تو گفتی در آینده می خواهی چکاره شوی؟ گفتم بله به آقا علیمزاده گفتم می خواهم معلم بشوم. القلبور به سرعت گفت که او هم تو را با چوب کتک زد و گفت ای احمق آیا می خواهی مثل من بشوی؟ در این زمان بود که هردو آنقدر خندیدیم که اشک از چشممان روان شد. گفتم بالاخره هم معلم شدم. سر تکان داد و گفت من هم همانی شدم که می خواستم: دفتر نویس.

از همان کودکی که هر کس خیالات و آرزوهائی می بافد القلبور آرزوی بلند پروازانه ای نداشت و همین هم همکلاسها را عصبانی می کرد. می گفتند آرزو کردن و خیال بافتن که دیگر خرجی ندارد بگو می خواهم شاه یا نخست وزیر و یا جراح یا مهندس یا دلال...بشوم.  او می گفت همان شغل پدرم بهتر است. پدر او هم نامش القلبور بود. معلم ها و بلکه اهالی محل او را می شناختند و به خاطر درستکاری و حسن اخلاق به او احترام می گذاشتند. خط خوبی هم داشت و کار های خطاطی مدرسه را در آن زمانی که ماشین تحریر نبود او انجام میداد. از جمله مکاتبات مهم مثل نوشتن نامه به رئیس ناحیه. می گفت ابوی می فرمایند که تو نسل سیزدهم از خانواده ای هستی که کارشان دفتری بوده است و این افتخار اجدادی را بایستی حفظ کنی. به همین دلیل هم به او القلبور سیزدم می گفتیم.

 مش رجب آمد و صحبت ما قطع شد. او نامه اداری مورد نظر من را بدستم داد. باور کردنی نبود با سربرگ اداری و امضاء رئیس کل و شماره وارده و صادره و مهر و غیره و غیره. خودم فکر می کردم این کار شش ماه دوندگی داشته باشد. بلکه به نتیجه هم نرسد. مش رجب تا پول چای را نگرفت نرفت. من هم بعد از اینکه به ایام کودکی خندیده بودیم و خنده هایمان به زمان حال که رسید به گریه تبدیل شده بود بسی احساس سبکی و خوشحالی می کردم. از القبور تشکر کردم و خدا حافظی، شماره تلفن همراه خودم را به او دادم با این قول که مجددا یکدیگر را ببینیم ...و بعد  فرار از آن محل.

همه کسانی که در سن و سال من هستند می دانند که این جور تجدید خاطره برای مدتی ذهن انسان را از ریل بیرون می اندازد. خاطره دبستان، بچه ها، معلمها ساختمانها و کوچه ها، یاد های تلخ و شیرین. تازه بعد از چند روز که داشتم به روال بر می گشتم روزی نزدیک ظهر بود که تلفن همراه من زنگ زد و کسی از آن طرف سلام کشداری داد و احوال پرسی. صدای خودش بود. گفت فلانی با تو صحبتی داشتم. کجا می شود ترا دید؟ گفتم بیا به منزل ما یا آدرس بده تا به منزل شما بیایم گفت هیچکدام.  روز ها کجا هستی؟ گفتم می دانی که از سر کار بیرونم کرده اند و جائی نیستم. صبح ها گاهی در پارک لاله و عصر ها یک روز در میان در پارک ساعی هستم. اگر بیائی همدیگر را می بینیم. گفت نه برای من خوبیت ندارد. می توانی سری به همان محل کار من بزنی در بایگانی؟ گفتم فردا می آیم ورفتم.

به زیر زمین بایگانی که رسیدم مش رجب مرا شناخت و درِ راه گربه را بازکرد. به آن طرف سراغ القلبور رفتم. سلام کردم. اطراف خود را نگاهی کرد و بی مقدمه یک پاکت ضخیم از کشو میز بیرون آورد و از داخل آن یک بسته کاغذ مثل یک جزوه. گفت از تو خواهشی دارم. این مطالب خاطرات مرحوم ابوی است که پس از رحلت ایشان سعی کردم به آن سر و سامان دهم و احیاناً به چاپ برسانم. چون سرشاراز تجربه پیشینیان است و حیف است که آیندگان از آن بی بهره باشند. لیکن توان من در اینگونه کار ها محدود است لیکن تو در کار قلم زنی و تالیف و این ها دستی داری. این متون را بخوان و اگر مفید بود برای چاپ آماده کن. تا این بخش ها را آماده کنی من هم بقیه مطلب را آماده می کنم و به تو می رسانم. پاکت را به دست من داد و مشغول کار شد. فهمیدم که نمی خواهد بیش از این در آنجا بمانم و اطرافیان از این موضوع سر در بیاورند.

