خاطرات بوروکرات فصل سوم

خاطرات یک بوروکرات

اثر طبع جناب مستطاب القلبور سيزدهم

 

از بایگانی راکد ابوی: دوسیه سوم

 

ای فرزند بدان که قوم دفتری از دیر باز موجود بوده اند و در هر زمان به نامی مشهور و مشخص. زمانی به آنها دبیران گفته اند و زمانی مستوفیان و بخشی از ازمنه کار مندان و کاغذ بازان و به زمان متجدد لفظ بوروکرات به کار برده اند. حالیه هر نامی که به ایشان بر نهاده بوده باشند و به هر صفت که خوانده باشند یک صفت است که ممیزه ایشان بوده باشد از قدیم الایام تا به امروز و آن اینکه این قوم ستون فقرات حکومتها را تشکیل داده اند و در این جایگاه قرار داشته اند و چه بسا عروج و سقوط حکومتها به دست این قوم انجام شده در بلاد مختلفه. با این وجود این قوم چه ها که از دست حکومتها در طول تاریخ نکشیده اند و چه مایه به عذاب و رنج و محنت دچار نبوده اند. 

القصه گویند که چون ملکشاه بر خواجه نظام الملک که از بزرگان دبیران بود خشم گرفت به او پیغام تهدید آمیز فرستاد که "فرمایم دوات از پیشت بر گیرند". به این معنی که از شغل وزارت و دبیری تو را کنار می گذارم.  و خواجه پاسخ داد که " دولت آن تاج به این دَوات بسته است. هرگاه این دوات برداری آن تاج بردارند." هنگام که خواجه بر کنار شد به مدت کوتاهی به دست اسماعیلیه کشته شد و پس از چهار هفته نیز ملکشاه در بغداد مسموم شد و مرد. اگر بخواهی در ارتباط حکومت و دبیری سخنی بگوئی از این بهتر نیابی لیکن بسیار کوته عقلان قدرت، به این اندرز توجه نکرده و خود را به باد داده اند. چون بر تاریخ به نظر تیز بین بنگری خواهی دید که اوج حکومتها مربوط به زمان اوج سازمان و ترتیب و تربیت و تمشیت این قوم دبیران و عمله دیوان بوده و لاغیر. وحضیض ملل در زمان حضیض و ضعف و فساد  قوم عمله دیوان با به قولی بوروکرات ها صورت پذیرفته و در این باب با تو سخنی چند بگویم در این مقال. لیکن بدان که آنچه از دانش این کار به ما رسیده از افواه نسلهای گذشته بوده و قوم دبیران جسته و گریخته نسل اندر نسل نقل کرده و در بین خود اقوال و رموز و حکایت ها دارند که بر غیر خود نگویند به دلیل غایت محافظه کاری و نگرانی از فتنه اصحاب فتنه.

 

القصه حکایت کنند که دو نفر کور در سر گذر بازار به قمار مشغول بودند با یک تاس که در بازی نرد به کار بردندی.  برد و باخت بین آنها بر حسب عددی بود که بر روی تاس پس از افتادن بر زمین به طرف بالا قرار گرفتی. عابری که این حال بدید بس شگفت زده شد و از دو مُقامر پرسیدی که شما که هر دو کور بوده چگونه می توانید بفهمید که چه عددی بالا آمده که بُرد و باخت خود را تعیین کنید؟ یکی از آن دو گفت ای بوالفضول آنقدر از اجامر فضول فراوان باشندکه هنوز تاس به زمین ننشسته، بر سر بازار اعلام کنند که چه عددی بر روی آن آمده است. این قصه بدان نظر گفتم تا بدانی اصحاب دخالت و رذالت و دناعت و شرارت بسیارند و تو ندانی که از گفته و نبشته تو چه دستک و دنبک بسازند و چه مایه دردسر. به همین دلیل نیز اهل کار دفتری اسرار خود بین خود نگه دارند و به کس باز نگویند. با وجود اینکه کار اصلی آنها قلم زنی و نوشتن و نگهداری پرونده و طومار و کاغذ و بخشنامه و دوسیه و بایگانی و غیره است لیکن در مورد کار خود الی یوم الحاضر مطلبی ننوشته باشند و سندی نگذاشته. لیکن من این سنت بشکستم به دلیل گردش عجیب در احوال سماء و حیلت روزگار قدار که این کار لازم آمد و دلیل آن در حیات خودت خواهی فهمید به تجربه.

