خاطرات بوروکرات فصل چهارم

فصل چهارم

 

خاطرات یک بوروکرات

اثر طبع جناب مستطاب القلبور سيزدهم

 

از بایگانی راکد ابوی: دوسیه چهارم

 

 

 

ای فرزند بدان که به ناچار کار اهل دفتر و قرطاس و دیوان لاجرم با بخشها و جزوات و رقمات حکومت باشد. و همچنین هر قدم و اقدام و مقدمه و موأخره و مکاتبه و مثابته بعضاً و کلاً با نوعی قانون پهلو زند و از این باب است که اهل این فرقه از هزاران سال پیش با این دو مقوله بایستی آشنائی عمقی داشته باشند و نه سطحی و مشارکتی بلکه عمقی و مباشرتی. به همین دلیل نیز از هزاران سال پیش حکما من باب این مطالب نکته ها نبشته و سخنان گفته اند و دبیران ثبت کرده و یا منقول نموده باشند بهر آموزش آیندگان. در این باب در این دوسیه مطالبی را بر تو روشن خواهم ساخت تا بدانی و درس گیری.

 

اندر سخن ظاهر و باطن

اي فرزند بدان كه در گذشته هم كار گزاران ديوان بوده اند در شرق و غرب عالم بسي كار كُشته و بصير كه بر همه اهل اين حرفه حفظ حرمت آنان ضرور بلكه تكليف بوده باشد. و بدان که پشت سر این افراد چه بسا سخنان ناروا گفته شده و به روح آنها ناسازا ها بار گردیده که درخور نبوده و حقایق احوال ایشان چه بسا وارونه جلوه داده شده و بر تو و همگنان فرض است که در این مورد به سخن مغرضین توجه نکنی و حقایق را دریابی. در اینجا برخی را برای تو معرفی می کنم چنانکه از بزرگتران و پیش کسوتان قوم شنیده باشم. از جمله در قرون وسطي فردي با كياست مي زيست ماكيا ول نام، كه روز گار نا ميمون اورا وِل كرده بود و پريشان. او نيز چون كار كنان دولتخانه هاي مكرم از مواجب ناچيز بر خوردار و نزد اهل و عيال شرمسار. روزي به اين فكرت فرو افتاد كه بلكه كتابي نويسد در رمز و فن ديوان سالاري و كار مندي، بلكه از فروش آن پاره اي مايه كسب شود و به زخمي زند از زخم هاي بسيارِ ضعف معاش. لَختي انديشيد كه اگر بر وفق مراد عوام الناس نويسد آنان قدر نشناسند و ارباب قدرت نيز لاجرم اوقات تلخ شده و كينه توزي فرمايند. چه اينكه منافع اين دو گروه در دو جوي متضاد جاري بووَد و كِنار نيايد و آنچه به يكي فايده رساند بر آن ديگري زيان آورد و الخ. بر حسب حسن تدبير كتابي راست كرد هديه به شهريار والاتبار پر از نصايح گوهر بار. نه از آن دست ياوه كه شهريار را به راه راست بخواند و نهايتاً بر خاكستر سیاه نشاند. بلكه از آن مقوله كه در عمل و در راه تقويت قدرت به كار آيد. آن كتاب اكنون پانصد سال بيش است كه در جهان سر مشق اهل پٌلتيك بوده و بسيار آب در جوي اهل قدرت كرده است بي كش و پيمان. لیکن برای آن بینوا در ایام حیات نان و آبی فراهم نشد و در ایام ممات هم کار هارا اهل قدرت کرده اند و فحش و ناسزا نصیب او شده است الی غیر النهایه. چنانکه نام او مترادف دو دوزه بازی و حیله پردازی شده باشدو بر همین منوال ماکیاولیست به یک صفت نا مناسب تبدیل شده. القصه از كار اين سَرور انديشه لختي براي تو گويم بلكه پند گيري. ماكياول به شهريار عرض مي كند:

« اي شهريار از ميان افراد با استعداد براي خود مُشير و مُشاور مَجوي و برمَگزين كه چون خود را از تو بر تر بينند به كياست و فن، زيرآبِ كار تو بزنند و قدرت تو را بر اندازند و تو را به خاك سياه بنشانند و خود به جِد انديشه جا نشيني تو در سر به پرورند و اسباب درد سر مدام شوند[1]. بلكه كودَنانِ مطيع در اطراف خود جمع كن كه براي نان شب به تو محتاج بووَند و چون خود را ابله و سفله تر از تو بيابند بر تو برتري نجويند. اگر فرد زيركي از درِ ترفند در آمد و خود را به ابلهي زد و به طمع زر و سيم به تو نزديك شد، چنان بخواه كه دائم خود را مفتضح خاص و عام گرداند و نشانه هاي ابلهي مدام آشكار نماید براي خاص و عام. و چون خدمات فراوان عرضه نمايد و تسليم بود، و مفتضح مردم باشد او را تيمار دار، لیكن در اولين زمان كه هوش و كياست پنهان آشكار كند و به حساب خود نويسد و حسن شهرت در كند و بین خلایق محترم شود او را به در كُن و بِران كه از ابليس سياه كار تر شود در حق تو.»