پاکت را به زیر بغل زدم و بیرون رفتم. شب در منزل جزوه ها را بیرون کشیدم. فکر نکنید برای کنجکاوی، بلکه بیشتر برای کمک به دوست زمان کودکی بود. همه مطالب دست نویس و با خط خوش قابل خواندن. لیکن اصول نگارش هیچ رعایت نشده بود برای مثال همه متن یک تکه بود و پاراگراف بندی در کار نبود. بلکه بخش ها و فصل ها هم از یکدیگر جدا نبود.  از نقطه و علامت سئوال و اینها هم خبری نبود. لیکن مطالب را بسی جالب و قابل خواندن یافتم.

کار سختی بود. من به شما یک تجربه را بگویم . آن اینکه هرگز از کسی متن نیم نوشته و نیازمند تدوین کلی را نپذیرید! چون سر و سامان دادن به اینها مشکل تر از این است که کل مطلب را از اول خودتان بنویسید. به هر حال کار را شروع کردم. با توجه به مشغله زندگی حدود شش هفت ماهی طول کشید. متون را تا آنجا که در توان داشتم پیرایش و  آرایش و ویرایش کردم و چون پولی برای تایپیست و صفحه آرا نداشتم با زحمت تایپ و مرتب و تمیز بر روی کاغذ آ چهار در آوردم و در یک پوشه تمیز قرار دادم تا بدست او برسانم و بخش دوم را بگیرم. از شما چه پنهان کنجاو شده بودم که بقییه ماجرا و متون را بخوانم.

بهار و تابستان و پائیز گذشته بود و زمستان بر بالای سرِ ما و همه شهر بود که به همان اداره نفرت انگیز وارد شدم.  پوشه به زیر بغل مثل یک ژنرال که از جنگ پیروز بر می گردد. نه نه. دقیق تر بگویم بیشتر مثل سرجوخه ای که از جنگی بر می گردد که نتیجه آن هم چندان معلوم نبوده.

صف مراجعین تا داخل محوطه ادامه داشت. و به ورودی ساختمان رسید، رد که شدم دیدم صف به طرف زیر زمین است و تا پشت در بایگانی. یک در نو و با هیبت. خواستم وارد شوم که دربان جوشن وشی که بر صندلی پشت میز نشسته بود گفت کجا؟ گفتم با آقای القلبور کار دارم. گفت نوبت بگیر و برو ته صف. مثل اینکه ضمیر دوم شخص جمع را نیاموخته بود- البته این عادت عمومی در ادارات شده است. گفتم من کار اداری ندارم می خواهم این بسته را به ایشان بدهم و مرخص شوم. گفت اینجا کار شخصی وجود ندارد اگر هم کار اداری داری این شماره را بگیر و برو ته صف. نو آوری جدید بود هم صف هم شماره. لاجرم پذیرفتم و بر گشتم ته صف در حیاط. مراجعین طبق معمول با یکدیگر مشغول صحبت بودند و تبادل اطلاعات. معلوم شد که مدتی است این کار کامپیوتری شده و به بخش خصوصی واگذار شده. کامپیوتر هم شده قوز بالای قوز. یک بار اسم ها درست وارد نشده یک بار شماره پرونده یک بار نوع کاردرست ثبت نشده و بعضی اوقات ویروسی است و بعضاً هم خراب و کارمندان شرکت پیمانکاری هم از فرصت برای نشستن پشت میز و کار نکردن استفاده می کنند. پیمانکار هم آشنای مقامات بالا دستی است و باید مردم تحمل کنند تا یاد بگیرد. به قول معروف این کامپیوتری شدن و خصوصی شدن مصداق"سرکه انگبین صفرا فزود" است.