 

اندر این معنی که از عهد عتیق حکومتها چگونه ظاهر شدند و دبیران اداری چگونه، و رابطه این دو بر چه نمط بوده باشد؟

از قدما نقل شده که مردم اولیه غار نشین بوده اند و آواره. بزرگ طایفه شعرا که نسبت و غرابتی هم با طایفه دبیران دارد حکیم ابوالقاسم مبرور است که گفته است.

کیومرث شد بر جهان کد خدای/ نخستین به کوه اندرون ساخت جای 

سر و بخت و تختش بر آمد به کوه/ پلنگینه پوشید خود با گروه

غار نشینان پیوسته در حرکت بوده و با شکار و جمع آوری گیاهان زندگی و در زمان مقتضی یکدیگر را نیز غارت و چپاول می کرده اند. بزرگان گویند اولین حکومت ها بر اساس غارت سازمان یافته شکل گرفت. یعنی گروههای غارتگر به این نتیجه رسیدند که به جای غارت و حرکت دائمی،  محلی را برای کار خود تثبیت کنند و بین گروهها تفاهم شود که هر گروه حیطه خاص خود را غارت کند و به حیطه دیگری تجاوز نکند و گرنه بین آنها جنگ و ستیز شدی و هر دو گروه آسیب دیدندی. و این چنین شد که قلمرو ها بوجود آمد. دیگر اینکه غارگران تثبیت شده و اسکان یافته به تجربه دریافتند که اگر افراد تحت تسلط خود را زیاده از حد غارت کنند آنها نیز یا فرار کرده یا از غایت گرسنگی و بی برگی به مرگ دچارشده و دیگر کسی نیست که غارت شود. به همین دلیل بود که عاقلترین آنها قاعده بر ساخته و به جای غارت مستقیم،  رسم خراج و مالیات را راست کرده و به جای اینکه با اسب و شمشیر بر سر رعایای خود بتازند شرایطی را مهیا کردند که آنها خود به نزد حکومت آمده و سهم مالیات و خراج خود را دو دستی تقدیم نمایند. در این حال حکومت هم نیروی قاهره خود را برای معدود متمردین محفوظ می نمودی. این ساز و کار بود که دبیران را در تاریخ ایجاد کرد تا به جای زور شمشیر با زور مصوبه و امریه و فرمان و بخشنامه و کاغذ به سراغ رعیت رفته و بخشی از دست رنج آنها را برای حکومت بستانند. به همین مشاهده است که مرحوم کارل مارکس عالی مقدار در قرن نوزده فرمود که حکومت های شرقی دو دپارتمان داشتندی یکی قشون برای غارت خارجی و دیگری مالیه برای غارت داخلی و البته چشم بر وضعیت مشابه بلکه بد تر در جوامع غربی پوشیده بودی به علت تعصب.

خلاصه آنکه دبیران کاری کردند در زمینه سازی غارت رعیت که قشون با شمشیر هم نتوانست کردن. همچنین گفته اند که در عهد عتیق اولین شهر ها در بین النحرین و سر زمین بابِل ایجاد شد.  به دلیل لزوم استفاده از آبیاری در امر کشاورزی و ضرورت سرو سامان دادن به آبراهه ها و تقسیم آب و سپس تقسیم محصول و از همین زمان نیز قوم دبیران نیز ایجاد شدند که البته با قول قبلی تفاوتی نمی کند. از همان زمان که توانستند بر روی لوح گِلی خط بکشند صورت جلسه و مصوبه راست کرده ابلاغیه صادر کرده و بایگانی تشکیل داده و غیره و غیره  که هنوز هم باستان شناسان این الواح را از زیر خاک بیرون می کشند و سند بسیار بر این مدعا وجود دارد و طرفه آنکه در اصول و آداب کار از لوحه گلی عهد عتیق تا پرونده رایانه ای امروز چندان تفاوتی حاصل نیامده. در مصر هم به همین گونه بود و دبیران نبشته های خود را اعم از صورت جلسه و مصوبه و ابلاغیه و احکام و حساب و کتاب بر برگ گیاه نوشتندی و یا بر سنگ حک نمودندی و به کار جیره بندی آذوقه و نگه داری حساب و کتاب پرداختندی و اگر این قوم دبیران نبودند آن شاهان و فرعونان والا مقامان وغیره و غیره کجا به حشمت و ثروت می رسیدندی و در همان حد غارتگران بر پشت اسب ها وامانده بودند که به غارت بزغاله و  الاغ و مشتی گندم و جو وکشیدن پوست و پَلاس از گُرده مردم بسنده می کردندی. سازمان آن امپراتوری ها بدست همین قوم کاغذ باز بود و لاغیر. که این شیوه ها که دبیران و کاغذ بازان راست کردند کم خرج تر از به کار بردن شمشیر برای ترساندن مردم بود و فرصتی هم برای رعیت باز می نمود بهر تولید و نوبتی هم برای اهل اندیشه برای خلق هنر و فرهنگ و همین گشایش بود که تمدن بشری را ایجاد کرد.