هم در آن کتاب نبشت که ای شهریار فکر می کنی آیا بهتر است مردم از تو در هراس باشند یا تو را دوست دارند؟  آیا اگر از تو در هراس باشند برای اقتدار و بقای تو بهتر است یا اینکه تورا دوست بدارند و عزیز شمرند؟ بدان که ترسیدن مردم در دست تو است و از این نمط توانی آنها را مطیع و منقاد کنی لیکن دوست داشتن در دست آنها است و هر موقع بخواهند یا هوس کنند می توانند تغییر عقیده بدهند و از تو روی بر گردانند. پس اساس مُلک را بر هوی و هوس مردم نتوان قرار دادن. هم آن بهتر که رفتار خود چنین استوار کنی که خلق خدا از طریق ترس بر تو مطیع باشند. البته راه سوم برای استوار داشتن حکومت استوار داشتن قانون است. این نیز می طلبد که شهریار و رعایا همه در قالب قانون قرار گیرند که بر شهریار خود مختار صحیح نیاید و انجام شدنی نبوود. پس اگر خواهی عنان سرخود و خود بسند باشی راهی جز ارعاب برای تو قابل تصور نبوده باشد. حالیه در کیش ایجاد ترس نیز بدان که حدی وجود دارد و آن این که اگر مردم ترا دوست ندارند لا اقل از تو متنفر نباشند. چه اینکه هیچ چیز مانند نفرت عمومی از شهریار مبانی حکومت را فرسوده و شکننده نکند. برای اجتناب از این نیز باید چشم از مال و نوامیس مردم بپوشی. شهریاران خودکامه ماضی چنان عمل کرده اند که برای اجتناب از نفرت مراقب باشند مردم و اطرافیان خود را به کنج درماندگی نرانند. چرا که درماندگی خلایق شرایط مناسب ایجاد نفرت است. از زیان بار ترین روشهای مورد نفرت قرار گرفتن آن است که اطرافیان و اشراف خود کامگی کنند و از منافع آن برخوردار شوند، و در مقابل عکس العمل خلایق نفرت از شهریار باشد. تا مادام که شهریار مورد نفرت نبوده و مورد احترام است توطنه های بر علیه خود را نباید بزرگ شمرد، آنگاه که مورد نفرت قرار گرفت باید از هر چیزو هرکس پیرامون خود پیوسته در وحشت باشد. به هر حال دو راه حکومتگری وجود دارد یکی از طریق قانون و دیگری از طریق اعمال زور. اولی شایسته انسانها است و دومی شایسته جانوران. اگر راه اول ممکن نشد یا مشکل افتاد در راه دوم نیز باید توجه داشت که کاربری زور نیز خارج از تدبیر و زیرکی پایدار نبوود. او به شهریار خود چنین توصیه کردی که یک شهریار باید به نظر برسد که از ویژگی های متعالی برخوردار است مانند شفقت و مهربانی، انسانیت، ایمان، وفای به عهد و پیمان و پایبندی به اصول زیرا این ویژگی ها مورد ستایش خلائق است و برای آن اهمیت و احترام قائلند. لیکن یک شهریار که نمی تواند راه قانون و حکومت مردمی را هموار سازد بایستی فقط به نظر به رسد که این ویژگی ها را داشتی و به حکم ضرورت خلاف آن عمل کردی. چنانکه پاپ الکساندر ششم موسوم به بُرجیا در نهایت چنین بود و حکومت خود را بر جهان مسیحی تا آخر عمر پایدار نگه داشت. هر گز از تزویر و فریبکاری و خدعه دست بر نداشت و در مال اندوزی و هوس رانی و در همه نوع فساد کوتاهی نکرد و تابع هیچ قاعده اخلاق و دینداری نبود و همیشه در پیشبردن این شیوه ها و حیله ها راه خود را همی یافتی و از یافتن قربانیان جدید کم نمی آوردی به دلیل ساده لوحی خلق خدا و آمادگی آنان در فریب خوردن.

 

دیگر اینکه عدالت کردن نیازمند انقیاد همه از جمله شهریار به قانون بودی. چون پایه اول عدالت قانون بودی و ابتدا قانون و رعایت همگانی آن آمدی و در پی آن عدالت توانستی بر قرار گردیدی. چه این که عدالت نیازمند بر شمردن حقوق همه است از جمله رعایا و شهریار و محدودیت همه از جمله هر دو. این را نیز جز با جریان یافتن قانون راهی نبودی. چون بر قرار کردن قانون عملی نبودی پس از خیال عدالت باید گذشتن و ظلم بر قرار کردن برحسب ضرورت و کفایت و به میل و مصلحت شهریار. لیکن بهتر است ظاهر امر را چنین نشان دهی که گوئی عدل بر قرار می کنی. یعنی چنین پیشه کن که ظلم کنی و تظاهر کن که عدل می کنی. وبر مردم گول تفاوت این دو بسیار پوشیده باشد تا زمانی که دمار از روزگارشان در آمده باشد و حتی بعد از آن هم.  چنانکه انوشیروان کرد، او از بزرگترین ظالمان تاریخ بود لیکن قرن ها او را عادل خواندندی. و چنان بود که تقصیرظلم خود نیز به گردن مظلوم انداختی.

و بسیار اهل قدرت ظاهر سخن ماکیاول فقید نا کام را گرفته و به کار بردند و کارشان درست در آمد و کامروا شدند، لکن حتی بسیاری از اهل دانش نیز معنی باطنی این مطالب نفهمیدند و طی این بیش از پنج قرن بر ماکیاول سخنان بسیار تلخ تا کنون روا داشتند. اما بهتر است که بفهمی لیکن دم نزنی.

 

          و الخ، همچنین است اشارات حکیم مونتسکیو من باب حکومت. برخی برای تو گویم تا بدانی که حکمای ماضی تا چه درجه به این مسائل پرداخته اند و البته دانسته های من و پدرانم قدیمی و عتیقه باشد و خود باید به مطالعه و ممارست در باب مطالب جدیده همت نمائی. حکیم مونتسکیو فرمود در حکومت های مردمی دو زیاده طلبی و دو غایت مضر موجود است که باید از هردو آن ها اجتناب گردیدی. یکی روحیه تمایل به نابرابری است که این تمایل به اشرافیت و سلطنت ختم می شود و دوم روحیه تمایل به برابری مطلق است که به قدرت خود کامه منتهی می گردد. زیرا تلاش برای ایجاد برابری کامل ناچاراً به هرج و مرج و نهایتاً تسلط قهر آمیزعده ای ختم گردد. او تاکید می کند که حکومت خود کامه نیز در ذات خود فاسد است و اشاعه فساد درنهایت به اضمحلال آن منتهی شدی. وی توضیح می هد چرا  جمهوری شهر های یونان قدیم پس از تزلزل و ظهور شرایط از هم پاشیدگی سیاسی سوی اضمحلال رانده می شدند. زیرا هر گاه فرد قدرتمندی سعی در تسلط می کرد، به دلیل نفرت عمیق یونانیان نسبت به کسانی که جمهوری را به انواع دیگری از حکومت تبدیل می کردند حالت مقاومت و کشش و کوشش ایجاد می شد. به همین دلیل نیز هرج و مرج ناشی از این کشش و کوشش به جای همگرا شدن به دموکراسی و یا استبداد، به اضمحلال این جمهوری شهر ها می انجامید. او همچنین به عنوان یک مثال از شهری که ظرفیت و فرهنگ حکومت مردمی نداشت شهر سیراکیوز را ذکر می کند که هرگاه که یک مستبد بر آنها حکمرانی نمی کرد و می توانستند حاکم خودکامه را کنار زنند هر کدام از تبعه شهر خود چونان یک مستبد مستقل بوده و رفتار می کردند. این شهر به خود مشغول و در نتیجه غافل از محافظت خویش، در حدود دوقرن قبل از میلاد به دست رومی ها شکست خورد و به صورت مستعمره آنها در آمد.