یکی از افراد داخل صف از من پرسید اینجا کارت چیست؟ گفتم آمده ام این بسته را شخصا بدست فردی از کارمندان بایگانی برسانم. گفت خب چرا در صف ایستاده ای تلفن کن بیاید بیرون بگیرد. فکر خوبی بود. شماره تلفن های اداره را از روی یک سر برگ نامه که در دست فردی از مراجعین بود خواندم و بر روی همراه زدم. از اول شماره ها را گرفتم تا آخر همه اشغال بود و دوباره و سه باره  تا بلاخره جواب داد. خانمی با لحن دلخور گفت بله. پس از سلام بی جواب گفتم با آقای القبور کار دارم. گفت داخلی چند؟ گفتم نمی دانم در بایگانی هستند. گفت بایگانی ده تا شماره تلفن دارد کدام یکی؟ گفتم با رئیس کار داشتم پرسید وقت قبلی دارید؟ گفتم نه گفت نمی شود. گفتم با معاون چطور؟ گفت نمی شود مزاحم ایشان شد. گفتم پس وصل کنید به آبدارچی. با لحن دلخور و عصبانی گفت چرا ادب را رعایت نمی کنی. گفتم ببخشید منظورم مش رجب است. گفت گوشی. بعد چند صدای زنگ خوردن و تلفن رفت روی نوار که حدوداً ده دقیقه ای مناجات پخش شد و بعد هم قطع شد. باطری گوشی به سمت صفر رفت و از این کار هم نتیجه حاصل نشد.

بالاخره به سر صف رسیدم با درد کمر و زانو که در سرما تشدید می شود و گفتم خدا بخیر بگذراند که اگر بستری شدم دو سه ماهی زمین گیر خواهم بود. البته کاری هم ندارم ولی برای اهل بیت بسیار درد سر می شد و برای بنده شرم ساری مازاد بر سازمان. داخل که رفتم تعجب کردم دکوراسیون جدید و پیشخان طولانی نو نوار و مدرن و پشت آن دختر خانمها نشسته و جلو هر یک کامپیوتر. در داخل سالن هم مراجعین نشسته منتظر. خانمی سر پیشخوان شماره ها را می گرفت و می گفت بنشین تا  صدایت  کنم بخش خصوصی هم ضمیر دوم شخص جمع را یاد نگرفته. شماره من را گرفت و همین را گفت. نشستم. پشت آن پیشخان، پشت دیوار چوبی یار دبستانی من بود و به زودی او را می دیدم. در این حین به ترتیب کار این افراد با مراجعین توجه کردم. فرد مراجع جلو یکی از کامپیوتر ها که اعلام می شد می رفت من زیر چشمی نگاه کردم دختر خانمها با یک انگشت بر صفحه کلید اطلاعات را وارد می کردند و مدتی هم دنبال کلید مر بوط می گشتند و مثلا یکی از دیگری می پرسید پ کدام کلید است و دیگری سراغ کلید نقطه سر خط را از بغل دستی می گرفت. مثل اینکه تازه با این ابزار آشنا شده اند و آموزش هم در کار نبوده. خب اینها هم کس و کار فردی هستند که باید سر کار بیایند. خانم رئیس شماره من را خواند جلو رفتم و سلام بی جوابی کردم و گفتم حقیقتا من کار اداری ندارم و این بسته را باید به آقای القلبور بدهم. او هم همان گفته را تکرار کرد که این خدمات خصوصی سازی شده و من کارمندان سابق را نمی شناسم. پرسیدم: کسی از قدیمی ها نیست؟ فردی از در عقب پشت سر خانم بیرون آمد با یک بغل پرونده که قرار بود در کنار هم قرار گیرد و برای بررسی به نزد رئیس برده شود. خانم به او خطاب کرد که ببین این آقا چه می گوید.  ماجرا را گفتم. گفت من هفت هشت سالی هست که در اینجا هستم و از حراست به این قسمت منتقل شده ام اسم اکثر کارمندان را از بر می دانم و تا هُم فی ها خالدون. چنین اسمی نمی شناسم. کار مندان اینجا هم یا باز خرید شده اند یا باز نشسته. مطمئنی که این اسم واقعی اوست؟ گفتم نه آیا مش رجب را می شناسید؟ گفت آقای رجب زاده اصل مطلق را می گوئی؟ گفتم اینجا آبدارچی بود. سری تکان داد و گفت از وقتی همشهری ها و فامیل او جزو مقامات شده اند کار دار سفارت شده در کشور...فکر می کنم ای میل خودش را به یکی از خانمها داده باشد. خوشبختانه همه دختر خانمها ای میل او را داشتند ومضایقه نکردند. مطمئن بودم که جناب رجب زاده اصل مطلق جواب ای میل مرا نمی دهد آن هم در مورد القلبور. او اکنون به حل و فصل مسائل جهانی مشغول است و نباید وقت خود را صرف امور بی اهمیت کند.

