فصل نخست

 

 

در پیشگفتار آنچه لازمه معرفی سوابق بود به قلم طبع ویراستار نوشته آمد از اینجا آنچه خواهد آمد به قلم طبع جناب مستطاب القلبور سیزدهم قلمی شده است.

 

 

 

خاطرات یک بوروکرات

اثر طبع جناب مستطاب القلبور سيزدهم

غیر قابل تکثیر و استناد

 

 

 

 

مقدمه نویسنده

 

            بر خواننده گرامي پوشيده نباشد كه در زمان حيات ابوي كه خود كارمندي باسابقه وصاحب نام در بين همگنان بلكه معتبر و معتمد آنها بود بر ما اهل  بيت پوشيده بود كه در زير زمين  منزل كوچك ما در جنب مسجد سنگي گذر لوطي فضل الله در محله آب سرداب چه مايه گنجينه مخفي كرده كه دائم درِ ورودي آنجا قفل و كليد بر كمربند آويخته و كسي را به آن محل راه نباشد و هر آئينه كشيك آن زير زمين  دهد و چشم از آنجا بر ندارد- حتي هنگامي كه در خانه مهمان دارد. و اين امر مايه بسي دلگرمي بود مر اهل منزل را به اين خيال كه شايد روزي در هنگامه يكي ازبحرانهاي معيشت كه بسيار نيز حادث مي شد، ابوي وروي زير زمين بگشايد و ازآن مايه برخي به كف گرفته و زندگي اهل خانه را فرجي حاصل آيد. لكن چنين نشد تا ايشان عمرش را به شما داد و دار فاني را با همه تاٌلمات وداع كرد (خداوند اموات شما راهم بيامرزد). روزي جميع ورثه گرد آمدند تا با اميد و نويد فراوان گنج آن مرحوم را كه در موردش خيالات خام پخته بوده و راه گزافه پيموده بودند مشتركاً بازگشايند بلكه از زندگي پر محنت آزاد شوند. چون در ورودي زير زمين گشوده شد در آنجا قفسه چوبي كهنه بلكه پوسيده اي بود كه قفل در آن به آني گشوده بلكه كنده شد. بر روي در مزبور بر كاغذ كهنه اي كه از جور زمان زرد بلكه قهوه اي رنگ شده بود با خطي كه معلوم نبود رسم الخط چه دوره اي بود - و شك غالب به صفويه و زنديه مي رفت- نوشته بو د "بايگاني راكد". در آن قفسه چند دوسيه وجود داشت كهنه و رنگ باخته و از جور روزگار خميده- مثل هر كارمند باسابقه. در باره ابعاد نااميدي كه بر اهل خانه حادث شد، كه مرحوم ابوي در زمان ممات نيز مانند زمان حيات نتوانست كمك چشم گيري بكند و گره اي بگشايد، بهتر است سخني نگويم. لكن اين بنده كه نسل سيزدهم كارمند خانواده محسوب مي شوم و بنا به وصيت ابوي و بلكه از درد ناچاري نوكري ديوان را پيشه كردم اين امر واجب آمد كه محتويات دوسيه ها را ورق زده و مرور كنم. آنگاه بود كه دريافتم چه گنج تجربي نفيسي در آن نهفته است گيرم كه كسي يك شاهي هم براي آن ندهد. اين بود كه دريغ آمدم كه اين نعمت را شريك نشوم واين تجربه را در اختيار همگنان و سروران و پژوهندگان و راه نيافتگان قرار ندهم.

 

لازم است چند نكته بگويم كه خواننده مكرم از ابتدا بداند. نخست اينكه اين خاطرات معلوم نيست كه مربوط به كدام نسل از دوازده نسل قبلي ديوان سالار يا كارمند اجداد اين حقير است كه به مرور نوشته و براي نسل بعدي ميراث گذاشته اند و همچنان انباشت شده تا به ايام ما رسيده است . چون درايام ماضي زياد رسم نبوده كه بر مكتوب تاريخ گذارند. بلكه گاهي اوقات اشاره به سال شده باشد. پس بر خواننده فرض است كه بر حسب حوادث كه به آنها اشاره شده خود حدس بزند كه به چه عهد و زماني اشاره دارد. البته اينجانب كه نسل سيزدهم هستم تعهد كتبي مي دهم كه اين امر نوشتن را در خانواده مختومه اعلام كنم و از آنچه ديده و شنيده و درك كردم از محيط و روز گار ديواني و اداري چيزي بياد نياورم، نشنوم و نگويم و بنا براین مطالب این کتاب مربوط به گذشتگان است و بنده مسئول آن نخواهد بود.