و اما این حرفه از همان قدیم می بایستی که اهل خط و ربط و سواد و فکر و دانش بوده باشند در حد زمان و روزگار خود تا بتوانند از عهده کارها بر آیند و بلکه از نتیجه فکرت و دانش و تجربت آنان گاهی نیز مشکلی از مشکلات خلق خدا حل شود. اما شنیده شده از راویان شیرین گفتار و نقالان خوش رفتار و طوطیان شکر شکن که در مملکت بلبلیا رسم جدید نهاده شده بس شگفت انگیز که البته چون از کم و کیف آن بی خبر باشم شنیده ها بر تو گویم شاید تا زمانی که این نبشته بدست تو رسد حقایق کامل آشکار شده باشد. و آن خبر عجیب این بودی که در آن دیار سواد و دانش و درجات علم مانند گذشته از راه مطالعه و تحقیق و مباحثه با اهل خرد و شب زنده داری بر روی کتاب و کتابت و خوردن دود چراغ حاصل نیامدی بلکه سواد و معلومات و علم بر کاغذ تحویل گردیدی که به آن در اصطلاح «دِگری» گفتندی و چون جوینده ای این کاغذ ستدی و در قاب کردی و بر بالای مسند به دیوار زدی تمام علم و دانش و معرفت به او تلقین شدی بی دردسر. و گویند که این کاغذ ها به درجات مختلف بودی هر درجه از دیگری بالاتر و پر تر از سواد و دانش و هر یک به اندازه و شاکله غنی و مهر های رنگی و امضاهای مهم و تائید های آراسته که در آن شکی نتوان روا بودی. و این کاغذ ها دار العلم ها ساطح فرمودی و نه به هرکس و ناکس دادی بلکه برای دریافت آن بایستی معرفی نامه های معتبر و شناختنامه های قوی و جود داشتی و بی عیب و نقص و جز اینکه از طوائف شرفاء و شرائف بودی راهی نبودی و جز این اگر افلاطون و ارسطاطالیس آمدی و متوقع بودی اورا براندیدی و همین درست بودی و لاغیر. و این بزرگواران چون کاغذ ها بر بالای مسند زدندی در جمیع مقولات معرفت و علم و تخصص سخن گفتندی و اظهار نظر های فلک آسا کردندی که خلق مِن باب حیرت به آن گوش جان داده و مات و مبهوت شدندی. و از جمله از علائق این مقوله این بودی که مازاد بر شغل تمام وقت ریاست و کیاست، به دارالعلم ها رفته و چنان نمودی که آنچه خود نیاموخته را به دیگران آموزش دادی.

القصه گفته اند که یکی از همین صاحبان مدارج کاغذی به دارالعم رفتی و استادی کردی و محصلین زیر دست خود را برای کم کاری و نیاموختن، شماتت ها نمودی و از جمله به آنها گفتی این شیوه کار و تلاش شما صحیح نبودی و بایستی از ما درس گیرید که در زمان تحصیل علم هر شبانه روز بیست و پنج ساعت مطالعه می کردیم. بوالفضولی از میان جمع پرسید که این چگونه ممکن شود که هر شبانه روز بیست و چهار ساعت بیش نبودی. استاد فرمود که همین ها است که شما ندانید، ما هر روز یک ساعت روزد تر از خواب بیدار می شدیم و به همین ترتیب در شبانه روز یک ساعت بیشتر به فرا گیری مشغول بودیم که می شد بیست و پنج ساعت.

 

و از جمله گویند که برخی از این بزرگواران عالی شأن را به دیوان خانه برده و رئیس کرده و به سایرکارمندان گویند اینک این رئیس شما است از رمز و رموز و فنون حرفه و کار به او بیاموزید تا به موقع شما را اخراج کنیم. البته از مرحوم ابوی شنیدم که می فرمود در گذشته رسم غیر از این بودی و شاید چنین بودی که ابتدا افراد را به دیوان خانه ها بر حسب سواد و آموزش قبلی آوردندی و به مجرب ها و با سابقه تر ها گفتندی این کارمند شما است او را در کار ها وارد گردانید و به او محول کنید تا مجرب شود و هنگام پیری و گوشه گیری شما کار را ادامه دهد و کار زمین نماند و البته نسبت به صحت این قول، ایشان هم چندان مطمئن نبودی.