حکیم عالی مقدار مزبور تاکید می کند مپندارید که برابری و برابری مطلق در واقع یک رویکرد است با شدت و ضعف مختلف.  بلکه همان میزان که تفاوت از زمین تا آسمان است همان میزان نیز تفاوت بین روح برابری با روح برابری مطلق است. اعتقاد به برابری به این معنی نیست که همه کس باید حکم کند و هیچ کس نباید مورد حکم قرار گیرد. بلکه برابری به این معنی است که ما از همگنان خود اطاعت کنیم یا بر آن ها حکم برانیم. این به معنی آن نیست که رئیس را از میان برداریم و منتفی کنیم، بلکه به این معنی است که رئیس را از بین خود انتخاب کنیم و کسی نباید باشد به جز آن کسی که با ما برابر است. گفته شده که همه مردم برابر بدنیا آمده اند لیکن گرد آمدن مردم در هیات جامعه سبب می شود که آزادی های خود را از دست بدهند و به جز این نیست که این آزادی را می توانند فقط در سایه قانون مناسب باز یابند، قانونی که خود با شرایط برابر تنظیم همی کنند و همه در مقابل آن برابر به شمار آیند.

 

وباز هم در باب مشاوره با اهل خرد

القصه، اي فرزند بدان كه در مورد ضرورت اجتناب حکام وزین از مشاورین عاقل و با درایت در عصر بعد و قبل از ماکیاول، بزرگان اين پند در گوش آويزند و عمل كنند. از جمله گويند رئیس یک کشور مقتدر و معمر معاوني بر گزيد به درجات كودن. چنانكه زماني به عنوان معاون رئيس کشور، از مدرسه اي باز ديد كرد و خواست براي كودكان خود نمائي كند نتوانست لغت "آش رشته" را صحيح بر تخته سياه بنويسد و اندر اين كلمه غلط املائي داشت و نوشت "عاش پشه". و گويند دليل اين انتخاب كه آن زعیم كرده بود اين بود كه  گروه يا فردي هوس ترور او نكنند و بدانند كه اگر او كشته شود چه مايه فرد ابله فرو مايه بر آنها رئيس خواهد شد. و اين شيوه كار ساز افتاد.

واینکه پاره ای از بزگان و اصحاب قدرت و شهریاران گرانقیمت کار را تکامل بخشیده به درجات تکمیل فرموده که در اطراف خود به جز فرومایگان مدیحه سرا و دلقکان و احمقان و لوطیان و خواجگان گرد نکنند چنانکه سلطان ناصر الدین مبرور به غایت انجام فرمود و چنان نمود که اطرافیان هریک در رقابت و بلکه مسابقه بودند که خود را احمق تر و سفله تر و فرو مایه تر و مسخره تر از دیگری در نظر سلطان در آورند و از یکدیگر گوی سبقت بربایند و او بیش از پنجاه سال حکومت فرمود به کامرانی و به کوری چشم دشمن.

 

در مقال انتخاب نوع مشاور از بهر شهریار، مرحوم ابن مُقَفَع(روزبه پور داذویه) مبرور، از حکمای ايراني عهد منصور خليفه عباسی، گويد كه چون اسكندر سر زمين پارس بگرفت همه بزرگان ايران از اهل لشگر و كشور و ديوان و قلم و هنر بگرفت و در جائي به حبس بداشت و در كارِ آنان انديشه همي كرد كه چه كند. نامه به استاد خود ارسطاطاليس به يونان  نبشت كه چون قصد لشگر کشی به هند و چين دارم اگر اين بزرگان بر جاي گذارم در غيابِ من فتنه كنند و مُلك پارس از من باز ستانند. اگر راي فرمائي همه بِكُشم و با خيال راحت لشگر به هند و چين بِرانم. ارسطا طاليس به او نامه نبشت كه اگر بزرگان بكُشي لاجرم فرو مايگان به جاي آنان بَر كِشي و بر مسند نشاني و "در حقيقت بدان كه در عالَم هيچ شري و بلائي و فتنه اي و  وبائي را آن اثرفساد نيست كه فرو مايه به مرتبه بزرگان رسد."[2]  و براي يك جامعه عاقبتی بد تر از اين متصور نيست كه فرو مايگان بر جاي شايستگان نشينند.

و البته اي فرزند بدان كه مرحوم ابن مُقَفَع دروغ گفته بود وحيلت ساز كرده. چون ظلمه همگي نيك بدانند كه اول دشمن آنها مردمان اهل درايت و كياست باشند، همچنانكه ماكياول فرمود. چه اينكه اسكندر، ازبزرگان ايران زمين پاره اي بِكُشت و پاره اي براند و خفيف كرد و به جاي آنان فرو مايگان به بزرگي و سروري رساند. چنانكه اوباش و بد مستان و جيب برها و دزدان شبرو به شغل شحنه وعَسس گماشت و بدكاران و بي تميزان و شیادان به مسند قضاوت نهاد و ناقص عقلان و سفيهان به حكمتخانه ها برد و به جاي دانشمندان منصوب نمود و کج دستان و کِش روان و بجیبزنان مال مردم به گنجوری امور عامه برگمارد. كار تباهي ايام به جائي رسيد كه گويند روزي مردي محترم همسر خود بر الاغي سوار كرده بود و از معبري مي گذشت و زن هفت ماهه حامله بود. جمعي از اوباش اورا بگرفتند كه سيم به ما ده تا اجازه عبور داشته باشي و چون مقاومت كرد دُم خر او گرفته مي كشيدند تا مانع عبور او شوند و كارِ كشمكش بالا گرفت تا دُم خر كَنده شد و خر از غايت درد بِرَميد و زن بر زمين زد و جنين هفت ماهه سِقط شد. مرد با خود گفت كه اين ظلمِ بَيّن باشد و قاضي اگر ذره اي انصاف داشته باشد داد من بدهد. به نزد قاضي رفت و حكايت بنمود و داد خواست. قاضي گفت به درستي كه به تو ظلم شده وحق تو بايد به تمامه ادا شود. حكم كرد كه خر به اوباش ده تا نزد آنها باشد و وقتي دُم در آورد به اندازه اول، به تو باز دهند و زن به آنها تحويل نما تا وقتي هفت ماهه حامله بود به تو باز آورند. مرد گفت از شكايت خود گذشتم. قاضي فرمود از حكم عدالتخانه گريز نيست. پيشكار قاضي در او افتاد و سيم و خر و كفش و كلاه بستد و مرد و زن از مهلكه گريختند.