 يك تذكر نيز گفته آيد براي اهل فتنه و درد سر كه خداوند متعال به رحمت واسعه خود آنان را راهنمائي فرمايد و دلهاشان نرم كند و انصافشان بيافزايد تا از اين نبشته ها هيچ براي روزگار حال استنتاج و برداشت و تفسيري نكنند كه همه مربوط به روزگاران ماضي است و رفته و گمشده در غبار تاريخ به شكر باري تعالي. و اعلام ميدارم كه ارتباطي با زمان حاليه ندارد بهيچ روي و هيچ تفسير.

ديگر اينكه اين حقير بعضاً تصرفاتي كرده باشم در متون از چند نظر. يكي محض روز آمدي، كه نام شتر و استر و پيك و چاپار را به اتومبيل و ماشين و مبايل و فكس و مانند اينها تبديل كرده بهر آسودگي خواننده در خواندن. ديگر تصرفاتي در متون قديمي كرده تا كمي با رسم الخط روز نزديك شود بلكه بعضآ از زبانهاي كهن ترجمه كرده باشم. اين مقدار تصرفات و تنظيف بر اين حقير ببخشايند چه بيشتر در بضاعت نبود.

فی سنه 1428 شمسی قمری

   

فصل نخست

 

از بايگاني راكد مرحوم  ابوي-دوسيه يكم

 

اي فرزند بدان كه روزگاري بر آمد و اين حقير ساليان دراز بيش از سي سنه در كار دفتري و اداري سپري كرده و مطالب و ظرائف آموخته چنانكه در هيچ كتاب گرد نشده و نيامده و لكن ارزش اين تجربت و تجربه اجدادما بي حد و حصر باشد، چنانكه خود خواهي ديد. اگر بر اين نوشته نيك نظر كني ودر آنچه با صرف ساليان تجربت من و نسلهاي قبل حاصل آمده به ديده عبرت تامل كني و فكرت روا داري  بسيار فوائد در آن يابي و آنچه گويم آويزه گوش خود كن تا در كار قرطاس بازي و دیوان سالاری سرآمد شده و پيشي گيري. اگر نيز به حرفه ديگر مشغول شدي بهتر باشد كه اين قوم نيك بشناسي و با آنان به طريق سلوك كنار آئي تا كار خود به زحمت نياندازي و كامروا باشي.

     اما اينكه اين چه فرقه باشد و چگونه است در ظاهر و باطن كه از قديم گفته اند در هر امري ظاهري است و باطني. كه بسيار اتفاق افتد كه آن ظاهر و باطن تفاوت كلي دارد و چه بسا به جز اهل خبره بر كسان ديگر پوشيده بوده و يكي از اين امور همين فن كار اداري است كه به الفاظ مختلف گفته آيد. گروهي گويند كاغذ بازي گروهي قرطاس بازي عده اي آن را كار دفتري، قدما كار ديواني و متجددين نام بوروكراسي بر آن نهاده اند كه چون فرنگي مآب تر است امروزه بهتر رواج يافته و سكه بهتري دارد.