 

در باب اینکه گویند خلق به غایت گول بودندی

گویند که در بابل قدیم چنانکه شهر ها ایجاد شد و افرادی خواستند خود را مهتر قرار دهند گفتند که با عوالم عُلوی در ارتباط هستیم و باید که خلق، بخشی از دسترنج خود را به ما بدهند تا ارواح قدیسین و الاهه ها راضی باشند و از آسیب های طبیعی که نتیجه خشم آنها است شما عوام را در امان نگه داریم. بسیاری هم ساده لوح بودندی و این حیلت باور کردندی و بر آن مسیر رفتندی. گروه اول که کاهنان خوانده شده اند با پادشاهان شریک بوده و آب در جوی یکدیگر همی کردندی تا اینکه در مصر فرعونان کار را ساده کرده و گفتند که ما خود خدائیم و نماینده ای جز خودمان نداریم و باز مردمِ گول و ساده لوح این دروغ را هم  باور کردندی. عجیب اینکه در شرق عالم و هزاران فرسنگ دور تر در چین و ماچین همچنین در سرزمین مایا ها نیز همین رسوم نا میمون بر قرار بودی. برای ترساندن مردم برخی از بندگان خدا را به مناسبت های گوناگون قربانی کردندی و این رسم  ناپسند از چین تا مصر و یونان رواج داشتی. تا اینکه در سرزمین کارتاژ حاکمان و راهبان گفتند که باید از فرزندان خود نیکو ترین را برای رضایت خدایان موهوم قربانی کنید و در ایام عتیق این راهم باور کردند و با دست خود فرزندان به مسلخ سپردند. گویند ابراهیم خلیل(ع) این رسم بر انداختی.

این اندک بگفتم تا دو درس از آن بیاموزی: اول اینکه قدما گفته اند خلق به غایت گول بودندی و هر آنچه لازمه اسارت و رقیت آنها است را به سادگی باور کردندی اگر به راه وروش خاص به آنها آموخته می شدی و بر این امر حدی نبودی. و خود بد ترین دشمن هر آنکس بودندی که بخواستی چشم و گوش آنها باز کردی. فیلسوف مشهور ژرمن گفتی که خلق خدا از هیچ کس بیش از آن کس بدشان نیاید که آنها را از خواب بیدار کردی و بد تر از همه آنکه آنها را از خواب پرانیدی و منظور او در واقع خواب غفلت بودی. و این را بدان که مردم دروغ را بیشتر خوش دارند تا راست. و دشمن حقیقت اند و شیفته فریب. بی جهت نیست که انواع لغز راست کرده اند از جمله اینکه "دروغ مصلحت آمیز به از راست فتنه انگیز" دروغ را با مصلحت و راست را با فتنه هم سنگ قرار دادندی و از این نوع گفته های فریبکارانه بسیار.  درس دوم این بودی که از دیر باز اهل قدرت دروغ بسیار بگفتندی، نه بر حسب خبث طینت. گویند که در اروپ حاکمی ظهور کرد هیتلر نام، عالی تبار قدر جایگاه عالی پایگاه جنگ آور جنگ افروز خانمان سوز. او را مشاوری بودی که هفتاد خط از نیرنگ در یک آستین داشتی تا در آستین دیگر چه بودی. نقل کرده اند که گفته بود هرچه دروغ بزرگتر بودی مردم راحت تر قبول کردندی. و آنچه به مصداق مثال آمد هم فقط نمونه جزئی است از تاریخ پر کش و پیمانی که موجودندی.