از اینجا هم نا امید شدم مدتی بیرون در محوطه به دیوار یخ کرده پشت دادم و ساختمان بایگانی را نگاه کردم. آنجا برای صد ها سال القلبور نشسته بوده و دفتر می نوشته. چه فرق می کند که القبور پنجم یا هفتم یا سیزدهم یا این ساختمان و یا ساختمان دیگر. همه مثل هم بوده اند. از آنجا سلسله ها را دیده اند که از خاک بر آمده و بر بادشده، از همان جا کاخها که بر ساخته شده و فرو ریخته اند را نظاره کرده اند. همچنانکه دوات خود را از جوهر پر و خالی می کرده اند از حاشیه عینک بسی خون ریز را دیده که بعداً عده ای خون ریز دیگر آنها را به همان سر نوشت دچار کرده اند. دیده اند زندانیانی که دژ خیم شده اند و دژخیمانی که زندانی. غارتگران که با ولع غارت کرده اند و دیری نپائیده که غارت شده اند. القلبورها سیزده نسل این کار خفت بار را ادامه داده تا جزء هیچ کدام نباشند. تازه فهمیدم چرا از کودکی بر این حرفه مصمم بود. البته کمی هم از او دلخور شدم. اگر یک تاریخ پر است از دسته اول اشرار و دسته دوم مظلومان که فراوان جایشان عوض شده، دسته سوم نبایستی مثل القلبورها پناهجویان خفت و سر به زیری باشند. چرا که این دائره نکبت هر گز شکسته نمی شود. قبل از بیرون آمدن از آن اداره زور احساسات چربید. سخن آخر من این بود که ای کامپیوتر به زمین گرم بخوری که سلسله القلبور را منقرض کردی. تازه فهمیدم چرا اصرار داشت که بوسیله من خاطرات خانوادگی او نجات پیدا کند. بنده خدا امکان بهتری نیافته بود.