    اما در ظاهر كار چنين باشد كه اگر به ساختمانهاي اداري رَوي في الحال از دم در انسانهائي بيني با ظاهر نيم دار و لباسهاي نخ نما و نيمچه ژوليده و خسته و كم حوصله كه پشت ميز ها كمين كرده مانند سربازان كشيك كه در يك ميدان جنگ طولاني و فرسايشي در پشت سنگر نشسته و حتي دست از جان شسته و يا اميد از بهبود اوضاع بريده اند. به هر اطاق كه سرك بكشي همين وضع را خواهي ديد در هر اطاق چند ميز پر از كاغذ كه بعضي از آن كاغذ ها مسن تر از آن فردي است كه در پشت ميز نشسته و همان حال و احوال كه اگر داخل شوي با قيافه عبوس رو برو شوي كه گوئي نه صداي سلام تو را شنيده اند ونه حضور تو را حس كرده و چنان پنداري كه وجود افراد مراجع كه به اشتباه "ارباب رجوع" گفته مي شود را به رسميت نشناسند. قاعده عمومی لحن دور از ادب و پرخاشگر و در بهترین حالت بی تفاوت و طلبکار. از مشخصه این قوم اینکه کلمه دوم شخص جمع ندانند و از کلمه شما استفاده نکرده و ضمیر تو و مشتقات آن، مانند برو، بنشین، بده، مگر نشنیدی،.. را استفاده کنند و در قاموس خود لفظی که بیان کننده ادب و رعایت شئن است را حرام می دانند مگر در حضور راسا(البته این ها از رویکرد های جدیده بوده و سابقه چندانی ندارد و بعداً در این باب سخن خواهد رفت). اين قوم به شدت مشهور به اين كه برخوردار از در آمد كم و معاش تنگ باشند چنانكه هر گاه در تلويزيون گويند ويا روزنامه نويسند كه مثلآ پرتقال گران شد بلا فاصله گويند كارمند چگونه آن را بخرد ويا اگر قيمت تاكسي اندكي افزايش يافت پرسند كه كارمند چگونه سوار شود و يا پول مبايل و ماشين و خانه و سفر و كلاس زبان و پيانو و مدرسه غير انتفاعي و دانشگاه آزاد فرزندو الخ را كارمند از كجا آورد؟ و پيوسته گفته شود كه اين طايفه با آن معاش تنگ و ناچيز به پشيزي معطل باشد و هر كارمند اين بشنود حق به جانب خود گيرد و گردن كج كند و در تائيد سر تكان دهد.

 چون در احوال اين قوم نظر كني شباهتي بيني به اسيران اردوگاه كار اجباري. چون از خود اختيار نداشته و دائم به حكم باشند و با امضائي از شهري به شهر ديگر منتقل و از محلي وشهري و دياري به محل ديگر اعزام كه آن را "انتقال" گويند. و از محلي و طبقه و ساختماني به جاي ديگر جايكن شوند كه آن را "جابجائي" گويند. همچنين هرگونه ناروا را تحمل كنند كه به آنها بي كاره و مزاحم و مانع پيشرفت كار و داراي كارائي كم و كار آئي مثلاً نيم ساعت در روز و معطل كننده ارباب رجوع وضايع كننده نان و آب و غيره گويند. و هرگاه خواهند قول بهبود امور دهند گويند كادر اداري را كم بايد كرد وكارمندان بيكاره اخراج بايد كرد و مانند آن.  اين قوم همه اين نكات گزنده ونا سزا و نا روا بشنوند و دم بر نياورند گوئي نشنيده باشند. و اين قوم را اربابان باشند كه رئيس گويند و خود حكم كنند و اختيار اضافه كار و كارانه و پاداش بلكه اخراج وتاديب و حتي قطع معاش و معطل كردن حيات كارمند و خانواده او را بدست داشته و قومي باشند پيوند دار و فاميل دار كه اكثر فساد كار خود را بگردن كارمند انداخته و اورا عامل فساد اداري نيز بخوانند و اين قوم اخير از كار كلاً بي سررشته باشند و چنانكه گفته آمد كارمند زير لب گويد "اين نيز بگذرد"و چنان نماياند كه اين امور نشنيده و يا نديده باشد. در اين باب سخن بسيار است كه بعداً گفته آيد به كنايه يا غير آن. وسخنها گفته شود در حقيقت امور.

 

اي فرزند در اين دوسيه كه دوسيه يكم است چند درس مهم براي تو نبشته آيد از  تجربه نسل هاي گذشته اززمانهاي دور، باشد كه پند گيري.


 الف- اندر  تشخيص بين سخن وزين و سخن موزون و آنجا كه شايسته است گفته آيد و يا نيايد.

 براي اينكه اين مطلب را خوب فراگيري حكايتي گويم كه از زمانهاي گذشته به ما رسيده از افواه نياكان و البته در تاريخها هم به صورت ناقص آمده لكن آنچه اينجا بيايد به حقيقت نزديكتر آيد.