 و به دليل اين گونه تدبير اسكندربود كه اندک مدتی پس از فتح ایران که او به دلیل بد مستی بمرد، هیچ مقاومت و خیزش و بحرانی در متصرفات او حادث نشد مگر آن کشمکش هائی که بین جانشینان خود وی ظاهر می شد و سلوكيان، يعني اعقاب اسكندر، چند صد سال بر خاك ايران حكم راندند.

 

و اي فرزند مي پرسي چرا آن بنده خدا، ابن مُقَفَع، آن دروغ ببافت و بگفت. و جواب اين است كه چون كه خلفاي بني عباسِ تازي، هر ايراني اهل فرهنگ و كياست را يا به بهانه اي به قتل رسانده یا فراری داده و یا گوشه نشین کردند. يعني همان معامله كه با ابومسلم ساده لوح كردند، ویا آنچه بر آل برمک روا داشتند که همه اهل دانش و فرهنگ بودند و سایرموارد فراوان که در کتابها نبشته آمده و آل عباس حواسشان بود كه گول اين حرفها را نخورند. و داستان در مورد اينكه  اسكندر بزرگان ايران را حفظ كرد باور نكنند. كه اين ايرانيان از راه فرهنگ و علم و كياست در سر نگوني تازيان به جِد بودند و خلفاي بني عباس و ساير ظلمه به حکم غريزه اين بدانستندي و به همين دليل هر كه را صاحب راي و كياست و فرهنگ یافتند عاقبت از دست آنها در امان نبود مگر اينكه خود را محجور و خانه نشين نمايد بدور از ديد و نگاه منهيان و جاسوسان و خبر چينان. به همين مناسبت بود كه شاعري اين بيت بگفت:

جاهلان سَروَر شُداَستَند و زِ بيم       عاقلان سر ها كشيده در گليم

 

وهمان ابن مقفع مذكور از اهل ادب و فرهنگ بود بي بديل و هم اوبودكه كليله و دمنه از زبان پهلوي ترجمه كرد به عربي. لكن روزي منصور خليفه به بهانه واهي حكم كرد كه اورا در تنور انداخته بسوزاندند. وچون اورا به سوي تنور تفته مي كشيدند فريادبرآورد كه گناه من چيست؟ و گوئي كه شاعري اين بيت به زبان حال امثال او گفته باشد:

 

جهان به دَست مردم نادان دهد زمام مُراد     تو اهل دانش و فضلي همين گناهت بس!

 

چنانگه گويند محمد غزالي به بني عباس و آل سلجوق خدمت بسيار كرد چه اينكه به قوه استعداد و هوش خود چراغ عقل در سر زمين ايران خاموش كردي، و از این طریق به سلطه گران تازی و ترک خدمت شایان نمودی. به قوه عقل و سواد و قلم خود آن چنان چراق عقل خاموش کردی که براي هزار سال نيز به همان روال خاموش بماندي. و خواست كه مسئله از بيخ و بن ريشه كن كند كه از اهل عقلانيت ديگركسي سر بر نياورد. لیكن عليرغم اين خدمت، هم اونيز به كياست در يافت كه عاقبت كار او در دربار خلفا و آل سلجوق نيكو نخواهد بود و بگريخت به طوس و گوشه نشين شد و چون از دربار خلیفه او را طلب كردند بگفت كه در راه زيارت مكه در بيت المقدس بر سر تربت ابراهيم خليل(ع) عهد كرده ام كه از بحث و مجادله پرهيز كنم و گوشه عبادت بر گزينم و با این سخن و تعهد خیال خلیفه راحت کرد و در اين حال بماند تا عمرش سر آمد[3]. وخلفاي بني عباس در راه نابودي اهل دانش و فرهنگ كوتاهي نكردند و خاندان آنها پانصد سال دوام آورد تا خليفه آخرين كه غفلت كرد و دودمان بر باد داد. به دليل نقشه يك طوسي ديگر به نام خواجه نصير كه لشگر هلاكوخان بر سر او بُرد و ريشه بني عباس بر كَند.

اي فرزند بدان كه دراين داستان چهار درس است. اول اينكه تاريخ درس مهمي است و از آن غافل مشو. سه ديگر اگر نياموختي نبشته بالا را دو باره بر خوان.

 

درمقال عدل و قانون

ای فرزند بدان که در ایام ماضیه در مملکت یونان حکیمی می زیست از جنس همین قوم دیوان سالار، فردی روشن ضمیر و نیک اندیش و تیز بین که به روم هجرت فرمود و برحسب آنچه دیده بود و تجربت نموده رساله ای راست کرد. نام او بلوتارک بودی و در قرن اول میلادی همی زیستی و رساله ساده و خلاصه او تحت عنوان "گفتمان با حاکم کم فهم" در هفت بند نبشته شده که در بین اهل معرفت شناخته شده بودی و بسیاری از اهل دفتر و دستک طی دوهزار سال آن بخواندندی و با خود بحث بکردندی و به یکدیگر بیاموختندی برای قرن ها لیکن در خفا. او چنین گوید که مردم دولت شهر سارینی از حکیم افلاطون یونانی دعوت کردند که به شهر آنها رفته برای آنها قوانین نیکو و مناسب نبشته و امور حکومت را برایشان به نظم آورده راست گرداند. افلاطون از این کار سر باز زد و به رئیس شهر پاسخ نبشت که آن کسان که به خودسری و خود بسندی خو کرده اند قانون نپذیرند و نتوان بر آنان نظم و سامان بپا داشت چرا که هر قانون و سامانی را اهانت به خودبسندی و خودسری خود تلقی کنند. چون مبنای قانون و سامان، اعمال محدودیت بر نفس و رفتار خویش است. اولین نکته این رساله این است که هر حاکم عاقل بهتر است برخی از بخش های اعمال قدرت را به دیگران و خصوصاً نمایندگان مردم شهر واگذار کند تا از سرخودی و مطلق عنانی دور بماند. بر حاکم با درایت این امر به معنی از دست دادن قدرت نبوده بلکه به معنی جاری کردن قدرت از مجاری متعدد بوده و خود مانع از ایجاد خصومت و رشک و کینه توزی شود.