من این بحث را به تفصیل مطرح کردم تا بدانید که تمام سعی خودم را کردم و هرچه در توانم بود به خرج دادم تا متن به دست صاحبش برسد. البته یک کار دیگر باقیمانده بود که آن را هم در روزهای بعد انجام دادم. آنهم اینکه به محله قدیمی بروم و سراغی از او بگیرم. همین کار را هم کردم البته با تقریب. می دانید که هیچ آش در هم جوشی مثل نقشه های شهر های ما همزده نشده است. کجا می شد آثاری از کوچه های پنجاه سال پیش پیدا کرد؟ ما چند سالی در آن محل قدیمی در نصفه از یک خانه اجاره ای ساکن بودیم. مرحوم ابوی هم می گفت که اگر معاش کسی تنگ است باید مهاجرت کند. به یک شهرستان کوچک رفتیم و معاش ما هم گشایشی نیافت. به هر حال خاطرات من از محل بسیار مه آلود بلکه غبار آلود بود. اکنون هم که همه جا ساختمانهای چند طبقه کج و کوله به چشم می خورد که هر کدام به تنهائی داوطلب فروریختن است ولی به ساختمان بغلی تکیه زده. مثل یک گروه مست. سراغ چند سوپری رفتم و در مورد این خانواده جویا شدم آنها القلبور را نمی شناختند بلکه از اهل محل هیچکس را نمی شناختند. به خود گفتم بهترین جا معاملات ملکی ها هستند. اولی را که دیدم وارد شدم. مردی میان سال با کلاه شاپوی کثیف پشت یک میز حلبی کوچک نشسته بود و چند صندلی حلبی کهنه در اطراف دفتر او بود. سلام و علیک و تعارف که بنشین. من هم پاکت شامل جزوه را روی میز گذاشتم و نشستم. پرسیدم شما محل را می شناسید؟ با لهجه اصفهانی گفت "مثلی کفی دس. ملکی بخایند یا اجاره یا رهنی همه رقم موجود س." گفتم هیچکدام... گفت "پس می خوایند پیش خرید کونید آ تو این پاکت م پول اس؟" گفتم نه منظورم این است که آیا شما خانواده القلبور را می شناسید؟ گفت "اینشالله خیرِس شوما طرفی دومادید یا عروس؟ حتماً تو این پاکتم شیرینیِ س؟". گفتم هیپکدام. گفت: "فمیدم از گزینش اومیدِیند. تو این پاکتم ضبط صوتِ س" بعد سرش را جلو آورد و با صدای آرام ادامه داد: "بد روزگاری شدِس این مردم حتی یکی شون بدرد نیمی خورِد."  گفتم نه به دنبال هم کلاسی زمان کودکی خودم می گردم. با تعجب گفت حتماً مالی چل پنجا سالی پیش؟ گفتم بله. گفت "خدا پدِرِ دا بیامرزِد انگار خیلی بیکاری. آ تو این پاکت چی چی یس؟" گفتم جزوه. با تعجب پرسید: "مالی زمونی بِچه گی دون؟" دیگر معطل نشدم و با نا امیدی به منزل بر گشتم. من همه سعی خودم را کردم و دلائل آن را هم آوردم که فکر نکنید من هم مثل برخی نویسندگان قدیم هستم که مطلبی که می نوشتند را به اسم دیگری چاپ می کردند. مثلاً مرحوم سید محمد علی جمالزاده در مقدمه کتاب "دارالمجانین" توضیح داده که این مطلب را او ننوشته بلکه زمانی که در کتابفروشی دوستش نشسته بوده خانمی که نیاز مالی داشته و تعدادی کتاب را برای فروش آورده بوده و جمال زاده آنها را خریده یک لوله کاغذ پیچیده هم همراه کتابها بوده و بعد که آن را خوانده دیده است که سرگذشت کسی است که از دارالمجانین سر در آورده.  البته همه می دانند که این ترفندی بیش نیست و جمال زاده خود نویسنده کتاب است. کسی که در مورد دیوانه خانه می نویسد بایستی همین کار را هم می کرده- یعنی کتاب را به دیگری نسبت می داده- و بر او نباید خرده گرفت. همین کار را هم جیمز موریه کرده. در مقدمه کتاب " سرگذست حاجی بابا اصفهانی" مدعی است که آن مطالب را یک ایرانی آواره محتضر در کنار راه استانبول به ایران به او داده است. البته اوهم حق دارد که کتاب را به کسی دیگر نسبت دهد و برای اینکه این مطلب را متوجه شوید که چرا، بهتر است این کتاب بی نظیر ترجمه میرزا حبیب اصفهانی را بخوانید. لیکن در مورد بنده این مطلب مصداق ندارد و به تفصیل در بالا توضیح دادم که چرا نتوانستم کتاب را به صاحبش تحویل بدهم که به نام خود منتشر کند و در این مورد شکی باقی نمی ماند. باز هم برای محکم کاری شرح حال ایشان به قلم خودشان که در مقدمه دست نوشته ها آمده است را در آخر این پیش گفتار نقل به عین می کنم.

در سال 1386 هم که بخش اول مطالب آماده شد بعضا آنها را در سایت رستاک قرار دادم تا بلکه خبر به یار دبستانی برسد و تماس بگیرد و نشد. حالا هم دست طلب به طرف دوستانی که این مطالب را می خوانند دراز می کنم که اگر او را می شناسند به او یا فرزندانشان خبر بدهند و یا اینکه آدرس وی را به من اطلاع دهند تا بلکه بقیه مطلب را هم دریافت و تکمیل کنم. البته دلیل اصرار من بر ویرایش و آماده کردن این متون این است که اگر تکمیل شود می تواند به عنوان کتاب درسی در دائرة العلوم مختلف موجود در رشته های امور اداری، مدیریت اداری، مدیریت عمومی، مدیریت تجاری دولتی، مدیریت نقل و انتقالات مالی عالی، مدیریت استراتژیک و درس اختیاری در برنامه ریزی استراتژیک و سازمان دهی عالی و غیره و غیره موثر افتد و بلکه قدمی در بومی کردن این رشته ها باشد. به هر حال من به تدریج آن قسمت که آماده شده را در روزهای بعد در همین سایت قرار خواهم داد و از خواننده در خواست دارم حواسش را جمع کند که اگر آقای القلبور و یا احیاناً ورثه او را می شناسد به اینجانب معرفی نمایند.

و من الله توفیق

 نام ویراستار محفوظ است و طبق خواسته ایشان ذکر نمی شود.

 ادامه در فصل های بعد

 

 

 

 

 

 

 

 

Comments