روزي انوشيروان عادل دادگر، قدر قدرت كامكار نامدار، دولتمدار اركان ملك را به دربار فراخواند و هر گروه بيامدند و فراخور حال و منزلت در جايگاه بنشستند از موبدان و اشراف ارتشتاران و دبيران و منهيان و جاسوسان و  نماينده صنعتگران و پيشه وران و غيره و غيره. نگهبانان قوي شوكت گردن فراز با دبوسهاي آهنين( امروزه گرز گويند) بر دوش  و شمشير هاي فولادين آويخته از كمر در اطراف طالار به صف ايستاده دست چاكري بر سينه نهاده و آماده اطاعت فرمان.  شهريار والا تبار بر جاي جلوس كرد و لختي بر جاي بنشست بي آنكه سخني گويد و گوئي از چيزي پريشان خاطر باشد. اوهام و ترس در دلها جاي گرفت و سكوت بر طالار سايه افكند چنانكه صداي پاي مورچه از زيرزمين كاخ بگوش مي رسيد يا شايد هم موش. ناگهان شهريار چون شير به خروش آمد كه "اي بي عرضه ها ي بي كفايت ما كار ملك به شما رها كرده ايم و كار معيشت رعيت در پريشاني است. جاسوسان خبري آورده اند كه خيال ما پريشان كرده و چند شب خواب از چشم ما برفته است". سپس ادامه   داد كه در فلان ولايت در روستاي فلان چشم و گوش ما (توضيح-يعني همان خبر چين) خبر داده كه زني روستائي در حال نان پختن بوده و كودك خرد سال او ميخواسته از تاك انگور بچيند و مادر مانع شده و كودك گريه كرده و مادر اورا باسيخ نانوائي زده و كودك ناآرامي فراوان كرده و چون آن منهي از مادر پرسيده كه به چه رو انگور از كودك دريغ كني مادر گفته است كه هنوز نمايندگان مَلك نيامده اند تا سهم خراج از باغچه ما تعيين كنند و بنا براين من چگونه از حق شهريار به اين بچه شكم تركيده بدهم (توضيح-گوئي مادركودك آن جاسوس دولت نشناخته كه كشيك مي دهد تابهانه اي براي سر كسيه كردن بيابد اما با این وجود او احتياط را لازم دانسته). سپس شهريار به سخن ادامه داد كه حال كه شما موضوع خراج معطل كرده ايد ما خود آن را تعيين كرده و رعيت از رنج خلاص كنيم. بنويسيد كه از هر جريب زمين زير كشت  گندم سالانه  يك درهم و جو كه حيوان خورد نيم درهم و هر جريب باغ ميوه چهار درهم و يك گوسفند نيم درهم و گاو يك درهم و ستوران هر رآس نيم درهم و افراد سرانه يك درهم والخ.خراج ستانده شود.

  چون سخن تمام كرد فردي از بين دبيران دست بر گرفت و زمين خدمت ببوسيد و اجازت خواست تا سخني گويد و چون اجازت يافت گفت كه اي سلطان اگر خشكسالي بوده و محصولي حاصل نشود آيا بازهم دهقان براي هر جريب زمين و باغ بايد همان ميزان خراج دهد؟ چنان است كه خشكسالي حتي بر شيردهي گاو و گوسفند نيز اثر نامناسب شديد دارد اين امر چگونه باشد؟ شهرياراز آن مرد پرسيد از كدام گروهي؟ او پاسخ داد از دبيران باشم. شهريار فرمود "دبيران فضول باشند" و فرمود ساير دبيران حاضر آنقدر با قلمدان بر سرآن دبير فضول كوبيدند تا في الحال بمرد و جسد او بيرون انداختند. 

 اي فرزند در اين حكايت چند درس اخلاقي است كه بايد به گوش دل بنيوشي:

اول اينكه سخن وزين آن باشد كه اهل وزن گويد- چون شهرياران و صاحبان قدرت- و خاصه كه دبوس داران او دبوس سنگين وپروزن داشته باشند. و در هر جا و جايگاه سخن وزين نتوان گفت جز بر اريكه قدرت و آن باشد كه سخن را وزين كند. چون آن فرد نيز از اركيه قدرت فرو افتد سخنش سخت بي وزن شود. در مقابل آن  در ساير جايگاه ها وساير افراد فقط بايد سخن موزون گويند (متاخيرن به اشتباه حرف منطقي گفته اند و منطق كلمه وارداتي از يوناني است كه اهل تميز آن را خوش ندارند و بسيار مكروه شمارند و بجاي مثلآ لفظ "سخن منطقي" گويند سخن موزون كه سوء تفاهم نشود). اين نوع كلام وارداتي كه منطقي گويند جايگاهي ندارد و نبايستي مطرح شود كه كمال خامي باشد واسباب دردسر، خصوصآ در مقابل كلام وزين. چنانكه برآن دبيرك پررو حادث شد، چون ندانست در مقابل سخن وزين شهريار چه بايد كرد. و اما سخن موزون از اين باب گويند كه خوش آيند اصحاب قدرت بوده و بايد فقط وزن كلامي داشته باشد مانند " اي قدر قدرت قوي شوكت" يا مثل " اي پدر مهربان خلقان و اي سرور صاحب قران" ويا "ای سلطان ابن سلطان" و یا "ای چوپان رمه های سرگردان مردمان" مشابه اينها كه گذشته گان به كار برده اند واز آن خيرها ديده اند. و ازحرف منطق بپرهيز كه بي فايده بلكه مضر باشد و كلام موزون گو از باب تملق و تكلف كه  به كار آيد.

دوم درس اخلاقي در مورد رفتار ديگر دبيران در اين مجمع است كه چون در آن زمان طبقات اجتماعي بسته بود احياناً و به ظن قوي ساير دبيران حاضر كس و كار همان دبير فضول بوده و چه بسا فرزند يا پدر و برادر او نيز در كار كتك زدن همراهي به جد كرده باشند سهل است كه ساير دوستان از شدت عمل دريغ نكرده باشند. و اين چگونه باشد كه در تواريخ اين قسمت نيامده باشد كه چون شهريار دستور زدن صادر فرمود دبيران جمله زير چشمي نظاره كردند و ديدند كه دبوس داران دسته آن را به شدت فشرده از روي شانه بلند كرده و انگشت مبارك شهرياري را متوجه بودند كه چون دبيران سستي كنند مغز همگي در آني پريشان شود. و جاسوسان داخل جمع چشمها رخشان كردند تا اگر كسي در زدن سستي كرد گزارش كرده و بعدآ خدمت او برسند. در اين موارد دبيران در توافق مخفي خود شعاري دارند كه بعد ها نيز طي قرون باقي مانده كه گويند "يكي براي همه." البته اجانب اين راهم مانند ساير ابداعات ما گرفته و چيزي به آن افزوده اند به اين شكل"  يكي براي همه و همه براي يكي." كه اين قسمت دوم آن بي معني است و مورد تآييد نمي باشد.  و مراد از لفظ "يكي براي همه"  همان است كه اگر يكي تلف شود و بقيه باقي بمانند ايرادي ندارد. و حالیه نیز در زمان اخراج بي جهت بعضي كارمندان همين شيوه مرضيه مورد عمل بقيه قرار مي گيرد چه وقتي حكم اخراج يكي صادر مي شود بقيه هيچ پشتيباني نكرده و حكم را كف دست او قرار داده و از محل كار مشاركتآ بيرون مي اندازند و اين سبقه تاريخي معلوم دارد و جاي ايراد نيست.

     سوم اينكه اگر آن فرد عجول صبر مي كرد و ساكت مي ماند سر خود بباد نمي داد آنگاه مي ديد كه دبيران مجرب كار آزموده و كهن چگونه فرمايشات شهرياري را به باد هوا و بلكه نازل تر از آن تبديل مي كردند.

     حال توجه كن كه اين رموز بياموزي. دبيران كار آزموده چنين مي كردند. ابتدا از درايت و عطوفت و مهرباني و رسيدگي و مردم خواهي شهريار سخن ها گفته تملق ها سروده و چكامه و بحر الطويل سر هم همي كردند وخاطر مبارك را خوش و  نسبت به درجه كياست و درايت او گزافه ها گفته و به درجه جهل او به درجات مي افزودند تا حد كافي. سپس به ديوان خانه هارفته جلسه ها بر گذار كرده و صورت جلسه هانوشته اندر تحليل و مو شكافي فرمايشات ملوكانه كه " كلام الملوك ملوك الكلام."  سپس براي هفته ها كميته هاي چند گانه تشكيل داده و سو كميسيون راست كرده و تداركات ديده و تقسيم كار كرده و كميسيون تلفيق تشكيل داده و به وزير دربار(يا معادل او در ساير شاكله ها)  گزارش كار داده و كله او را بكار گرفته و سرگيجه ايجاد كرده تا مدتها. حاليه دو صورت اتفاق افتد و از آن خارج نباشد. يا در اين مدت خاطر عاطر شهرياري متوجه نكته ديگري شده و اين مشكل را از ياد مي برد كه در اين صورت نتيجه تمام صورت جلسه ها و مكاتبات و پيوست ها و نقشه ها و جداول( و امروزه نمودار ها را بايد از قلم نيانداخت) در دوسيه هاي زر كوب بايگاني شده تا موقع لازم احيانآ.