 

این غارتگران بی مایه که در تاریخ ظهور کردند به شیوه ای که گفته آمد، چون لختی به قدرت ماندندی برای خود تبار و افتخار و عصبیت و اشرافیت و هرچه از این نوع فراهم کردندی، که در واقع هرچه از آن دور تر بودندی را به خود نزدیکتر باز نمودندی. و خانه های عالی و سراهای هوش ربا ساختندی تا مردم ساده لوح را از ذات و مایه خود منحرف کرده و این نیز راه کم خرج دیگری بود برای تداوم جایگاه خود. تو خود ببین کمتر در تاریخ یافت شدی حکومتی که به زور قتل و غارت و دغا و حیله بر سر کار نیامده باشد و دوام نکرده باشد. و اینکه این قوم که بر اساس هر قاعده اخلاقی از رذیل ترین خلایق بودندی و تمایل بسیار داشته که در سرا های عالی زندگی کنند و لباسهای پر زرق و برق بپوشند و جواهرات به خود بیاویزند و در مراسم فرش قرمز بگسترند و گارد و شحنه و غیره به ردیف بر سر راه خود بچینند با لباسهای الوان و طبل و بوق وشیپور والبته شکم های نیم سیر و آن ملتزمان را به ادا و اطوار در حد دلقک های سیرک در آورند و نام آن تشریفات گذارندی و به زبان حال و قال گویند که از نجابت و شرافت بر خورداریم و در خور رفتار در حد آنچیزی که چشم شما می بیند و عقل شما نمی فهمد، بوده و انتظارداریم که در نهایت احترام و تکریم شویم. 

گویند که در سفر و سیاحت داخلی مرحوم ناصر الدین شاه قدر قدرت عالی شوکت سلطان ابن سلطان ابن سلطان به مناطق عشایر نشین رفت که گفته می شد راٌسای عشایر سر نا سازگاری و طغیان دارند. او حیلت راست کرد که این قائله را با سیاست خاتمه دهد. روزی دستور داد که راٌسای قبائل محل را به اردوگاه او  دعوت کنند و در مسیر آنها همه کشیکچی باشی ها را با لباس و کلاه رنگی ردیف کرده و آن راسای قبائل را در مقابل خیمه سلطان در هنگام صبح موقع طلوع آفتاب به ردیف کردند و خود هرچه از الماس و سنگهای قیمتی همراه داشت بر کلاه و سینه نصب کرد و از خیمه بیرون آمد و چون نور آفتاب بر این سنگها افتاد و انعکاس آن چشم آن بیابانگرد ها را خیره کرد و دیدن جلال و جبروت اردوگاه شاه به آنها آموخت که این تحفه با بقیه موجودات که دیده اند متفاوت است و بایستی برای او حساب جدا گانه باز کرده و مطیع باشند. اگر به نوشته های کاغذ های اخبار و دیگر ابزار نقل و تکرار جمعی توجه کنی و به این حیله این قوم شریر النصب و نجیب الادعا که هر روز به نوعی و شکلی تکرار می شدندی نگاه افکنی خواه تاج گذاری یا بازدید رسمی یا اجلاس و غیره و غیره به علاقه خاص و وسواس حاد آنها در تشریفات و ناقاره و طبل و بوق وکرنا پی مببری.

ای فرزند داستان کاوه آهنگر که در مقابل ضحاک قیام کرد و بازاریان را خروشانید شنیده ای؛

 

از آنچرم کاهنگران پشت پای/ بپوشند هنگام زخمِ دَرای

همان گاه آن بر سر نیزه کرد/ همانگه ز بازار برخاست گرد.

سخن آنها اینکه؛

نخواهیم بر گاه- ضَحاک را/مر آن اژدها دوش بد خواه را.

ضحاک را نخواستند چون گناه او نیز مشخص بود؛

ندانست جز کژی آموختن/ جز از کشتن و غارت و سوختن.

            آهنگرِ با اراده و پرشور و سایر رنج دیده ها هم قیام کرند و ضحاک را سرنگون و راه افتادند تا فردی را بیابند که بر خود شاه کنند و فریدون را شاه و بر خود مسلط کردند. همین اشتباه کشنده را ابومسلم نیز تکرار کرد او امویان را سرنگون و عباسیان را بر مردم مسلط کرد و  به پاداش این کار نیز توسط آنان با حیله و نیرنگ به قتل رسید.