 

حکیم بلوتارک در بند دیگر از رساله گفتمان خود می فرماید:

«بسیاری از شاهان و شهریاران خود مقلد مجسمه هائی هستند که خود برساخته و بر پا داشته اند،  خشک و خشن و به ظاهر قوی و بر افراشته با دهانی باز و دستهائی بر گشاده. به این ظاهر زمخت، لحن خشن، گفتار توهین و تهدید آمیز و رفتار نفرت انگیز را اضافه می کنند، خود را از سایر مردم به دور و منزوی از اجتماع و غیر قابل دسترس نگه می دارند تا ابهت و عظمت برای خود فراهم سازند. اینان که بی شباهت به مجسمه هائی نیستند که از بیرون چهره آسمانی و با ابهت و زیبا دارند و از داخل پر شده اند از خاک و سنگ و سرب- با این تفاوت که وزن آن مجسمه ها آن ها را پایدار می سازد و وزن اینان هرآینه به دلیل غفلت و کم فهمی آنان، موجب لرزان بودن آنها شده و مقدمه فرو ریختن آنها را فراهم می سازد. چون قدرت خویش بر مبنای صحیح بر پا نمی کنند خواه نا خواه همراه آن فرو می افتند. زیرا لازم است که در درجه اول نفس حکومتگری آراسته و بر افراشته و راست باشد. یعنی قبل از آنچه که مصداق حکومتگری است را  بتوان استوار و پا برجا کرد، بایستی روح و نفس و طینت حکومتگری را استوار نمود.  بنا بر این یک حاکم باید ابتدا تقوای خود را پایدار کند و اخلاق خود را چون شهریار اخلاق ها به درجه متعالی برساند تا شایسته حکم رانی بر دیگران باشد، چه در این حالت است که سایر مردمان به راحتی از مثال و نمونه او تبعیت همی کنند. زیرا کسی که خود در حال سقوط دائم است نتواند دست کسانی که در حالت افتادن هستند را بگیرد و یا کسی که یاوه و بی سواد است نتواند دیگران را از غفلت بیرون آورد. و کسی که خود تحت حکم نیست نتواند دیگران را تحت حکم در آورد. که آن حکم اول از اخلاقی آراسته و قانونی بر پا ساخته سرچشمه همی گیرد. لیکن بسیاری به اشتباه می پندارند که بزرگترین تشخص آن است که حکومت کنند بدون محدودیت و بر اساس خود بسندی کامل و خود کامگی حکم رانند. چنین است که پادشاه پارسیان تمام رعایای خود را بردگان خود می شمرد به جز همسر خویش که البته او از همه برده تر است[4]."

در بخش دیگر رساله در باب قانون می نویسد و اینکه اگر کسی به خود اجازه دهد به بنده گان خدا حکومت کند بایستی آماده باشد که قانون بر خود وی حکومت کند. و قانون نیز شامل آنچیزی است که به برقراری انصاف و عدالت بین مردم ختم شود. به همین جهت هم ضابطه ای را مطرح می کند به این معنی؛ قانون آنچیزی نیست که بر سنگ حکاکی شود یا برکاغذ نبشته آید، بلکه آن است که بر دلها و ذهن های مردم نقش بندد.

آن حکیم نتیجه می گیرد که در بین مردم پست و فرومایه، هنگام که حماقت و ضعف نفس با هم در آمیزد ترکیب خطرناکی پدید همی آورد. زیرا تبدیل به قدرتی برای  انجام رذالت های بی حد و مرز همی گردد. یک چنین ترکیبی، رویا ها و خیالات بیهوده در ذهن فرد می پروراند. اگر فردی که دچار نادانی و فرومایگی است، قدرت اجرای آن را نداشته باشد فقط دچار خیالات جنون آمیز است. لیکن اگر چنین فردی از قدرت برخوردار باشد سوخت دیوانگی و جنون را به آتش شهوات خود اضافه همی کند. چه مایه نیکو می نماید آن گفته دیوسیوس که کسی که قدرت آن را دارد که هر چه را می خواهد به سرعت عملی کند، در این شاکله برای خود او و دیگران خطرات بزرگ نهفته است. به این جهت کسی که اقتدار آن را دارد که هرکاری را می خواهد انجام دهد بایستی آن چیزی را بخواهد و طلب کند که در واقع منع کننده و باز دارنده او است.

ای فرزند، این مطلب بیش از دوهزار سال پیش نوشته شده در حکمت حکومت داری و قانون طلبی. اما در همه جوامع و همه تاریخ چنین نبوده و رسم کردار اکثر موارد متفاوت بوده است. لکن کمتر کسی را می توان یافت که در ستایش ستم و توجیه آن مطلب نوشته باشد و توجیه کرده باشد مگر برخی افراد از جوامع شرقی. یکی از معدود نمونه ها که گفته آمده مربوط به همان حدود محدوده زمانی یعنی حدود قرن سوم میلادی بوده باشد به یک گمان در زمان اردشیر بابکان. که موبد موبدان به نام تَنسَر رساله ای نوشت به ظاهر به عنوان پاسخ به گشنسب شاه  طبرستانکه او نسبت به ظلم و بی داد و خونریزی اردشیر بابکان شکایت کرده بوده باشد و از موبد مشورت همی خواسته. موبد در رساله ای که به «نامه تنسر» مشهور بودی خون ریزی های اردشیر بابکان را عین عدالت دانستی و اینکه اموال مردم را مصادره همی کردی را نیز چنین توجیه کردی که اموال مردم بدکار و یاغی و بد دین را می ستاند و با اموال مردم درست و مطیع کاری ندارد. در پاسخ به این که چرا طبقات اجتماعی را اردشیر  بسته کرده و جامعه را به طبقات مختلف و جدا تقسیم نموده چنانکه اگر جوانی از طبقه کارگر و کشاورز بخواهد سواد آموزد بایستی به مرگ محکوم شود(چون این امتیاز مربوط به طبقه دبیر و بالاتر بودی). تنسر اینگونه اعمال را نیز توجیه می کند بر این نمط که هر طبقه بهتر است جایگاه خود را دانستی تا نظم بر قرار شدی و هر طبقه بدانستی از طبقه بر تر از خود بایستی تبعیت کردی و مطیع بودی و کسی شایسته نبودی به مقامات بالا چشم داشتی تا کسی هم از اشراف به فکر سلطنت نیفتادی. البته برخی از تاریخ نگاران آن متن را رساله ای جعلی مربوط به زمان انوشیروان می دانند که برای توجیه جنایات او و پاسخگوئی به منتقدان به زبان مکاتبه و منسوب به عصر اردشیر نوشته شده بودی. و خلاصه در این رساله تنسر هر چه از جور و ستم و خود کامگی و هوسرانی شهریار است را عین داد و عدل قلمداد کردی و مدعی را دعوت به تمکین و اطاعت نمودی. این رساله نیز توسط همان ابن مقفع مبرور از زبان پهلوی به عربی ترجمه شد و خود او نیز نتیجه رفتار خودکامه و جنون آمیز حاکمی دیگر را دیدی وقتی به حکم منصور خلیفه داخل تنور انداخته شدی و بی جهت فریاد زدی که گناه من چیست.