 حالت دوم اين كه ناگهان بعد از چندي مقام شهرياري بياد آورده و پيگيري مي فرمودند. در اين حال سركرده دبيران به چابكي گزارش داده كه تاكنون مثلا دويست و سي جلسه تشكيل شده و كار ها شده كارستان و عن قريب متن بخشنامه مبارك آماده توشيح است. سپس به ديوان خانه رفته و با كمك ساير دبيران متن پيش نويس نبشته و براي روآسا فرستاده پارافها كرده در دفاتر ثبت نموده شماره ها و مهر ها زده و اين كار هفته ها ادامه يافته. لكن در اين مرحله بايد در ديوانخانه (بخوانيد اداره) دبيران ريز و درشت جنجال و غلغله به راه اندازند و از اطاقي به اطاق ديگر و طبقه اي به طبقه ديگر دوان باشند و گروهي پيش نويسها و متنها در دست و عده اي پيوستا و ضمائم به زير بغل و به اطراف دويده و آرام نگيرند و اين لازم باشد چون كه جاسوسان و منهيان خبر رسانند كه امر شهرياري را دبيران به جان فرمنبردار هستند و كوتاهي نكنند.

در مرحله بعد متن بخشنامه به خط جلي بنگارند (به زبان امروزي فونت 16 ميترا مناسب باشد) و بر كاغذ حرير بنشانند (به زبان امروزي كاغذ گلوسه قطع آ4 مناسب باشد) و خطاط كار آزموده انتخاب كنند (به زبان امروزي كمتر از چاپگر اچ-پي ليزري كسر شآن باشد).  سپس بخشنامه به اطراف ارسال دارند ( به زبان امروزي فكس و پست كنند) و بر ديوار ها ي دولتي در جعبه آئينه ها به نمايش گذارند. و سمينار گذارند و كارگاه آموزشي تدارك بينند...

و اي فرزند بدان كه اين بخشنامه نگاري رموز فراوان دارد كه در اينجا يكي براي تو باز گويم وبرخي ديگر در دوسيه هاي بعدي گفته آيد. هرچه در بخشنامه نوشته خواهند بنويس وجدل بيهوده مكن، لكن در زير نويس به خط نازك ( امروزه فونت 10 كفايت كند) بنويس كه "آئين نامه اجرائي بعداً تدارك شده ارسال خواهد گرديد". همين كافي است كه اجراي كار ماه ها و بر اساس تجربه اين بنده سالها به تعويق افتد و در اين مدت پرگار روز گار هزار چرخ خورده باشد و بسيار موضوعات وبلكه دودمان شهرياري منتفي باشد. و اين نوع اشارات و رموز كه گفتم را همكاران واقعي در اكناف ملك بدانند و چگونگي عمل را به آساني در يابند.

يا اينكه تصور كن حالتي كه با وجوه عاميه آب بندي زده مي شود بر رودخانه اي و چون كار به اتمام مي رسد روستاييان اطراف را جمع مي كنند به هلهله و شادي و دعا و ثنائي اركان دولت، گويا كه قرار است آب آن آب بند بين آنها تقسيم شود برای كشت و زرع. و البته از قديم الايام اشراف مي دانسته اند كه روستائيان قومي ساده و طمع كار باشند. البته در همان هنگام كه كشاورزان سرگرم هلهله هستند، برادران وزين وهميشه ذي حق نيز بيكار ننشسته و زمين هاي آبگيررا تقسيم كرده بهر كشت و صنعت و كشاورزي مكانيزه و باغ و ويلا و نقشه اتمام قضيه را به نفع خود در يد خدمت گذاري استوار دارند. حاليه دبيران  كار كشته بايستي از داخل بايگاني ها كاغذي، رقعه اي يا سندي بيابند درمورد حق ارتفاق و حق انتفاع روستاييان يا حق تاريخي عبور ويا مرتع والخ قبل از صدور مجوز وسند براي دوستان والا مقدار آن كاغذ را در وسط ماجرا انداخته بهر معطلي اداري تا بلكه روستاييان در يابند و دستي بالا كنند شايد سهمي از حق آنها نيزاحيا شود و به آنها عايد گردد. 