البته گمان مبر که گولی و ساده لوحی و حماقت مختص این طرف جهان است. به عنوان مثال یک نمونه از جاهای دیگر برایت بگویم:

گویند قومی که در این راه بسیار پیش رفتند در جزیره موسوم به انگلیس سکنی دارند. زمانی در قرنها پیش(قرن یازده و دوازده میلادی) مهاجمین نرمن از سر زمین نرماندی به آنها حمله کردندی و آنها را منکوب و بر سر آنها مسلط و برای خود تبار و اشرافیت بافته و به مردم گول چنان باورانده به نحوی که هر گاه از بقایای  تبار نرمن ها کسی برای پادشاهی یافت نمی شد از نرماندی فردی را با هزار منت و تقاضا و تشریفات آورده و بر خود شاه کردندی و یوق رقیت بر گرن خود قرار دادی و تعهد سنگین بر بندگی کردی و اختیار جان ومال خود به او داده و افسار خود بدست او سپردندی. و تازه این قوم به زیرکی و هوشیاری معروف بودندی و فی الحال خود در مورد دیگران استنتاج کن.  و این تیره بیش از یک قرن بر آن سر زمین حکومت کردند به دلیل ساده لوحی خلق تا قلدر جدیدی فرا رسید و بساط قبلی جمع و بساط خود پهن نمودی.

 

القصه زمانی مردم امریک از جور سلطان به تنگ آمده و بر شاه خود که همان شاه انگلیس بود شوریده و خود را ازرقیت او آزاد نمودندی و شاه خود را نفی کردندی. گویند در آن زمان مردی عالی تبار خوش گفتار نیکو رفتار آراسته به درجات نجابت و شرافت اجدادی از قوم نرمن که در شهر پاریس به بیکارگی مشغول بودی برای وزیر مختار امریک در آن شهر نامه ای نبشت به غایت نیکو و مزین. به این مضمون که حال که شاهِ خودتان را بیرون کرده اید اگر به دنبال شاه می گردید اینک من بر شما منت گذاشته و این زحمت را پذیرا می شوم و چنان است که تبار من از تبار هم طایفه ای های من که بر انگلیس شاه بوده اند هم معتبر تر است. چون دو ماهی گذشت و جوابی از سفیر مزبور نیامد نامه دیگری نگاشت به این مضمون که حال که در این مورد تصمیم نگرفته اید مانعی نیست، لیکن چون من با بزرگواری و کرامت و مناعت طبع تمام چنین پیشنهادی مطرح کردم و خدمات خود را برای پادشاهی داوطلب شدم لازم است که مبلغ یکصد هزار دلار پیش کش نمائید. این واقعه هم گواه بر اینکه چه مایه تصور و توهم در بین خلق خدا در سرزمین های مختلف رایج بوده است.

 

و حکایت کنند از مرحوم استالین قدر قدرت عالی شوکت عدالت محور رعیت پرور کارگر سرور بی تکلف پر تصلب خون ریز و صاحب قل و زنجیر و اسارتگاه در تبعید. که چون رعیت بیکار و نزار بودندی و شکایت به او در این مورد مکرر شد او حیله ای اندیشید و روزی در روزنامه های اخبار و غیره اعلام کرد که چون در تمام مُلک دیگر بیکاری یافت نشود و همه بر سرکار رفته صاحب مواجب مکفی هستند پس بودجه مربوط به مدد معاش بیکاران منتفی است و دیگر به کسی از این محل پرداخت نخواهد شد.

 

القصه حکایت کنند که در ینگه دنیا روزی عده ای از رجال و اهل دولت به بهانه بازدید ایالتی و ولایتی و رسیدگی به حال و مشکلات مردم و در واقع برای گردش و تفرج با وجوه بیت المال با یک واگن اسب کش به راه افتادند و در کوه و جنگل به تفرج مشغول بودندی که روزی از بد روزگار، در یک گردنه اسبها لغزیده و واگن با سر نشینان به دره سقوط کردی. چون چند روزی بگذشت و از عالی مقامان خبری نشد نیرو های گشت و تجسس به راه افتادند و به جِد همه مسیر را جستند تا بالاخره واگون واژگون را در کنار مزرعه در ته دره یافتند. از کشاورز صاحب مزرعه پرس و جو کردند که آیا سرنشینان این واگن را دیده ای؟ او گفت بله همه آن عالی مقامان عالیجاه را خود دفن کردم. پرسیدند آیا از بین آنها کسی از سانحه جان سالم بدر نبرده و زنده نبود؟ گفت البته بعضی از آنها هم خود ادعا می کردند که زنده هستند لیکن چون این قوم بسیار دروغ می گویند انسان نمیتواند سخن آنان را باور کند.