طی هزاران سال در این موارد بسیار نوشته شده و سخن حکمت و غیر آن بسیار گفته شده و کسی که در دیوانسالاری است آنچه باید به عنوان آرمان بداند و آنچه باید به عنوان واقعیت ببیند را باید که به روشنی و بدون شبهه در نظر داشته و از هم جدا نگه دارد.  ولیکن سخن گفتن و حرف زیادت زدن همانگونه که در فصول قبل گفته شد بایستی که موقوف گردد. و جهد در این مسیر معطوف که تا سرحد امکان سایر مجاری موجود و ممکن برای جاری شدن عدل خاکروبی شده  و از مسیر جاری شدن ظلم کناره گیری گردد بر حسب دانش و بینش ناشی از تجربت گذشتگان و همگنان با درایت.

 

ای فرزند بدان که در کار هر اهل دفتری آنچه که روش و منش و چگونگی را تعیین می کند، قانون است. و هر اهل این حرفه باید که قانون حیطه کار خود نیک بداند و به آن تسلط داشته باشد چه یک قانون نیکو و چه غیر آن باشد. در این مورد نیز بدان که خود نمائی اسباب درد سر بودی و غیر ضرور ولی دانش بس ضروری بودی و دافع شّر.

القصه گویند که در سرزمین دوری و در اعصار ماضی زعیمی سخت با زعامت و رئیسی بسیار با کرامت و مقامی به مراتب ذی حرمت بزیستی و پیشکاری داشتی از طبقه دفتری و این پیشکار، کار آن رئیس همی راست کردی و فرمان بردی. هر چه زعیم والا مقدار بگفتی بالفور انجام دادی و از وجوه عامه هر چه فرمودی هزینه کردی و در مال عمومی هر چه فرمودی تصرف نمودی و طبق فرمایش بذل و بخشش ها نمودی، کار ها چاق کردی و فرمان بردی به اطاعت و سخن نگفتی و پرسش نکردی به چگونگی و چرائی. چرا که پرسش و خیره چشمی را مناسب رسم اطاعت و چاکری ندانستی. الغرض با چرخش روز گار، آن زعیم حَمیم از کار بر کنار شدی و مخالفین بر جای او مستقر و چون دستشان به آن فرد وزین نرسیدی که صاحب جایگاه در بین خلایق بودی در آن پیشکار بیچاره افتادندی و گربیانش بگرفتندی و بسیار بکشیدندی که چرا چنین و چنان کردی و وجوه تصرف نمودی و اموال ضایع کردی. هر چه او گفت که این همه به دستور آن زعیم کردم گفتند دستور و مجوز ومدرک کتبی بنمای که البته او نداشت. به آن زعیم پیغام دادی که ای بزرگوار خود می دانی که همه به دستور عالی انجام داده ام و گناهی جز چاکری ندارم اکنون خطی و رقعه ای مرقوم فرما که دست از سر من بردارند که روزگارم تباه شده است در دست عسس و گزمه و مدعی العموم و مفتش و محقق و زاجر و مُزدَجَر و انواع و اقسام مسائل. آن زعیم به این التماس پاسخی ندادی و چون این خواهش پیشکار مزبور مکرر شدی و شفیع زیادت فرستادی در نهایت آن زعیم پیغام فرمود که اسباب سر درد مشو زیرا من در تشیع جنازه تو نیز قدمی نخواهم گذاشت. و ای فرزند این قصه را در طول تاریخ و بین ملل مختلف مصادیق بسیار باشد. چه این که بزرگان تقصیر کار های خود به گردن نگیرند و به گردن زیر دستان اندازند و راه چاره این بود که قانون حیطه کار خود بدانی و از آن عدول نکنی حتی اگر به قیمت از دست دادن کار خودت باشد و سوابق به صورت مکتوب بخواه و دستور ها بر کاغذ نبشته بپذیر و لاغیر و حدود این مسائل به دقت محافظت کن. چه مرحوم ابوی می فرمودند که در جهنم مکان کسی که برای منافع دیگران خلاف کرده بد تر است از کسی که برای منافع خود مرتکب همان خلاف شده باشد.

 

اما در باب قانون نکات بسیار است که باید گفته آید و اول این پرسش که آیا هر قانون بهتر است از بی قانونی یا نه.  و برخی به غلط گویند و به کرات شنیده شده که هر نوع قانون بهتر است از بی قانونی. و این ادعا بسیار اشتباه و تباه باشد و به آن نباید توجه کرد که بسیار قانون بوده باشد که از بی قانونی بد تر بووَد مر خلق را.