و همچنين گويند كه در ايام ماضيه بين صنف آب هويج گير و ليموناد فروش از يك طرف و دوغ و دوشاب فروش از طرف ديگر كدورت حاصل شد. و چون صنف اخير در اركان دولت حاضر بودي و از چاكران درگاه پاره اي در آن منتظم، بخشنامه اي راست كردند به اين مضمون:

"بخشنامه- البته چون معلوم و مسلم گرديد كه هويج فرنگي و ليموناد الفاظ خارجي است پس براي سلامتي رعيت زيانبار باشد. وبهر حفظ الصحه رعيت و رعايت احوال آنها راٌي بر اين قرار گرفت كه ديگر در سفره خانه ها و قهوه خانه و كله پزي و كته پزي و هرگونه صنف مشابه نيازمند ذكر نام و بي نام نبايد از اشربه مزبوره استفاده كرده و به مشتري بفروشند. بلكه از دوغ كم نمك و دوشاب پر ملات در سر سفره استفاده كرده به مردم سفارش كنند و در غير اين صورت سياست شوند به جهت مخاطره افكندن جان رعيت."

حاليه دبيران كار كشته بدانند كه اصل قضيه چگونه بووَد لكن سر و صدا بلند نكرده و نامه تهيه كنند به دبيرخانه دولت فخيمه كه "بعضي اصناف موصوفه آب در دوغ زياد كنند و شيره دوشاب كم و هردو را از مزه و خاصيت زايل. در دستور كار قرار گيرد كه درصد نمك و غلظت هركدام را دولت مكرم تعيين و جداول مربوطه تهيه و ارايه نمايند بهر جلوگيري از سوء استفاده سود جويان و تقلب آنها وآسايش خلايق." و تااين بحث ها به ثمر برسد بلكه موضوع منتفي و مزاحمت از خلايق دفع گردد با چرخش روزگار.

  حاليه اي فرزند خود قضاوت كن در مورد انصاف آنها كه گويند ديوان خانه ها و دبيران (به زبان امروزي ادارات و بوروكراتها)  كار ها را معطل كنند. اين گروه از نقادان ندانند كه اگر دبيران و بوروكراتها چنين نكنند با احكام عجيب و غريب و تراوشات مغز هاي آنچناني كه خود را از مفاخر عقل و درايت به حساب آورند  چه دماري از روزگارشان و روز گار همه قوم بدر آيد. لكن كسي قدر اين خدمت نداند و تو و ساير دبيران نيز در اين امر سكوت پيشه كنيد.

ب- اندر پيشرفت در پيشبرد امور

و اي فرزند گمان مبر كه اين حوادث منحصر به قرنهاي گذشته دور بوده است. بلكه اين روال پيوسته ادامه داشته چنانكه در زمان اخير نيز  در زمان پهلوي دوم رخداد مشابهي قابل ذكر است. به اين شرح كه  پس از افزايش قيمت نفت و درآمد هاي آن، مقام شهرياري به اين فكر افتاد تا برنامه چهارم عمراني را مورد تجديد نظر قرار داده وهزينه كردن را به درجات افزايش دهد. براي اين كار مجمعي گرد كرد از بزرگان و چاكران درگاه سلطنت و گروهي از بوروكراتهاي متجدد فرنگ ديده و در آن مجمع منويات بر آنها بنمود با افاده و تبختر بسيار چنانكه به زبان حال مي گفت" اين منم طاووس عليين شده."