و ای فرزند بدان که این دروغگوئی ظاهری چنین نیست که همیشه از روی فطرت باشد و  این نه به خاطر روان پریشی قدرت پرستی است که یک علت کسالت روحی بسیاری از این خلایق بوده باشد بلکه علاوه بر آن به این نیز مربوط است که این شیوه ها راه های ساده تحت رقیت در آوردن خلایق بوده استی از قدیم الایام. والبته بدان که برخی از این قوم دروغ بسیار گفتندی نه فقط بهر عادت و مصلحت بلکه یک دلیل دیگر آن این بودی که تصور کردندی که هرچه گویند عین حقیقت بودی و اگر حقیقت با گفته آنان جور نبودی این حقیقت بودی که بایستی تغییر کردی و خود را با سخن آنان تنظیم نمودی. وهم ماکیاول مبرور بودی که به شهریار خود گفت حقایق را اکثر خلایق درک نکردندی و آن معدود که فهمیدندی نیز جرأت بیان نداشتندی. و تو ای فرزند این مطلب را نصب العین قرار ده تا آزار نبینی و به زحمت نیفتی.

 

جمع بندی حاصل کلام جهت نصب العین و دفع بلیه

بدان که بر هر شغلی خطراتی متصور بلکه محقق باشد. مُغنی ممکن است در چاه افتاده تلف شود و بنا از بست لغزیده و مجروح یا معلول گردد و مال تاجر و مسافر را دزد سر راه بزند و الخ. همچنین بودی خطراتی در کمین اهل دیوان و دفتر. چنانکه در بالا اشارت رفت عمله دیوان نیز لاجرم در دیوان و اداره مشغول و با انواع عالی مقامان و محتشمان عالی مقدار و غیره و غیره گاهاً مراوده و تماس داشتی و اگر هم در گوشة زیر زمین و در پشت قفسه ها پنهان بودی باز منهیان و خبرچینان احوال تو بر راٌسای عالی مقام و محتشم باز گردانیدی. پس موارد زیر نصب العین قرار ده تا زیان نبینی و در گزند نیفتی.

ای فرزند بدان که رسم و طریق کار دفتری و دیوانی بابسیاری کار های دیگر متفاوت بودی و این بایستی به خوبی بدانی و موقع شناس باشی و خلاصه این موقع شنایی را در پنج مقال برای تو بگویم:

الف. بشناس آن نوبت را كه بايد نگاه كني و نبيني. در اطراف تو بسیار حوادث رخ خواهد داد و بسیار رویکرد ها در جریان خواهد بود، بعضاً بسیار ناروا و برخی بسیار نگران کننده. یک فرد عجول به این حوادث نگاه کرده و عکس العمل آنی بخرج داده و اسباب دردسر خود شده بدون اینکه در اصل امر تفاوتی ایجاد کند. اما یک فرد مجرب با نگاه تیزبین نگاه کردی و هر چه دیدی به خاطر ثبت نمودی چون قُبل المَنقَل عکاس باشی، لیکن چنین نماید که چیزی ندیده باشد. به عنوان تمثیل قضه ای از داستان رُمان دوشهر نوشته چارلز دیکنز مرحوم عالی شأن برایت بگویم. در زمان رواج ناروائی های قبل از دوران انقلاب فرانسه نویسنده این کتاب، زنان پاریس را ترسیم می کند که در هرکجا در کوی و برزن سر خود را به زیر انداخته و به هر چه در اطراف آنها می گذشت توجهی نداشته و فقط با سرعت به بافتن کاموا مشغول بودندی چنانکه بسیاری از طبقه نسوان برای تهیه البسه چنین کردندی. گوئی که تمام حواسشان مصروف همین کار بافندگی دستی بوده باشد. لیکن پس از انقلاب در دادگاهها حاضر شده و کامواهای خود را به عنوان دلیل بر علیه مجرمین و ظالمین عهد سلطنت ارائه کردندی که بر آن ها شرح آن حوادث که در کنار آنها می گذشت را بر بافتنی ها ثبت کرده بودندی و بلکه نقاشی کرده در طرح های بر روی بافتنی. زمانی هم که پس از انقلاب فرانسه دار ها علم شد و افراد بیگناه و با گناه و به دلیل رقابتهای سیاسی به پای دار و گیوتین کشانده شدند تا سر از بدنشان جدا شود هم زنان بسیاری در میدان نشسته بوده و سرها به پائین و بدون توجه ظاهری به آنچه می گذشت به کاموا بافی مشغول بودند و در واقع به این نحو شرح آن حوادث را نیز ثبت می کردند برای موقع لزوم. ای فرزند نویسنده بزرگ آوازه آن کتاب به این اشاره می کند که تاریخ به شکل های مختلف نگاشته می شود حتی بر روی بافتنی زنان، و گریبانگیر می گردد در موقع لزوم، و لازم نیست هرکس هرچه را ببیند فریاد بر کند که حالیه من آن را دیدم.