برای اینکه اسباب آزار خاطر عاطر کسی فراهم نیاید مثال هائی برای تو نقل کنم از زمانهای ماضی. گویند اولین کس که در تاریخ قانون نبشت پادشاه بابل همورابی بود که به منشور هامورابی مشهور بودی و به حدود هزار و هشتصد سال قبل از میلاد و ظهور اولین شهرها در تاریخ بشر برگشتی. دراین منشور یا بهتر است بگوئیم حکم که دارای بیش از 280 بند است، موارد متعدد جرم و مجازات برای هر یک توضیح داده شده. برخی از روش های تعیین شده غیر قابل تصور برای انسان امروزی است. برای مثال ماده دو آن منشور می گوید اگر کسی دیگری را متهم کند که متهم او را طلسم مرگ کرده است و برای آن دلیل و مدرکی ندارد، فرد متهم باید در رودخانه مقدس انداخته شود. اگر غرق شد معلوم است که گناه کار است و متهم کننده تمام دارائی اورا تصاحب می کند. اگر غرق نشد بی گناه است و خانه متهم کننده را تصاحب می کند. یا در ماده 229 و 230 تعیین می کند که اگر سازنده ای خانه ای بسازد که خراب شود و صاحب خانه بمیرد فرد سازنده باید کشته شود. اگر پسر صاحب خانه بمیرد پسر سازنده خانه باید کشته شود. و ماده 218 تعیین می کند که اگر جراحی بر روی کسی عمل جراحی انجام داد و او مرد و یا کور شد دست جراح باید قطع شود. بسیاری از بند های این قانون در مورد موارد سرقت از خانه ها و معابد و سرقت انسان و برده  و احشام است که مجازات آن معمولاً مرگ تعیین شده.  برخی از بند ها مربوط به نافرمانی فرزندان و برده ها است که مجازات آن قطع عضو و یا کور کردن است. برای مثال اگر یک پرستار که برای شیر دادن یک طفل استخدام شود و بدون اجازه استخدام کننده به کودک دیگر شیر دهد حکم مبنی بر کنده شدن پستان او است. تعدادی از بندها به مسائل مربوط به تجارت و داد وستد و ضرورت ثبت آن و رد و بدل کردن رسید، خواه دریافت مال و خواه پرداخت وجه و یا انجام معامله در برابر شهود می پردازد و به امر معامله و تجارت و صحت آن و تثبیت مالکیت توجه خاص دارد. و به تعیین تنبیه شدید برای معامله مال دزدی و مانند این موارد می پردازد. این منشور موارد متعدد در مورد روابط خانوادگی و تنبیه های بر شمرده شده برای تخلف های مختلف را در بر دارد که شامل خفه کرن با طناب و غرق کردن در رودخانه و مانند آن نیز می شود.

باید دانست که برای اهل خبره دقت در ماده ها و تبصره های یک قانون  مهم است، ولی برای اهل دیوان و امور دفتری از آن مهمتر درک روح قانون است. زیرا روح قانون است که معرف شخصیت، فرهنگ جامعه و تاریخ یک ملت است و نظم و روابط انسانی آن جامعه را تعریف می کند. برای مثال از متن منشور مزبور می توان دریافت که آن جامعه مزبوره شامل سه طبقه از مردم بوده یعنی شهروندان(اشراف و صاحبان زمین)، مساکین(مردم آزاد که جزء اشراف نبوده اند) و برده ها. که مجازات و جبران برای هر کدام برای جرم مشابه متفاوت بوده است. برخی روش های تعیین مجرم امروزه غیر قابل توجیه است برای مثال انداختن در رودخانه و نظاره کردن اینکه آیا فرد می تواند شنا کند و نجات یابد و تعیین بی گناهی و مجرمی بر این اساس و یا کشتن فرزند بنّا به دلیل غفلت احتمالی پدر. اینگونه موارد نشان می دهد که ضابطه انصاف و عدالت و برابری در  مقابل قانون در این حکم به رسمیت شناخته نشده یا در آن زمان هنوز تشخیص داده نمی شده است. روح این قانون، تدارک سازو کار برای اداره شهر هائی که در تاریخ بشر تازه شکل گرفته بودند، و پاسخگوئی به پیچیدگی در روابط اجتماعی ناشی از آن و حفظ نظم اجتماعی و روابط بین طبقات سه گانه وآحاد جامعه را در نظر دارد. در این نظم، حفظ طبقات اجتماعی، حقوق مالکیت خصوصی و چگونگی انتقال آن(قواعد مربوط به معامله، ارث، ازدواج، بخشش...) و حفظ خانواده همگی از طریق ایجاد ترس و وحشت از مجازات پیشبینی شده است. همچنین اصول انصاف کمتر قابل تشخیص بوده باشد. زیرا ضابطه انصاف این است که اگر جای دو طرف در گیر در بحث عوض شد آیا نتیجه همچنان قابل پذیرش است یا نه. مثلاً در این منشور اگر یک برده چشم یک شهروند را کور کردی مجازت تعیین شده این است که  یک چشم او کور شدی . اگر شهروند چشم یک برده کور کردی مجازات او پرداخت مبلغی پول به آن برده بودی. انصاف چنین طلب می کند که وضع کننده قانون و یا منشور یک بار خود را به جای شهروند و یک بار به جای برده تصور نمودی و درنگ کردی که آیا در هر دو حالت نظر او مشابه خواهد بودی یا نه. از این متن موارد زیاد در قوانین و احکام پارسیان و قوم سامی و اوروپ وارد شده از جمله اصل یک چشم برابر یک چشم(و شکستن یک استخوان در مقابل شکستن یک استخوان- چنانکه در آن منشور آمده است) به عنوان مبنای تعیین مجازات.

البته از متنی که حدود چهار هزار سال پیش نوشته شده انتظار در حد همان زمان باید داشتی و قدر آن کم نگرفتی. این منشور نشان از تولد و تکامل جامعه شهری در تاریخ تمدن انسان بودی و اینکه چگونه با ایجاد اولین شهرها در تاریخ بشر مبنای نظم جامعه و حفظ روابط آن و خصوصاً تعریف و حفظ مالکیت و خانواده از اهمیتی برخوردار شدی که تدوین منشور مربوط را لازم کردی. و در این مرقومه فقط به عنوان مثال در مورد تشخیص روح یک قانون از مفاد آن و به عنوان مثال در اینجا مطرح شدی.