 از ميان حاضران بو روكراتي به سنت دبيران اسبق دست بر گرفت و سخن آغاز كرد كه قربان اين اقتصاد ما ظرفيت اين ميزان افزايش هزينه را ندارد و چنين انبساط مخارجي را بر نتابد. چه اينكه نه ظرفيت بندر كافي است براي واردات و نه جاده براي تردد و نه كاميون براي حمل و نقل و نه نيروگاه براي توليد برق ..و نه پيمانكار براي ساختن كارخانه و مدرسه و بيمارستان  و نه مهندس و حسابدار و معلم و پزشك براي راه انداختن آنها...و چنانكه در آمد هاي افزون شده نفت بي مهابا خرج شود به جز تورم و گراني نتيجه به بار نياورد.... و بسيار از اين ترهات غرب زدگي كه آموخته بود و در اين سرزمين البته به كار نيايد، به جد بگفت و بر شمرد.  چون مقام شهرياري اين جسارت بديد و اين مايه ترهات بشنيد به خشم آمد و از مقام بغل دستي پرسيد كه"اين فضول كيست؟"

 اي فرزند بفهم كه شهرياران و صاحبان قدرت در طول تاريخ استعداد شايسته داشته اند در فضول شناسي همانند بسي استعداد هاي ديگر كه داشته اند. والبته اينكه مقام شهرياري، برخلاف انوشيروان، نفرمود با قلمدان بر سرآن بوروكرات زنند تا بميرد نه به خاطر عطوفت شهرياري بود. حتي به خاطر اين ظن نبود كه احياناً ساير دبيران تمكين نكنند، كه البته در صورت صدور فرمان اطاعت مي كردند. بلكه بعضاً به دليل اين گرفتاري بود كه دبيران اين دوره وزمانه به جاي قلمدانهاي زراندود و نقره كاري شده سنگين، خودنويس و خودكار در جيب خود قرار دهند كه براي زدن بر سر دبيران فضول كار آيي ندارد.

 و ديگر عامل هم البته اين خبرنگاران خارجي غوغاسالاربوده است كه توجه ندارند مسايل جزيي از قبيل تنبيه و سياست يك فضول از مسايل داخلي است و نبايد در آن دخالت كنند. و مثلآ اگر فرمان صادر مي شد كه ساير دبيران با خودكار و خودنويس چشم فضول بر كنند و مغز خام از گوشش بدر كنند در تمام جهان سر و صدا و غوغاي بي حاصل به را ه مي انداختند، كه مصلحت در اجتناب از آن مي بود حاليه. به هر حال بايستي اندك تغييري در نحوه پيشبرد امور در اين هزار ساله در اين كشور باستاني اتفاق افتاده باشد.

و آن بوروكرات مذكور كه ندانست سر خود از چه بليه اي به سلامت برده به دفعات در جاهاي ديگر با ذكر ادله و اشاره به حوادث متعاقبه گفته بود كه اين كار دولت علييه كه هزينه ها را به شدت افزايش داد "منطقي" نبود. و البته اين قضاوت و استنتاج به دليل خامي و بي اطلاعي او بود. چه اينكه بايد ديد منطقي از نظر چه كسي؟ شايد از نظر منافع ملت منطقي نبوده باشد كه دلار ها رفت و تورم آمد و فشار زندگي سنگين شد، لكن اين استدلال سكه رايج در مراكز قدرت نبوده و هرگز كيل صحيح سنجش منطق نباشد. بل آن شيوه عمل از نظر آن گروههاي قدرت مدار و نزديك و جيره خوار بسيار منطقي بوده چون تعجيل داشتند كه دلار هاي حاصله به سرعت تقسيم و سهم حقه هر كدام برسد و وقت فوت نشود.  پس اي فرزند اين  درس بياموز كه معني منطق و غير منطق چيست و اگر متوجه نباشي كه در هر بحثي منافع و علائق چه گروهي مطرح است آنگاه سخن گزافه گفتن چه بسا عواقب نا پسند داشته باشد. و در همان زمان بسيار مجوز ها و سهميه ها و پروانه ها و وامهاي ارزان و حقوق انحصاري وزمين به عده اي داده شد كه هريك ميليارد ها فايده به آنها رساند و عده اي ساده دل گفتند غير منطقي است و اگر به نظر منفعت بردگان گوش فرا مي دادي به زبان حال ميگفتند اين روال جريان امور بسيار نيز منطقي و صحيح و حتي لازم و عين عدالت باشد.

ادامه در فصل بعد 

Comments