ب- بشناس آن نوبت را كه بايد گوش كني و نشنوي. این مقال نیز مانند مقال قبلی است و ضرورت به توضیح مازاد ندارد.

ج- بشناس آن نوبت را كه بايد بيان كني و نگوئي. همیشه معلمان انشاء، آن سرواران قلم زنی و آن بزرگان خطابه و کتابه و اندرز پراکنی ازیدمناقبهم، گفته اند که هرچه می خواهی بگوئی به روشنی و روانی بگوی و هرچه می خواهی نبشتن به روانی و شیوائی و نظم و تنظیم بنویس تا معانی به دیگران منتقل کنی به احسن طُرُق و اقل زمان و موضوع انشاء دادندی مثلاً در فوائد گاو یا علم بهتر است یا ثروت و یا تعطیلات خود را چگونه گذرانیدید... و البته درست فرموده بودندی و بر سخن آموزگار نباید اشکال کردی. ای فرزند همان را که آموزگاران گفته اند بیاموز لیکن در عمل برای تو ضروری است که گاهی بتوانی یک ساعت و بلکه بیشتر سخن بگوئی بدون اینکه شنونده فهمیده باشد که بیهوده و یاوه بافته ای و بدون اینکه حتی یک مفهوم و مطلب ارائه کرده باشی. القصه گویند کسی را برای ادای توضیح به مجلس بزرگان و زعما خواندنی به تَشَر و تَحکم و ضرورت که باید مطالبی را توضیح دهی و رفع ابهام گردانی. آن فرد در مجلس حاضر شده زمین خدمت ببوسید و دعا و ثنای بسیار برحاضرین بگفت و بر غائبین هم مسلک نیز، و بر سایرین نفرین و ناسزا بارکردی خصوصاً اجانب، و سپس سخن آغاز کردی و تا پاسی از شب سخن گفتی به شیوائی و زیبائی به نحوی که همه حاضرین را سر گیجه حادث شدی و به التماس افتادندی که بس است و موقع رفتن به منازل و مساکن بودی.  و او ول کن نبودی تا هر یک از حاضرین از گوشه ای بدر رفتندی بدون اینکه یک مطلب مشخص شنیده باشندی. و همچنین حکایت کنند از بزرگواری که به جلسه ای دعوت شد که می دانست قرار است کاری پر زحمت را به گردن او قرار دهند و تعهد های صعب از او بستانند. آن بزرگوار عالی مقدار که خود خبره بی منازع بودی در آغاز جلسه فرمودی که قبل از شروع بحث اصلی که بر بنده تمکین به آن واجب بودی در صورت تصویب جمع، و البته فقط لازم بودی در پایان جلسه تصویب شدی، لیکن مقدمتاً بایستی نکته ای معروض شود. سروران کرام اجازه دهند این بنده به مناسبت روز، که فصل بهار بودی و همه جا گلستان شده شعری بخوانم برای انبساط خاطر یاران و بی مقدمه شروع به آواز خواندن کردی برای چند ساعت و بقیه اهل جلسه نیز با او دم گرفتی و مشعوف شدی تا اینکه شامگاه شدی و خلق را گاه آرام آمدی و همه اهل جلسه از گوشه و کنار فرار کردی به صرف شام و موضوع اصلی منتفی گردیدی چون برای جلسات بعدی مشکلات جدیدی بروز کردی که لازم صرف وقت خاص خود بودی.

 

و این هنر نیز مانند همه کار های دیوان سالاری تجربه و تمرین و آموزش و ممارست خواهد. و چنان است که اگر کسی در این مجالس حاضر شود و سخن مشخص و معلوم بگوید و در بیان خود دقیق باشد اورا عوام خوانند چه اینکه گریبان خود را به دست دیگران وا نهاده باشد برای دریده شدن.

 

د-بشناس آن نوبت را که باید بدانی و نفهمی. موارد الف تا جیم را اگر بر هم گذاری و کمی خود را به حماقت موصوف کنی، در این مقال نیز خبره گردی و فوائد بسیار بینی. و بدان که کمی پوشش حماقت و سفاهت گاه از هر زره و جوشنی درحفاظت از تو موثر تر بوده باشد لامُحاله.

ه-دور از غافله بخواب تا خواب آشفته نبيني. معنی این مقال که قُدما گفته اند را خود بدانی و در اینجا فقط مِن باب تاکید آورده شد.

Comments