در جوامع دیگر نیز به قوانین و مبانی عجیب برای آن ها بر می خوریم. قوم ژرمن که به صورت بدوی در اروپ و در زمانهای ماضی زندگی می کرد یک مبنای قضاوتشان این بود که مثلاً اگر کسی دیگری را متهم به دزدی کرده و متهم این اتهام را رد می کرد بایستی یک قطعه آهن گداخته را در دست خود نگهدارد. اگر از این کار عاجز بود او را گناهکار می پنداشتند. مشخص است که کسانی که کار های زمخت انجام داده و دست های پینه بسته داشته اند بهتر می توانستند از این آزمون سر بلند بیرون آیند. در سرزمین ما نیز با داستان سیاوش و چگونگی اثبات بیگناهی او از طریق عبور از آتش آشنا هستیم. در بین این اقوام قدیمه اروپ نوع قوانینی که بین خود وضع می کردند روح قانون کلاً به نحوی بودی که به نفع مجرم تنظیم شده بودی. در بین اقوام دیگر همین منطقه رسم دیگر این بودی که متهمی که اتهامی را نمی پذیرفت می توانست طرف مقابل را به جنگ شخصی دعوت کند. در این مورد نیز افراد مسن و زنان و هرکس که توان مالی داشت از استخدام جنگجوی مزدور برای مبارزه تن به تن به نفع خود استفاده همی کردی و این نتیجه قرار بودی حق و نا حق را از یکدیگر سوا نمودی...

 

ای فرزند اگر به تاریخ قانون و سایر حیطه های انسانی در جوامع بشری نظر افکنی به شگفتی در می یابی که جامعه انسانی چه مسیر پر پیچ و خمی را طی کرده و روح و ذهن انسان چه مایه با معلولیت و لنگی و چلاقی از این راه عبور کرده است و خدا می داند چه مایه علت هنوز بر قرار بوده باشد که خلایق چون در میان آن می زیند متوجه آن نبووَند.

 

حالیه ای فرزند بدان که چون قانونی یافت شود که روح آن قانون در خور ستایش و متن آن نیز متناسب بوده باشد پس در اجرا و عملی کردن آن دلخونی و دلچرکی بروز نکند. در مقابل آن نیز، قوانینی یافت شود که روح قانون بر اساس انصاف و عدالت نبوده و مفاد آن هم هر چه آراسته نبشته شده و سرشار از وعده های فریبنده باشد، باز نمی تواند نتیجه ای که از روح آن ناشی می شود را بپوشاند. لیکن همیشه قوانین خواه نا خواه مبهم و بعضاً دارای تَرک و سوراخ های مختلفی بوده باشند. در اینجا است که در صورت امکان آن عملجات دفتری بهتر است در اجرا هر چه مقدور باشد از روح انصاف و عدالت در اجرای آن بدمند و چنین جاری کنند که در اجرا به این دو آرمان نزدیکتر بوده باشد.

 

ای فرزند بدان که کار قانون در سرزمین ما بس مشکل افتاده چون در واقع جدید و برخوردار از سبقه ناچیز بوده باشد. این کلمه خود در این مُلک جدید بوده و معلوم نیست از چه رو به این مفهوم که به کار می برند به کار رفته باشد. چه اینکه حکیم ابن سینای مبرور این عنوان قانون را برای کتاب طب خود بر گزید و آن هم معلوم نیست ز چه روی. در برخی ممالک همسایه این کلمه را برای ترجمه کلمه "کانون" که دستوراتی بوده  برای رعایت عموم، و در مرکزیت کلیسای کاتولیک در قرون وسطی تدارک می شده، به کار برند. و گویا در کشور ما هم از همین ترجمه اقتباس شده باشد. این که در ممالک غرب عالم از زمان یونان و روم باستان مجالسی وجود داشته که قوانینی بر می ساخته اند بسیاری از حکومت های این ممالک هم از قدیم آموخته اند که خود را به قولی یا قراری و یا سنتی پایبند بدانند و محودیت هائی را پذیرا باشند. لکن این سنت در شرق علم سابقه چندانی ندارد و همین هم کار را بس مشکل نموده باشد لامحاله. 

حال رجعت کنیم به پرسش اول که آیا هر قانون بهتر از بی قانونی است یا نه و گفته شد که جواب هم نه بودی. اگر به فرض قانونی رافع همه حقوق انسانی و مستلزم عبودیت و بردگی مردم باشد از بی قانونی بد تر است. چه اینکه اگر در یک جامعه بشری قانون وجود نداشتی مردم بر حسب طینت و اخلاق و تجربه و سنت و ترازی و تکرار، قواعد و قرارهائی را بر می گزینند که از آن تبعیت کنند. بنا بر این چون معمولاً انسان ها در حق خود جور و ظلم را روا نمی دانند آن قاعده که به میل و همکاری و مشورت بر می گزینند از انصاف بدور نبودی و بهتر به کار رفع مشکلات آنان آمدی. به همین دلیل نیز حالیه در جوامعی که مبنا قانون عرفی بوده باشد می بینیم که در راه پیشرفت و رفاهیت گام های بلند تری بر داشته اند در مقایسه با جوامعی که در آن ها قوانین جنبه دستوری و حکمی دارد(چنانکه امروزه این مبنا به قانون رُمی معروف باشد)، مثل همان منشور هامورابی مزبور مذکور. به هر حال این ها پرسش های پیچیده بوده باشد و از همان بحث اول ناشی شود که هر عمله دیوان حالیه و لاجرم باید نسبت به مناصب و روابط قدرت و مدارج قانون آشنا و بصیر و سر به زیر باشد. لیکن ای فرزند من خود از مرحوم ابوی به دفعات شنیده بودم که فرمود برای تعیین یک قانون خوب از غیر آن، بایستی از گوشه عینک نگاه کنی که آیا بیشتر مردم در برابر و مقابل آن قرار می گیرند و از اجتناب و شکستن مُر قانون خرسند و مسرور می شوند یانه. اگر دربین مردم موافقین یک قانون اقلیت ناچیزی بوده که موافقت شان هم نه بر مبنای استدلال در کارآئی آن قانون در امر انصاف و عدالت بوده بلکه حمایت آنها بر اساس امتیاز ها و منافع خود شان بوده باشد احیاناً، پس بدان که آن قانون واجد ایراد اساسی است. یعنی بر می گردد به همان فرمایش حکیم بلوتارک یونانی دو هزار سال پیش که گفت "قانون آنچیزی نیست که بر سنگ حکاکی شود یا برکاغذ نبشته آید، بلکه آن است که بر دلها و ذهن های مردم نقش بندد". وأن الله قد أحاط بکل شیء علما.

پایان بخش اول

 



[1] .نقل به مضمون از كتاب شهريار نيكولاس ماكياولي.

[2] تاريخ طبرستان صفحه 13.

[3] . مكاتيب غزالي.

[4] . نقل از رساله پلوتارک؛"گفتمان با حاکم کم فهم."

Comments